ورود
ثبت نام
Hadis
خواندن ۲ دقیقه
·
۱۱ ساعت پیش
جیغ دریا (بخش سوم)
فصل سوم:کتاب فروشی اسرارآمیز
مانیا مستقیم به سمت در کتاب فروشی رفت.
در را باز کرد زنگ بالای در شروع به تکان خوردن کرد.
-سلام.آقای کتاب فروش اینجا نیست.
پشت پیشخوان پسر جوانی نشسته بود. دیوید پسری با مو های فر و شلخته ای بود که شانزده سال داشت و مثل آقای کتابفروش یا همان دایی دیوید مرموز به نظر میرسید .
-تا پنج دقیقه دیگه بر میگرده .
مانیا سرش را تکان داد
-خیلی خوب پس منتظر میمونم.
دیوید دوباره مشغول طراحی شد اما چند لحظه بعد گفت:
-مگه کتاب نمی خوای ؟خوب انتخاب کن.
-نه ممنون. سوال فنی دارم. فکر کنم دایی ات جوابشو بدونه.
دیوید لبخند کمرنگی زد.
-خوب میتونی از من بپرسی.
-نه ممنون ترجیح میدم از آقای کتاب فروش بپرسم .
در همان لحظه دوباره زنگ در به صدا در آمد.
آقای کتاب فروش بود.
-سلام مانیا!کتاب می خوای؟کتاب قبلی که دادم چطور بود؟
-سلام آقای کتاب فروش ،نه کتاب نمی خوام راستش یه سوال دارم.
-خب بپرس
مانیا نیم نگاهی به دیوید انداخت:
-تنها لطفا!
آقای کتاب فروش خندید.
- نگران نباش چیزی به کسی نمیگه کلا دوستی نداره.
مانیا نفس عمیقی کشید و با صدای آرامی پرسید:
- دریا میتونه جیغ بزنه؟
دیوید برای لحظه ای سرش را بالا آورد . نیشخند زد اما نخندید.
حتی مدادش روی کاغذ متوقف شد.
آقای کتاب فروش چند ثانیه سکوت کرد.
سکوت سنگینی بود.
-منظورت الکسه؟پدر اون توی دریا مرده طبیعیه توهم بزنه!.
-نه اون توهم نزده.منم شنیدم.
-چی رو؟
-صدای دریا رو. وحشتناک بود...انگار یه هیولا زیر آب فریاد میزد.
دوباره سکوت.......
آقای کتاب فروش رو به دیوید کرد و گفت:
-میشه سه تا شکلات داغ بیاری؟
دیوید با اینکه مشخص بود کنجکاو شده چیزی نگفت و از مغازه خارج شد .
به محض اینکه رفت.مانیا جلوتر آمد.
-یعنی چیزی می دونید؟
-می دونم.... ولی در عین حال نمی دونم.
-یعنی چی؟
-بعضی چیزها بهتره زیر آب بمونه
- لطفا منظورتون رو واضح تر بگید.
-اگر واقعا اون صدا هارو شنیدی دیر یا زود خودت پیداشون میکنی .
مانیا با نگرانی پرسید:
- اصلا نمیفهمم ،چی رو؟
آقای کتاب فروش مستقیم در چشمانش نگاه کرد .
-فقط مواظب ماگماهای زیر دریا باش!
چشمان مانیا گرد شد.
-ماگما؟
اما آقای کتاب فروش دیگر چیزی نگفت.
در همان لحظه نگاه مانیا به ساعت افتاد.
ساعت شش و نیم بود.
از جا پرید
- وای باید برگردم خونه!
همان موقع دیوید با سه لیوان شکلات داغ برگشت.
مانیا کیفش ر برداشت.
دیوید یکی از شکلات های داغ را به او داد.
-خداحافظ آقای کتابفروش..ممنون دیوید. خداحافظ.
دیوید سری تکان داد
- خداحافظ
مانیا از مغازه بیرون رفت .اما ذهنش آرام نبود .
دیوید هنگام رفتن او چند لحظه به در خیره ماند انگار چیزی می دانست که هنوز وقت گفتنش نرسیده بود.
وهمین قکر معمای دریا را ترسناک تر می کرد.
دریا
تخیلی
جیغ
مرموز
Hadis
دنبال کنید
شاید از این پستها خوشتان بیاید