نگرانیهایم زیاد است
از بیبرنامهریزیهایی که اسیرش هستم از کارهایی که جلو نمیروند .
از خصایل زشتی که گاهی از درونم سردرمیآورند و مرا میترسانند.
از جلسات روانکاوی و ریخته شدن روانم روی کاغذ زنی غریبه در کسوت یک روانکاو.
از کتابهایی که زیادند و من نمیدانم بر جلد کدامیک سوار شوم و کدامینشان مرا به خانه امن میرساند.
از اخبار و حس یک جنگ تازه و ویرانی سرزمین مادریام و بی خانمان شدن همه.
از کودکی تمام نشدنی پسر اتیسم عزیزم و عروسک خرگوش کوچکی که گوشه اتاق است .
از نوجوانی به خواب رفته در شوهرم که رهایش نمیکند.
از گیجی پسر دهسالهام و نفرتش از درس و مدرسه و عشقش به توپ و بازی.
از خودم که مصداق شعر "ای که پنجاه رفتی و در خوابی مگر این ۵ روز را دریابی." شدم.
[البته ۵۰ ساله نیستم اما چه فرقی دارد.]
از بابت شما نویسندگان و دوستان عزیز نگرانم که در دنیا جز تنهاترینها هستید و درد دانستن از پا انداختهتان کرده.
و نگرانم از بابت جهانی که چون ذرات شستهشده در سیل در آن روانیم و مجالی به ما برای تغیر مسیر نمیدهد.