اما مانیا کلاس جبرانی نداشت و این فقط یک دروغ برای کشف حقیقت بود
------------------------------------------------
هرچه مانیا به دریا نزدیک تر می شد چیزی به او میگفت:«کافیه....دیگه ادامه نده.»
پاهایش سست شده بود وقتی رسید دو بچه کوچک داشتند قلعه شنی می ساختند .
پس این چی بود چرا صدایی نمیومد.
مانیا به دریا نگاه کرد و وارد آب شد وقتی پاهایش به دریا خورد برای دومین بار.......دریا جیغ زد و قصد نداشت ساکت شود.
مانیا میدید که بچه ها ساکت و آرام مشغول ساختن قلعه شنی شان هستند پس آنها صدا نمیشنیدند .
مانیا از آب که دور شد دریا هم آرام گرفت.
صدای دریا خیلی واقعی بود انگار چیزی در آن اعماق دریا کمک میخواست.
مانیا در ذهن خود گفت:«باید مدرک پیدا کنم و بعد به بقیه بگم که منم صدا رو میشنوم وگرنه فکر میکنن من هم توهم زدم اما نه من و نه الکس توهم نمیزنیم .»
------------------------------------------------
فردای آنروز مانیا هرچقدر در کتابخانه به دنبال کتابی برای اثبات ماجرا گشت چیزی نبود.
مانیا به خودش گفت:«اینجا که چیزی نیست دارم کلافه میشم.هیچ کتابی راجب جیغ دریا نیست هیچی فقط بعضی کتابها میگفتن شاید صدای باد بود اما این احمقانه است پس چرا کسی چیزی نمیشنوه هیچی و بازم هیچی»
آیریس گفت:«سلام مانیا چرا اینقدر کلافه ای؟»
مانیا شانه بالا انداخت
-به کمکت نیاز دارم آیریس.
حتما در خدمتم.
-میخوام برم بخش ممنوعه کتابخونه.
-اما..........
-لطفا آِیریس؟
آیریس با اکراه و ترس گفت:«باشه فردا ساعت ده صبح نگهبان میره واسه صبحانه»
-عالیه جبران میکنم.
آیریس رفت و مانیا دوباره با افکارش تنها ماند.
شاید جواب تمام سوالها در بخش ممنوعه کتابخانه پنهان شده بود.