بیشتر ما وقتی میخواهیم داستان بنویسیم، ناخودآگاه دنبال «اتفاق خاص» میگردیم؛ حادثهای بزرگ، بحرانی عجیب یا رویدادی که ارزش تعریفکردن داشته باشد. اما اگر داستانهای چخوف را با دقت بخوانیم، متوجه میشویم او دقیقاً از نقطهی مقابل شروع میکند:
از چیزهایی که آنقدر عادیاند که معمولاً حتی به نوشتنشان فکر نمیکنیم.
چخوف به ما یاد میدهد داستان لزوماً از «اتفاق» نمیآید؛ از «دیدن» میآید.
اینجا بررسی میکنیم که چطور میشود با نگاه چخوفی، اتفاقات روزمره زندگی را به داستان تبدیل کرد؛ برای نمونه داستان "نقاب" چخوف را بررسی میکنیم. در بعضی ترجمهها با نام " ماسک " هم منتشر شده است.
در داستان «ماسک» چه رخ میدهد؟
یک مرد وارد کتابخانه میشود، شلوغ میکند، بعد معلوم میشود فردی بانفوذ است و رفتار جمع ناگهان تغییر میکند. همین. نه قتل هست، نه تعقیبوگریز، نه حادثه دراماتیک.
اما یک موقعیت وجود دارد: آدمها در برابر ناشناس شجاعاند و در برابر قدرت، مطیع.
چخوف دنبال موقعیتی است که آدمها مجبور شوند واکنش نشان دهند. نه واکنشهای بزرگ، بلکه واکنشهای کوچک و ناخواسته.
اگر بخواهیم مثل چخوف بنویسیم، لازم نیست اتفاق خاصی برایت بیفتد. کافی است یکی از این موقعیتها را انتخاب کنیم: مثلا صف یک اداره، برخورد کوتاه در خیابان، رانندگی، محل کار
سؤال اصلی این نیست «چه شد؟» سؤال اصلی این است: «آدمها چطور رفتار کردند؟»
نکته دوم چخوف هیچوقت پیام نمیدهد، صحنه میسازد. او هیچوقت نمینویسد:
«جامعه چاپلوس است» یا «قدرت اخلاق را از بین میبرد».
در «ماسک» فقط دو صحنه میسازد: قبل از برداشته شدن ماسک،بعد از برداشته شدن ماسک
تا قبل از افشا: اعتراض، تهدید، جسارت،بعد از افشا: لبخند، تعارف، عذرخواهی
همین کنار هم گذاشتن دو رفتار متضاد، کاری میکند که خواننده خودش به نتیجه برسد.
در نوشتن روزمره هم اگر بخواهیم چخوفی فکر کنیم: بهجای توضیح دادنِ مفهوم، بایددو لحظه متفاوت از یک موقعیت را کنار هم بگذاریم.داستان خودش حرفش را میزند.
نکته سوم، چخوف رفتار را نشان میدهد ولی احساس را نام نمیبرد.
یکی از بزرگترین تفاوتهای چخوف با نویسندههای معمولی این است که احساسات را «اسمگذاری» نمیکند.
او نمینویسد: ترسیدند، خجالت کشیدند، احساس قدرت کردند
بلکه نشان میدهد: لحن عوض شد، صدا آرام شد، بدن خم شد،نگاهها پایین افتاد
در «ماسک» هیچکس نمیگوید «ما ترسیدیم»، اما خواننده ترس را میبیند.
اگر از تجربهای شخصی مینوسید ، وسوسه بزرگی هست که بنویسید : «حس بدی داشتم» یا «احساس قدرت کردم».
روش چخوف این است: این جملهها را حذف کنید. بهجایش بنویسید چه کار کردید. رفتار، ترجمه دقیق احساس است.
درس بعدی که میتوان از این داستان یاد گرفت جدی گرفتن جزئیات معمولی است.
چخوف از جزئیات استفاده میکند، اما نه برای زیبا کردن متن. جزئیات او خنثیاند: میز، صندلی، کتاب، سکوت، صدا.
در «ماسک»، کتابخانه فقط یک کتابخانه است. اما همین فضای رسمی و ساکت، تغییر رفتار آدمها را برجستهتر میکند.
وقتی میخواهیید مثل چخوف بنویسیید: دنبال تصویر شاعرانه نگردید. دنبال چیزهایی بگردید که واقعاً آنجا بودهاندو
.جزئیاتی که به نظر بیاهمیت میآیند، ستونهای داستان میشوند.
درس آخر از چخوف در این داستان زود کش ندادن داستان است. هیچ توضیح اخلاقیای داده نمیشود.
در پایان «ماسک»، مرد مینشیند، سکوت برمیگردد و داستان تمام میشود. چخوف داستان را دقیقاً جایی قطع میکند که خواننده تازه شروع به فکر کردن کرده است
چخوف یاد میدهد: برای داستاننویسی لازم نیست زندگی را بزرگ کنیم؛ کافی است آن را دقیقتر ببینیم.
تمرین ساده آخر:
امروز به یک اتفاق کاملاً عادی فکر کنید. نه برای اینکه دربارهاش حرف بزنید، بلکه برای اینکه ببینید آدمها در آن لحظه دقیقاً چه کردند. اگر خوب نگاه کنید، داستان از قبل آنجاست.