پارت پنجاه و شیشم
خانه ای که زنده است🏡👽
هرچی نزدیک تر میشدیم مه غلیظ تر میشد
کم کم چراغ های ماشین پلیس اومد تو دیدمون به همون سمت حرکت کردیم رسیدیم به ماشینا ولی کو پلیسا
نزدیک تر شدیم با چیزی که دیدم با یلدا جیغ خفه ای کشیدیم
خدایه منن گفتم برامون تله گذاشتن
پلیسا همشون مرده بودن یکی سرش از تنش جدا شده بود یکی دستاش قطع شده بود با دیدن
این صحنه احساس کردم تمام محتوای معدم داره میاد بالا دویدم پشت درخت عق زدم
یلدا با شیشه آب سمتم اومد دست و صورتمو شستم و یکم آب خوردم حالم بهتر شد
بوی خون تو فضا پیچیده بود
فرشاد گزارش داد که به نیرو نیاز داریم اونا هم گفتن فعلا نیرویی ندارن
پس فقد الان ما چهارتا موندیم
#رمان #داستان #ترسناک #نویسنده زهرا_سالاری
پس فقد الان ما چهارتا موندیم