نویسندگی اغلب در ویترین موفقیتهای بیرونی به تصویر کشیده میشود؛ جایی که جایزههای ادبی و شهرت عمومی، به عنوان مقصد نهایی معرفی میشوند. با این حال، نگاهی دقیقتر به فرآیند نوشتن نشان میدهد که این موارد، چیزی جز انگیزههای بیرونی نیستند و تکیه بر آنها، پاشنه آشیل بسیاری از نویسندگان است. اگر هدفِنهایی، رسیدن به نتیجهای باشد که در کنترل مستقیم نویسنده نیست، با محقق نشدن آن نتیجه، انگیزه نوشتن از بین میرود.
تله نتایج بیرونی
وقتی پول، شهرت یا دریافت جایزه، پیشران اصلی یک نویسنده باشد، نوشتن به یک فعالیت نتیجهمحور تبدیل میشود. در این نگاه، اگر کتاب پرفروش نشود یا متن منتشرشده دیده نشود، نویسنده تصور میکند شکست خورده است و چون «استعداد» ندارد، باید کار را کنار بگذارد. این باور، قاتل خاموش خلاقیت است. کسی که برای تایید بقیه مینویسد، با اولین سکوت مخاطب یا شکست مالی، قلم را زمین میگذارد؛ زیرا سوخت اصلی موتور حرکتش تمام شده است.
قدرت انگیزه درونی
انگیزهی درونی یعنی نوشتن به خاطر لذت حل مسائل، شفافسازی اندیشه و ترجمهتجربههای زیسته به کلمات. نویسندهای که انگیزه درونی دارد، حتی در روزهایی که هیچکس متن را نمیخواند، به کار ادامه میدهد. نوشتن برای او یک نیاز وجودی است، نه یک ابزار معاملاتی. وقتی انگیزه درونی باشد، مسیر نویسنده با موفقیتهای بیرونی یا شکستهای آن تغییر نمیکند. استمرار در نوشتن، عضلههای ذهنی را میسازد و «لحن اختصاصی» هر فرد را پدید میآورد. این استمرار طولانیمدت است که به جای نوشتن یک متن «ویروسی» یا تصادفی، یک «سبک» میسازد.
نویسندگانی که با انگیزه درونی کار میکنند، در نهایت پاداشهای بیرونی را هم جذب میکنند. وقتی کیفیت کار بالا برود، فرم به کمال برسد و صدای نویسنده صیقل بخورد، جایزه و موفقیت مالی، نه به عنوان هدف کار، بلکه به عنوان نتیجهی طبیعی یک مسیرِمستمر به سراغ نویسنده میآیند.
نویسنده باید پیش از هر چیز، با خود کنار بیاید که چرا مینویسد؛ چرا که اگر پاسخ این سؤال در درون باشد، هیچ عامل بیرونی نمیتواند چراغ نوشتن را خاموش کند.