
قسمت ۱۶ از فصل ۶ سریال دکتر هاوس که به نام "Lockdown" (قرنطینه) را دیدم، این قسمت شامل ۵ داستان مستقل است که به دلیل گم شدن یک نوزاد و قرنطینه شدن بیمارستان، به صورت موازی پیش میروند. این داستانها عبارتند از:
۱. هاوس و بیمار در حال مرگ: هاوس با بیماری هماتاق میشود که در حال مرگ است. آنها درباره زندگی، مرگ و پشیمانیها با هم صحبت میکنند.
۲. فورمن و توب: در اتاق بایگانی گیر میکنند و شروع به فضولی در پروندههای یکدیگر میکنند که به یک رقابت و درگیری شخصی تبدیل میشود.
۳. ویلسون و ۱۳: در سالن انتظار گیر میافتند و بازی «حقیقت یا جرأت» انجام میدهند که باعث میشود جنبههای پنهانی از شخصیت ویلسون فاش شود.
۴. مادر بچه و کادی: بحثهای آنها به مسائل مربوط به قدرت، ازدواج و فرزنددار شدن کشیده میشود.
۵. تیم جستجو: که در پسزمینه به دنبال نوزاد گمشده هستند؛ خط داستانی که همه را در فضا نگه داشته است.
ساختار داستانی این قسمت خیلی برایم آموزنده بود و درباره آن فکر و تحقیق کردم که چطور وقتی چند داستان خیلی کوتاه داریم میتوانیم آنها را باهم ترکیب کنیم و به داستانی بلندتر برسیم
الهام گرفتن از این اپیزود، فرمولی برای نوشتن یک رمان یا فیلمنامه به روش «روایت موزاییکی» یا «چیدمان موازی» به دست میدهد. برای این منظور، قدمهای زیر برداشته شده است:
۱. ایجاد یک «ظرف واحد»
در اپیزود قرنطینه، «گم شدن نوزاد» همان ظرفی است که همه را در یک مکان و زمان حبس میکند. برای یک داستان بلند، یک رویداد بیرونی بزرگ (مثل یک طوفان، یک مهمانی محصور، یا یک هدف مشترک سخت) انتخاب میشود که شخصیتها را وادار به ماندن در محیط کند.
۲. تم مشترک
داستانهای مستقل نباید فقط از نظر مکانی به هم وصل باشند؛ بلکه باید از نظر «معنایی» همراستا باشند. در این قسمت از هاوس، تم مشترک «رویارویی با خود و گذشته» است. هر ۵ داستان یک حرف را میزنند: «وقتی دنیا متوقف میشود، انسان با چه حقیقتی از خود روبهرو میشود؟»
۳. نقطه تلاقی نهایی در انتهای مسیر، تمام این جویبارهای جداگانه باید به یک رودخانه بریزند. یعنی آن حادثه محرک اولیه (در اینجا پیدا شدن نوزاد و باز شدن درها) باید زمانی رخ دهد که همه شخصیتها در داستانهای مستقلشان به یک «تغییر درونی» یا «کشف بزرگ» رسیده باشند.
میتوان گفت این اصول برای ترکیب داستانها به کار رفته است:
اصل اول: هر مینیداستان باید بهتنهایی کار کند. یعنی هرکدام باید شروع، میانه و پایان داشته باشند و یک تغییر حتی کوچک در آن رخ دهد. اگر داستان کوتاهی بهتنهایی کشش نداشته باشد، در ترکیب هم نخواهد داشت.
اصل دوم: به جای اتصال تزئینی، اتصال واقعی ساخته میشود؛ از طریق یک شیء مشترک، یک مکان مشترک یا حتی یک زمان مشترک.
اصل سوم: پایان مشترک است. یکی از نشانههای مهم داستان بلند این است که در پایان، همه خطوط داستانی به یک نقطه برسند یا توسط یک اتفاق بازتعریف شوند. اگر هر داستان جداگانه تمام شود، حس یکپارچگی از بین میرود. اما اگر یک افشا، یک بحران یا یک تصمیم نهایی روی همه شخصیتها اثر بگذارد، مخاطب احساس میکند با یک داستان کامل روبهرو بوده است.
علاقهمند شدم با این روش اگر کتابی هست هم بخوانم. این کتابها با این توضیحات را پیدا کردم . هنوز نخوانده ام. وقتی خواندم خبرش را همینجا میدهم.
1- کتاب گذر منهتن اثر جان دوس پاسوس
این رمان به جای تمرکز بر یک قهرمان، بر «شهر نیویورک» به عنوان ظرف واحد تمرکز دارد. دهها مینیداستان از شخصیتهای مختلف در شهر روایت میشود که در ایستگاههای مترو، رستورانها یا حوادث شهری با هم تلاقی میکنند. این کتاب مصداق بارز اصل دوم (اتصال واقعی به جای تزئینی) در ادبیات مدرن است.
این کتاب در طاقچه بود
2- قطار سروقت اثر هاینریش بل
داستان سربازی در یک قطار که به سمت جبهه جنگ میرود. در اینجا «قطار» همان ظرف واحد است. مینیداستانها و خاطرات مسافران در طول مسیر به هم گره میخورد تا در نهایت به یک پایان مشترک و قطعی برسند.
این کتاب هم در طاقچه بود