الان که وسط میدان تجریش هستم نمی دانم واقعن آدمهای داخل اون ساختمان از اونجا بیرون میآیند تا ببینند آدمهای شبیه من خیلی زیادن مخصوصن در اینجا که بالاشهر تهران حساب میشه.
ماجرا از اینجا شروع شده بود که یک ماه بود که از کارآموزیام در بانک میگذشت که برام نامهای آمد که در آن نوشته بود شما در آزمون محاسبات کلکشور رتبه ی یک علمی را آوردید و برای مصاحبه دعوت شدید.

صندوقدار بانک که یک اقای بازنشسته بود خیلی برام خوشحال شد و گفت کار در بانک برای خانمها سخته و کار کردن در یک اداره دولتی خیلی بهتره.
روز مصاحبه ظهر چهارشنبه ساعت یک بعدازظهر بود.
وقتی وارد ساختمان شدم ساختمان بسیار بزرگ با طبقات زیاد و خیلی شیک بود .
من با مانتو شلوار مشکی با یک بوت پاشنه بلند و مقنعه مشکی سرم بود و صورتم هم یک ته آرایش کمی داشت و مثل خیلی اوقات موهایم را سفت دم اسبی بسته بودم و کمی موهایم از مقنعهام از جلو و عقب بیرون ریخته بود.

به محض ورودم نگهبان سازمان که یک مرد جوان بود اسمم را تو لیست مصاحبهکنندگان چک کرد و یک ژتون غذا و یک کارت به من داد تا به گردنم بیاندازم . و بعد من من کنان گفت خانم گلکار خبر نداری از نحوهء پوشش خانمها در این سازمان . اینجا زیر نظر قوهی قضائیه است و باید چادر سر کنی.
من بهتزده بهش نگاه کردم و گفتم روز امتحان همهجور خانم با هر پوششی بودیم فکر نمیکردم الان مهم باشه که حتمن چادر سر کنم.و اگر در مصاحبه قبول شدم و استخدام شدم خوب اگر خودم مایل به کار بودم خوب به قوانین و پروتکلها از جمله چادر هم احترام میگذارم.
گفت خانم گلکار مهمه و الان اگر چادر نداشته باشی در مصاحبه رد میشی و از روی خیرخواهی رفت و چادر خانم سرایدار را برای من قرض گرفت.اما ردش کردم .
چون ساعت دوازده و وقت نماز و ناهار بود من به غذاخوری راهنمایی شدم و بماند دو نوع غذا و پیش غذا و سالاد و نوشیدنی در یک سینی بزرگ برای من آوردند خوب این را مقایسه کنید با ظرف غذای پلاستیکی من که هر روز به بانک میبردم و باید در سریعترین زمان میبلعیدم تا زودتر پشت میرم برگردم بکنید.
بعد ناهار مفصل برای نماز به نمازخانه راهنمایی شدم و من برای اینکه سختم بود وضو بگیرم نماز را موکول به خانه کردم و بعد یک ربع ساعت راهی طبقه دوم برای مصاحبه شدم.
در طبقه دوم اتاقهای زیادی بود و من دقیقن نمیدونستم که اتاق مصاحبه کجاست که یک دفعه از دور دیدم یک آقای بسیار درشتاندام با محاسن بلند و پیراهن بلند به سرعت تالاپ و تلوپ به سمت من میآید کمی ترسیدم بعد خودم را جمعو جور کردم و گفتم حتمن عجله دارد با تو چه کاری میتواند داشته باشد.
اما وقتی آن آقا که از کارمندان بودند به من رسیدند ایستادند و با عصبانیت از من پرسیدند شما کی هستی؟ من کارت مهمان را که آویزان گردنم بود نشان دادم و گفتم برای مصاحبه آمدم و این در حالی بود که واقعن به پتهپته کنان افتاده بودم مرد نفس عمیقی کشید و سرتاپای من را ورانداز کرد و گفت پس چادرت کو؟ من تازه به صرافت افتادم گفتم من چادر ندارم اطلاعی نداشتم که باید چادر سر کنم . سرش را تکانی داد و استغفراللهی گفت و رفت.

با بدنی عرق کرده و سردردی که هر لحظه بیشتر میشد بعد کلی پرسوجو اتاق را پیدا کردم.
اتاق بزرگ با پنجرهای به سمت خیابان با چند صندلی و یک میز و صندلی که گوشه اتاق بود و خانمی با چادر رو گرفته جلوی من نشست.
بعد از کمی تعارف رسمی و گرفتن کارت شناسایی به من تبریک گفت و گفت شما تمامی آیتمها را بالای ۹۵ درصد زدهاید.
سوالها شروع شد از محل تولد و اینکه در کدام محلهها بزرگ شدم و شغل مادر و پدر و اعضا خانواده و اینکه آیا شهیدی یا جانبازی در فامیل داریم یا نه سئوال شد.
بعد از من در مورد شکیات و احکام سئوال شد که اصلن بلد نبودم و اینکه آیا نماز جمعه رفتی یا نه که من صریح گفتم فقط یکبار وقتی چهار ساله بودم رفتم.
و بعد پرسید آیا در راهپیماییها شرکت کردید گفتم اصلن شرکت نکردم .
بعد در مورد چادرم سئوال کرد من گفتم در دوران تحصیل به خواست مدرسه سر کردم بعد در آوردم چون راحت نیستم.
بعد از کلی سئوال که خیلی من را خسته کرد خانم مصاحبه کننده خودکارش را زمین گذاشت و کمی بیشتر چادرش را دور خودش پیچید و گفت خانم گلکار من تعجب میکنم چرا شما اصلن تربیت دینی نشدهاید من گفتم منظورتون را نمیفهمم گفت من شاهد رفتار شما با مسئولم در راهرو بودم.
با شنیدن کلمهی مسئول من فاتحهی مصاحبهی خودم را همانجا خواندم بعد ادامه داد و گفت شما یاد نگرفتهای وقتی با نامحرم صحبت میکنی چشم تو چشم نشوی و سرت را پایین بیاندازی ؟
نگاهی به سرتاپایش کردم و گفتم نه یاد نگرفتهام و نمیخواهم یاد بگیرم با تبختر نگاهی به من انداخت و گفت چی؟
من یک دختر فارغ التحصیل از دانشگاه و جوان و مشتاق تلاش هستم. هم اهل نمازم هم اهل روزهام و گهگاهی قرآن میخوانم.حجابم هم حجاب عرف جامعه است و در صحبت با آقایون هم کاملن راحتم و کاملن با اعتمادبه نفس و تربیتم هم خیلی خوب و کافی بوده.
با اجازهای گفتم و بلند شدم. خانم مصاحبهکننده کمی منمن کنان و دستاچه گفت خانم گلکار قصدم بیحرمتی به شما نبود گفتم یک ساعته به اینجا آمدم احساس میکنم وارد یک سیاره جدید شدم و شما انگار با یک آدم فضایی روبرو شدید در حالیگه اگر از پنجره به بیرون را نگاه کنید خیلیها شبیه به من در خیابان میبینید.
خانم گلکار میدانم اما معیارهای ما خیلی بالاست. گفتم از چه لحاظ؟ من یک دختر تحصیلکرده و عادی با بهترین نمرات هستم و فکر کنم برای کسی که بخواهد کار حسابداری بکند کافی باشد درسته؟
خانم،الویت این سازمان استخدام کارکنان مومن و معتقد و انقلابی و متخصص است. من نگاهی بهش انداختم و گفتم لطف کنید در نوبت بعدی اول مصاحبه کنید و بعد در بین نیروهای منتخبتتون امتحان تخصصی علمی بگیرید تا دیگران تلاش بیهوده نکنند و با اجازه ای گفتم و بیرون آمدم.
البته تا یکماه به صورت محسوس چند نفر از صبح تا شب کارهای من را زیر نظر داشتند وتحت عنوان مسافر اتوبوس یا فرد منتظر در صف نان یا مشتری بانک من را تحت نظر داشتند .
و حتی از مسئول صندوقخانه در مورد من سئوال و پرسوجو کردند و ایشان کلی از من تعریف کردند و نکتهی خندهدار این بود که وقتی در مورد پوشش من ازش سئوال کردند گفته بود چادر از سر خانم گلکار نمیافته،یا چادر مشکی،یا چادر نماز و اصلن چادر رو چادر میپوشه.
اگر در مورد نتیجه مصاحبه سئوالی داری من رد شدم ولی برایم حق شکایت در نظر گرفته بودند و در نتیجه ی مصاحبه از من به عنوان شهروند خانم تحصیلکردهی کوشا و سالم که فقط درست تربیت دینی نشدهاست و از مسئولیتهای سياسی خود غافل است یاد شده بود.
ساخمتان