پارت پنجاه و چهار
خانه ای که زنده است 🏘👽
از زبان یلدا
صبح زود ساعت ۶ بیدار شدیم و منتظر بودیم فرشاد تک بزنه تا بریم ببرون امروز باید راهی شمال میشدیم هممون با ماشین فرشاد میرفتیم کمی بعد فرشاد به گوشی نگین تک زد
کیفامونو برداشتیم از مامان و بابام خداحافظی کردیم
فرشاد با ماشین سرکوچه بود باهم به سمتش رفتیم سوار ماشین شدیم و بعد از احوال پرسی راه افتادیم
قرار بود اول بریم ماشینه منو برداریم چندتا نیروی پلیس هم اونجا منتظر ما بودن
انقدر استرس داشتم که اگه الان بریم اونجا هممونو بکشن فلان شه و اینا
نزدیکای جنگل مه بود و هرچی جلوتر میرفتیم مه بیشتر میشد.
#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری میشد