در مدرسه ما دختری بود که بسیار مرموز بود.
اکثر اوقات تنها بود و دستهایش را دور تنش در جهات مختلف حلقه میزد مثل اینکه از لرز خودش جلوگیری کند. بچهها میگفتند افسردگی حادی دارد و دارو مصرف میکند.

و اما همه چیز از کلاس فارسی شروع شد .
جیران خیلی از شعرها را جلوتر از وقتی خانم درس بدهد از حفظ میخواند و گاهن با شعرها اشک میریخت.
چنین احوالاتی از یک دختر ۸ ساله دوم ابتدایی در نظر همه بعید بود.
جیران به خانم غفاری گفت که از وقتی کودکی ۵ ساله بوده خواندن را یاد گرفته و اشعار زیادی بلد بود.
اما نکتهی غریبتر از مورد اول استعداد بسیار زیاد جیران در نوشتن متنهای خیالی و گاهن ترسناک بود.

به طوریکه معلمها والدین او را دعوت کردند و از آنها خواستند که در حضور جیران فیلمهای ترسناک و تخیلی نبینند اما نکته عجیب در همین جا بود مادر پدر جیران فوت شده بودند و جیران پیش مادربزرگش بود و اصلن تلویزیون نداشتند و رفتو آمدی با فامیل هم نداشتند.
مادربزرگش اذعان داشت که جیران تمام روز در حال خواندن شعر یا نوشتن است.
یک روز که برخلاف بقیه بچهها که داشتند لیلی میرفتند من داشتم کتاب داستان میخواندم جیران پیش من آمد و دفترچه نوشتههایش را به من داد.
داستان نوشتههایش در مورد یک دست خونی بود دستی که عاشق چیزهای قرمز است مخصوصن آفتابههای قرمز.

بهطوری که ممکنه برای دزدیدن آفتابهها و حتی لباس زیر قرمز دستش را از داخل چاه توالت بیرون و دختر و آفتابه را با هم به پایین بکشد.
و در دفتر نوشته بود که تنها یک راه برای آرام کردن صاحب دست خونی هست و آن این هست که هر دفعه موقع رفتن به توالت برایش مویه کنی و اشک بریزی و با او همدلی کنی و خودت را یک دختر زشت و حقیر معرفی کنی چون صاحب دست بسیار زشت و تنها و بدبخت است.
همچنین باید علامت ضربدری به رنگ سیاه را روی آفتابه قرمز بکشی تا از آن بترسد و حمله نکند و پوشیدن لباس زیر قرمز هم ممنوع.

و اما این من بودم که با تعریف داستان جیران پیش بچهها تنور مصائب بعدی را روشن کردم.
اوایل به جیران خندیدیم و دستش انداختیم .
یک روز که پشت اتاقک یکی از کابینهای توالت بودیم مریم سادات جیغ بلندی کشید و وقتی در دستشویی را باز کردیم دیدیم گوشهی توالت کز کرده و به چاهک توالت اشاره میکند و لال شده بود.
بعد آن ماجرا و قضیههای مشابه، بچهها از رفتن به دستشویی پرهیز میکردند و گریه راه میانداختند و مدرسه مجبور بود به والدین زنگ بزند.
عدهای هم قسم میخوردند و حاضر بودند در حضور معلمها و و اولیا دست روی قرآن بگذارند که دست خونی را دیدهاند.
البته بعضی هم این قضیه را محل خنده خود کردند و آفتابه بود که روی سر بچههای داخل توالت پرت میشد و با صدای بمی میگفتند من دست خونیام.
من حتی در خانه آداب رفتن به توالت را رعایت میکردم و در دل دست خونی را قسم میدادم و با او همدلی میکردم و کشیدن ضربدر و نپوشیدن لباس زیر قرمز را هم .

مسئولین مدرسه بارها با ما بچهها سر صف صحبت کردند حتی تهدید و حتی تنبیه بدنی و کلامی کردند که از این ماجرا دست برداریم.
ولی دست خودمان نبود ترسی عجیب در اطراف توالتها پرسه میزد.
اما فقط جیران خیلی آرام و ریلکس دستشویی میرفت و میآمد.
چون میگفت دستخونی با او کاری ندارد چون میداند من از او خیلی بدبختترم. اما شما نازپروده و کنار مادر پدرهاتون هستید و لج او را در میآورید.
جیران را پس از کلی دعوا در جلسه اولیا و مربیان اخراج کردند و یک ماه بعد آفتابهها را آبی رنگ زدند و علامت دست خونی را از توالتها پاک کردند .
روزی که داشت از مدرسه میرفت به من گفت چرا؟
من هنوز نمیدانم چطور یک داستان ساده او را بدون آنکه خیانتی در کار باشه آنقدر شاخ و برگ دادم و حتی روی دیوار دستشویی دست خونی میکشیدم.
نمیدانم شاید من تنهایی در میان جمع با یک تاریکی درونیتر از او بودم و شاید ...
اما من هنوز که هنوزه داستان خودم را باور میکنم و سعی می کنم زودتر از توالت بیرون بیایم و ته دلم دست را قسم بدهم که من هم بدبختم.