رمان خوشههای خشم اثر جان اشتاینبک، خانوادهٔ جود در موقعیتی گرفتار میشوند که نه امکان ماندن دارند و نه رفتن برایشان نجاتبخش است. این رمان فقط روایت یک مهاجرت جغرافیایی نیست، بلکه تصویر بنبست انسانی است؛ وضعیتی که در آن «انتخاب» معنای واقعی خود را از دست میدهد.
نه میتوان ماند، نه رفتن اوضاع را بهتر میکند
خشکسالی، بدهی و مصادرهٔ زمینها توسط بانکها، خانه را از خانوادهٔ جود میگیرد. ماندن دیگر به معنای زندگی نیست؛ ماندن یعنی فرو رفتن تدریجی در فقر و گرسنگی. خانهای که باید پناه باشد، به مکانی ناامن و تهی از آینده تبدیل میشود. پس رفتن نه از سر اشتیاق، بلکه از سر اجبار است؛ حرکتی برای بقا، نه برای پیشرفت.
اما وقتی به کالیفرنیا میرسند، واقعیت تلختری انتظارشان را میکشد. وعدهٔ کار و رفاه جای خود را به ناامنی و تحقیر میدهد. کارگران مهاجر در اردوگاههای موقت و کثیف زندگی میکنند، دستمزدها آنقدر پایین است که حتی نان روزانه را هم تضمین نمیکند، و نگاه مردم بومی با سوءظن و تمسخر همراه است. آنها نهتنها امنیت اقتصادی ندارند، بلکه از ابتداییترین امنیت اجتماعی نیز محروماند. رؤیای روزهای بهتر» به تجربهای از بیپناهی و خفت بدل میشود.
با این حال، اشتاینبک نشان میدهد که در دل همین تنگنا، جرقهای از امید باقی میماند. خانوادهها و کارگران وقتی کنار هم میایستند، درمییابند که تنها سرمایهٔ واقعیشان همین پیوندهاست. امید دیگر در جغرافیا نیست؛ نه در خانهٔ قدیمی و نه در مقصد تازه. امید در حفظ کرامت و همدلی میان انسانهاست.
از این رو، پیام رمان چنین است: گاهی انسان به جایی میرسد که نه میتواند بماند و نه رفتن اوضاع را بهتر میکند. اما حتی در این بنبست، میتوان انسان ماند و در کنار دیگران ایستاد.