ویرگول
ورودثبت نام
منصور سجاد
منصور سجادمشاور نویسندگی و چاپ کتاب با تجربه چاپ 900 عنوان کتاب و با تیراژ 5 میلیون جلد09122164704
منصور سجاد
منصور سجاد
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

کج فهمی در تفنگ چخوف

اصل مشهور «تفنگ چخوف» در نویسندگی می‌گوید: «اگر در پردهٔ اول تفنگی روی دیوار باشد، باید در پردهٔ آخر شلیک شود.» این جمله که از گفته‌های آنتوان چخوف است ، در گذر زمان اشتباه تفسیر شده است؛ تصور می‌شود هر جزئیاتی که وارد متن می‌شود باید در پایان به حادثه‌ای عینی و قابل‌مشاهده منجر شود. بر اساس این برداشت ساده‌شده، هر عنصری که به انفجار درام نینجامد یا در گره‌گشایی نقشی مستقیم نداشته باشد، «اضافی» و ناقض قانون تلقی می‌شود. اما این برداشت نه با روح سخن چخوف سازگار است و نه با شیوهٔ داستان‌نویسی خودش. چخوف مخالف اضافه‌گوییِ بی‌کارکرد بود، نه مخالف فضاسازی معنادار. کارکرد در داستان فقط پیرنگی نیست؛ می‌تواند روانی، اتمسفریک، ریتمیک یا ادراکی باشد. برای روشن شدن این سوءتفاهم، می‌توان به داستان شکارچی نوشته چخوف رجوع کرد.

در ابتدای این داستان با توصیف‌هایی روبه‌رو می‌شویم: گرمای سوزان، آسمان بی‌ابر، هوای لرزان، سکوت جنگل و خشکی علف‌ها. در نگاه اول ممکن است پرسیده شود این‌ها چه می‌کنند و کدامشان «شلیک» می‌شود. اگر این بخش را حذف کنیم چه رخ می‌دهد؟ آیا پیرنگ آسیب می‌بیند؟ پاسخ در نوع کارکرد این جزئیات نهفته است. گرما در داستان فشار ایجاد می‌کند، تنش عصبی را بالا می‌برد و بی‌حوصلگی و تندی را طبیعی می‌کند. یگور مردی عصبی و تندخوست و گرمای شدید مثل یک «تقویت‌کننده» برای خلق‌وخوی او عمل می‌کند. اگر این فضا حذف شود، رفتار خشن او ممکن است بی‌دلیل و اغراق‌آمیز به نظر برسد. بنابراین گرما توجیه روانی می‌سازد؛ حادثه‌ای خلق نمی‌کند، اما منطق احساسی شخصیت را مستحکم می‌کند. این همان کارکرد درونی است که در برداشت سطحی از «تفنگ چخوف» نادیده گرفته می‌شود.

سکوت طبیعت نیز صرفاً پس‌زمینه‌ای تزئینی نیست. جنگل «بی‌حرکت» و «گوش‌به‌زنگ» توصیف می‌شود و این سکوت پیش‌آگاهی تنش است، خلأ عاطفی رابطه را منعکس می‌کند و حس انتظار می‌سازد. طبیعت در اینجا آینهٔ رابطه است. اگر این عنصر حذف شود، داستان به گفت‌وگوی خشک دو نفر تقلیل می‌یابد و بار محیطی از بین می‌رود. در آن صورت، رابطه عمق حسی خود را از دست می‌دهد و تنش به سطح کلمات محدود می‌شود.

فضاسازی همچنین ریتم روایت را تنظیم می‌کند. این توصیف‌ها باعث می‌شوند شروع داستان آهسته باشد، مخاطب وارد اتمسفر شود و تنش به‌تدریج شکل بگیرد. اگر روایت مستقیماً وارد دعوا یا گفت‌وگو شود، داستان ضربه‌ای و سطحی خواهد شد. چخوف با این فضا ضربان قلب داستان را تنظیم می‌کند. در نتیجه، این عناصر نوعی «شلیک آهسته» هستند؛ شلیکی که در سطح ادراک و احساس رخ می‌دهد، نه در سطح کنش بیرونی.

در این‌جا می‌توان پرسید: آیا این همان «تفنگ» است؟ پاسخ مثبت است، اما تفنگی که گلولهٔ فیزیکی ندارد و به‌جای آن شلیک احساسی دارد. در «یگور ولاسیچ» حادثهٔ بزرگی رخ نمی‌دهد، بنابراین فضا بار درام را حمل می‌کند. شلیک در این داستان به شکل تغییر ادراک خواننده اتفاق می‌افتد، نه تغییر ناگهانی وضعیت بیرونی.

برای روشن‌تر شدن موضوع، یک آزمایش ذهنی کافی است. فرض کنیم داستان این‌گونه آغاز شود: «یگور مردی خشن بود که با همسرش رابطهٔ خوبی نداشت.» در این صورت همه‌چیز از پیش گفته شده و تجربه‌ای برای کشف باقی نمی‌ماند. اما وقتی روایت با گرما و سکوت آغاز می‌شود، ما پیش از آنکه بفهمیم، حس می‌کنیم. این فاصله میان «گزارش» و «ادبیات» است.

بنابراین توصیف‌های ظاهراً اضافی در این داستان شخصیت‌پردازی غیرمستقیم می‌کنند، ریتم می‌سازند، تنش را زیرپوستی منتقل می‌کنند و خشونت را طبیعی جلوه می‌دهند. اگر حذف شوند، داستان خشک و گزارشی می‌شود. در نتیجه «تفنگ چخوف» دعوت به اقتصاد هنری است، نه تقلیل ادبیات به مکانیزم سرنخ و نتیجه. در جهان چخوف، گاهی گرما، سکوت و لرزش هوا همان تفنگ‌اند؛ فقط صدای شلیکشان آرام و درونی است.

آنتوان چخوفداستانداستان نویسیکتابنویسندگی
۷
۰
منصور سجاد
منصور سجاد
مشاور نویسندگی و چاپ کتاب با تجربه چاپ 900 عنوان کتاب و با تیراژ 5 میلیون جلد09122164704
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید