ما یک خانواده هشت نفره بودیم پدرم معمار بود ولی گاهی از کمبود کار، کارهای دیگر از جمله بنایی، ابزار و حتی مسافرکشی هم میکرد.
آن سال همهی ما دانشآموز بودیم در همهی مقاطع در خونه محصل داشتیم. بافت سنتی خانواده ما طوری بود که پیوند خانوادگی های در هم تنیده با فامیلهای شهرستانی داشتیم و دائم در حال رفتو آمد بودیم.
گاهی کل فصل زمستان یک خانواده ۴ نفری از دهات مهمان خانوادههای فامیل بودند.

در این شرایط پدرم بیماری پوستی گرفت و دکتر برای یک مدت او را از کار ساختمان منع کرد. پدر مجبور بود از سحر تا غروب با پیکان مدل ۵۰ کار کند.
اوضاع مالی خانواده روزبروز بدتر میشد چون هزینهها چندین برابر دخل بود و چرخ زندگی نمیچرخید.
به وضوح یادمه که فامیل و آشنایان کمکم برخورد و منششون با خانوادهء ما تغیر کرد. گاهن تحقیرها کادوپیچ در طنز و لودگی به ما گفته میشد تا از زهرش کم شود ولی کم نميشد.
ماشین پدرم که منبع درآمد و آبروی خانوادهء ما بود مسخرهء فامیل و ما بچهها تحقیر میشدیم.
خیلی از مهمانیها دعوت نمیشدیم و رفتوآمدها کمتر شده بود حتی خیلیها که مدیون سفره ما بودند هم نسبت به ما بیمحبت و ناسپاسترشده بودند.

روزها گذشت پدرم بیماریش بهتر شد و چند پروژه بزرگ از جمله معماری دانشکده ورزش شهر تبریز را یکی از دوستان قدیمی به پدر پیشنهاد داد و بعد از آن توانست چند تکه زمین بخرد و مشغول کار بساز و بفروشی شود و اوضاع مالیمون کمکم بهتر شد.
به محض اینکه اوضاع مالی ما بهتر شد رفتار اطرافیان به وضوح عوض شد و احترامها برگشت.
دوستان عزیزم گفتن این تکه از خاطرهی زندگی برای خودم هم سخت بود اما یک چیز را خوب فهمیدم که چقدر ما آدمها به ریسمان سستی آویزان هستیم.
ریسمان اعتماد بیجا به کسانی که به ارزش ما و محبت و سفرهی ما خیانت میکنند و زمانی که به حمایتشان نیاز داریم احتیاج و فقر عزتمدارانه ما را مسخره میکنند و ارزش ما را با رفاه و ثروت ما ارزشگذاری میکنند.
البته این خاطره من را یاد داستانی از ملا میاندازد ملا نصرالدین را به مهمانی اشراف دعوت میکنند ملا آنروز وقتی از سر زمین کشاورزی برمیگشته یکی از کشاورزان از او کمک میخواهد و ملا وقت نمیکند لباسش را عوض کند و با لباس کار به مهمانی میرود مهمانها تا ملا را میبینند از او رو میگیرند و بیتوجهی میکنند .

ملا به خانه برمیگردد و لباس اعیانی میپوشد و برمیگردد حالا همه به او توجه و احترام میگذارند ملا هم موقع صرف شام قاشق غذا را در آستینش میریزد و میگوید" بخور لباس که همه توجهات از آن توست نه خود ملا".