
تصویر مهندس جوانی با مدرک کارشناسیارشد از دانشگاه تربیت مدرس که بستنیفروشی راه انداخته یا مخترعی که راننده تاکسی اینترنتی شده، صرفاً حکایت فردی غمانگیز نیست؛ این تصویر نشاندهندهی بحران ساختاری در نظام اقتصادی، آموزشی و صنعتی ایران است. در کشوری که آموزش عالی رشد کمی چشمگیری داشته اما نظام اشتغال و صنعت مسیر متفاوتی پیموده، طبیعی است که محصول این نظام، بیکاری نخبگان و فرسایش امید اجتماعی باشد.
ایران در زمرهی کشورهای جهان سوم قرار دارد، جایی که اقتصاد غالباً منبعمحور (وابسته به نفت و مواد خام) است، نه دانشمحور.
در چنین اقتصادهایی نیاز واقعی به طراحی و مهندسی پیچیده پایین است، زیرا:
تولید داخلی اغلب مونتاژ و تقلیدگونه است.
شرکتهای بزرگ ترجیح میدهند قطعات را وارد کنند تا توسعهی فناوری داخلی انجام دهند.
بخش خصوصی ضعیف و کمسرمایه است و توان جذب نیروهای متخصص را ندارد.
به همین دلیل تربیت هزاران مهندس، پژوهشگر یا نخبه تنها به انباشت نیروی کار بدون مصرف واقعی منجر میشود.
دانشگاه و صنعت در ایران مانند دو جهان موازی هستند:
دانشگاهها برای تولید مقاله و رتبه علمی رقابت میکنند.
صنعت به دنبال مونتاژ، واردات، و سود کوتاهمدت است.
نتیجه؟ فارغالتحصیلان دانشگاهی دانشی دارند که در محیط واقعیِ صنعت قابل استفاده نیست، و صنعت نیز مهارتهایی میخواهد که در دانشگاه آموزش داده نمیشود. ساختارهای واسط مانند پارکهای علم و فناوری یا مراکز رشد نیز اغلب درگیر بوروکراسی و کمبود سرمایه هستند، نه خلق ارزش اقتصادی واقعی.
تحریمها باعث شده بازار ایران ـ هم در بخش فناوری و هم سرمایهگذاری ـ بهشدت کوچک شود.
وقتی ارتباط با شرکتهای جهانی و دسترسی به زنجیرههای ارزش بینالمللی قطع است:
فرصت همکاری و انتقال فناوری از بین میرود؛
سرمایهگذاری نوآورانه کاهش مییابد؛
بازار مصرف محدود و اقتصاد دچار رکود ساختاری میشود.
در نتیجه حتی ایدههای خلاقانه نخبگان در فضای بستهی اقتصادی امکان رشد ندارند.
سامانههای حمایتی از نخبگان معمولاً نمادین و شعاری هستند.
بنیاد ملی نخبگان یا طرحهای استارتاپی اغلب منابع محدودی دارند و بیشتر به روابط، نه به استحقاق علمی، متکیاند.
در کنار این، نظام استخدام دولتی بر پایهی مقررات سختگیرانه و غیرشفاف است و پایهگذار یک اقتصاد رانتی که در آن شایستگی علمی بهندرت به شغل پایدار تبدیل میشود.
نخبگانی که در ایران میمانند، با پدیدهای به نام مهاجرت معکوس روانی مواجهاند؛ یعنی ماندن در کشور ولی با روحیهی مهاجر — بیانگیزه، ناامید و بدون فرصت رشد.
فقدان چشمانداز بلندمدت، فشار مالی، و مقایسهی اجتماعی با همدورهایهای مهاجر، باعث افسردگی و فاصلهی ذهنی آنان از جامعه میشود.
در نتیجه بسیاری از نخبگان تنها برای زنده ماندن به مشاغل غیرتخصصی روی میآورند.
در جامعهای که بازار سوداگری و واسطهگری ارزش اقتصادی بالاتری از تحقیق و نوآوری دارد، پیام اجتماعی به نسل جوان واضح است:
«دانش لازم نیست، ارتباط و سرمایه مهمتر است.»
این فرهنگ سطحی، که از رسانه تا گفتار روزمره بازتولید میشود، موتور اصلی بیارزشی تلاش علمی در ذهن نخبگان است.
رهایی از این چرخه نیازمند تغییرات همزمان در چند سطح است:
جهش به اقتصاد دانشبنیان واقعی، نه صرفاً شعارهای استارتاپی؛
پیوند مستقیم دانشگاه و صنعت از طریق پروژههای کاربردی و استخدام هدفمند؛
حذف رانتیگری از نظام اشتغال و پژوهش؛
و بازتعریف ارزش اجتماعی علم و نوآوری در رسانه و نظام آموزشی.
تا زمانی که اقتصاد ایران به نفت وابسته باشد و صنعت و دانشگاه در دو مسیر جدا حرکت کنند، فقر نخبگان تنها یکی از نشانههای بیماری مزمن توسعهنیافتگی خواهد بود.