
شما تو این روزا چیکار میکنید؟؟
من انگیزه انجام هیچکاری ندارم
گاهی خودمو تشویق میکنم و سعی میکنم به مراسمایی که قراره بگیریم فکر کنم و دنبال عکس و فیلم باشم ولی راستشو بخواید همونم نهایت میتونه یه ساعت سرمو گرم کنه
برای ازدواجمو مراسماتش ذوق دارم
ولی این اقتصاد فلج باعث میشه نگران هزینه ها باشم و شیرینی تصورشم کم کم برام تلخ بشه

قدیما کتاب خوندن واسم خیلی آرامش بخش بود
اصلا یه تفریح بزرگ بود برام
عضو کتابخونه بودم و هرکدوم از رمان های کتابخونه رو چندبار خونده بودم
همیشه هم برای خودم و مامانم سوال بود چطوری میتونم تو چندساعت یه رمان چند صد صفحه ای و تموم کنم ولی نهایت تو اون چندساعت فقط میتونستم 3 - 4 صفحه از کتاب درسی و تموم کنم
(البته که من به درس خوندنم همیشه خیلی علاقه داشتم ولی متاسفانه تو درس خوندن خیلییییی کمالگرایانه پیش میرم و همیشه کار دستم میده )
چند وقت پیش نیما خواست برای بهتر شدن حالم یه تفریح برام ایجاد کنه و نظرش رفت سمت کتاب و برام چندتا کتاب سفارش داد
تا قبل از اینکه کتابا به دستم برسه خیلی ذوق داشتم و هی لحظه شماری میکردم اما متاسفانه وقتی رسید رفت توی کمد کتابام و متاسفانه هنوزم اونجا داره خاک میخوره و این به نظرم یه فاجعه بزرگه...
ولی راستشو بخواید من خسته نشدم و دنبال راهکارای دیگه واسه خوب شدن حالم گشتم و الحق که نیما هم تو این راه خیلییییی کمکم کرد
و به این نتیجه رسیدم کتاب و هیچکاری نکردن و رها کنم و برم سراغ هنری که همیشه ازش بی نصیب بودم
کلی سرچ کردم و تهش دیدن شمعای گوگولی دلمو برد

پس در اقدامی یهویی بین خرید لباس و وسایل شمع خودمو قانع کردم هنر شیرین تره و برای اولین و حقیقتشو بخواید آخرین بار اولویتمو از لباس به خرید وسایل هنری تغییر دادم
بخوام خلاصه بهتون بگم تجربه مزخرفی بود
شمعام به زیبایی این شمعا نمیشدن
رنگاش به خوش رنگی این رنگا نبودن
و حقیقتا دردسرش کمر شکن بود
یکی از لباسام حین درست کردن شمع داغون شد
از پارافینا روی گاز و سینک آشپزخونه ریخت و تا اون لکه های لنتی پاک شد کلی دردسر و غرغر از مامانم شنیدم
البته که هنوزم تیکه های مامان مهربونم تموم نشده و با هربار دیدن وسایلای شمع سازیم دوتا فحش نصیبم میکنه
و اینگونه شد که بازم بهم ثابت شد من آدم هنر نیستم و برای هنر ساخته نشدم
اگه فکر کردید من آدم کم آوردنم سخت در اشتباهید
من یه حامی دارم که بهم بال پرواز میده
پس بازم بلند میشم
اینبار اگه گفتید تصمیمم چی بود؟
کاملا درسته درس خوندن ( البته که شاید به ذهن خیلیا هم نرسه )
نیما حمایتم کرد و کلی تشویقم کرد و من رفتم سراغ خریدن کتاب و دوره برای آزمون ارشد
درگیر درس خوندن شدم تا اینکه تو سایت سنجش پزشکی اطلاعیه لغو آزمون به دلیل شرایط جنگی زده شد
اوایلش ادامه دادم ولی راستش هرچی گذشت انگیزه ام هی ضعیف تر شد و الان هنوزم لنگ درهوام و راستش خوندنام خیلی کم شده
و کلام آخر اینکه حال همه جوونا بده و زندگی کردن تو این روزا خیلی سخته
حتی شاید بشه گفت حال یه ایران بده
کاش خدا ببینه مارو
کاش خدا خودش همه چی و درست کنه
آدما کم آوردن.....