
فصل اول:جیغ دریا
مانیا یک دختر سیزده ساله کنجکاو و خیال پرداز است که همیشه دوست دارد راز چیز های ناشناخته را تا ته حل کند
مانیا عاشق رنگ آبی است:آبی آسمان و آبی اقیانوس.
مانیا تازه دیروز سیزده سالگی را تمام کرده و هدیه های آبی زیادی هدیه گرف مادربزرگ کفش غواصی داده بود ولی مانیا غواصی بلد نبود
مانیا رو به مادر بزرگ گغت :( ممنونم اما من که غواصی بلد نیستم.)
مادربزرگ هم بهش گفت:(اما یک دختر یا پسر ایسلندی که در ریکیاویک که شهر ساحلی است زندگی میکند اول باید شنا یاد بگیرد و بعد غواصی.)
-ممنونم مامان بزرگ
-خواهش میکنم عزیزکم
------------------------------------------------------------------------
فردای تولد مانیا به مدرسه رفت .
وقتی او رسید چیزی عجیب به نظر میرسید ازآیریس که بغل دستی اش بود پرسید :(چیزی شده؟)
-نه مانیا......یعنی...چجوری بگم
- آیریس چی شده زود باش بگو
-امممم......خب الکس دیروز که رفته بود کنار دریااز حال رفته بعد از اینکه به هوش اومده گفته که دریا داشت جیغ میزد. مسخرست مگه دریا هم جیغ میزنه حتی وقتی الکس اونجا بود مایک و رزیتا هم اونجا بودن ولی چیزی نشنیدن
-اینکه عجیب نیست الکس دیوونست.توهم زیاد میزنه.
-هیم نمیدونم.
اما مانیا به همین راحتی از موضوعی نمیگذشت توی ذهنش فقط می گت دریا جیغ میزنه..... فریاد میکشه..... باید دلیلی داشته باشه ولی چرا کسی جز الکس نشنیده باید بفهمم بعد از ظهر میرم ساحل.
اوهنوز نمیدانست همین تصمیم ساده قرار است زندگی اش را برای همیشه تغییر دهد......
برای دیدن فصل دوم همراه من باش....