پارت شصت و یک
خانه ای که زنده است🏡👽
از زبان(نگین)
دوییدم تا مهراب رو بگیرم بزنم لهش کنم مردک مزخرف با این چیزا هم مگه شوخی میکنن
با صدای فرشاد از حرکت ایستادیم: اینجا چه خبره
پشت چشمی نازک کردمو گفتم: از مهری جونت بپرس مردک نفهم اومده مارو میترسونه برقارو خاموش کرده با تبر اومده جلوی ما وایساده
فرشاد با تعجب به مهراب نگاه کردم ولی مهراب بی توجه به اون گفت: مهری چیه زن خجالت بکش
چیه وقتی با تبر اومدی جلومون وایسادی انتظار داری چیزیت نگم مهری جون
مهراب خواست چیزی بگه که فرشاد داد زد: ساکت باشید
مهراب کارت خیلی زشت بود واقعا با این یه مورد اصلا نمیشه شوخی کرد. به منم چشم غره رفت و گفت: توهم تمومش کن
بشینید من الان لباسامو عوض میکنم میام باهاتون کار دارم
سه تامون سر تکون دادیم و مثل بچه های خوب نشستیم سرجامون نشستیم
#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری
سرجامون