کتاب پاییز فصل آخر است نوشتهی خانم نسیم مرعشی از انتشارات نشر چشمه، برنده کتاب سال جلال آل احمد میباشد و به بالایی ۵۴ چاپ تا سال ۱۴۰۰ رسیده است.

کتاب در دو فصل تابستان و پاییز روایت میشود و در هر فصل چند تکه از زندگی سه دختر همکلاسی به نام لیلا و روجا و شبانه روایت میشود. هر سه در دانشگاه در رشته مکانیک همکلاس بودند و حالا هرکدام درگیر مسائل متفاوتی در زندگی هستند .
در قصه اول: لیلاومیثاق عاشق هم بودند و زندگی رمانتیکی داشتند .ميثاق با وجود تمام فشارهایی که به لیلی وارد میکند تا او را با خود ببرد نهایتن از او ناامید میشود و بدون بردن لیلا مهاجرت تحصیلی میکند و لیلا هنوز این کار میثاق را باور نکرده و در بزرخ بدی بسر میبرد.
در قصهی روجا، روجا قصد مهاجرت تحصیلی به فرانسه را دارد ولی دائم ریجکت میشود روجا هم مشکل مادرش را هم دارد که مشکل آشیانه ی خالی را دارد و خیلی به روجا وابسته است به قول روجا دختر، مادر مادرش شده بود.

اما روایت شبانه متفاوت است برادر شبانه عقبافتاده ذهنی است و سایهی این مشکلش چون ابری بر زندگی او میبارد. مادر اصلن به پذیرش داشتن پسری بیمار نرسیده و افسردگی دارد. جدایی شبانه از نوع مهاجرت به خارج نیست بلکه میخواهد ازدواج کند. ولی همین استقلال برایش سخت است چون مادرش کسی نیست که بتواند رویش برای نگهداری برادر عقب افتادهاش حساب کند .
تکههایی از کتاب و هرفصل را برایتان میآورم:
تابستان
کت نیلیات به تنات بود و چمدان به دست صدایت زدم. راه افتادی و دور شدی. دویدم دستم را دراز کردم و دستت را گرفتم. برگشتی. دستت تو دستم ماند و هواپیما پرید.
ساکت نشستهام و چمدانت را میبستم موافق نبودم. فقط ساکت بودم و تو بدون من رفتی. رفتی پدرومادرت را دیدی و سربهسر مادرت گذاشتی و گفتی دلتنگی نکند. در شهر گشتی و به همه گفتی هوای من را داشته باشند. رفتی و به همهی کسانی که میخواستی تنهایاشان بگذاری لبخندهای امیدوارانه میزنی.
چند وقت بود که قلبم ضدضرب میزد. وقتی وقتش نبود. محکم به دیوارهای سینهام میکوبید و چیزی از آن جاری میشد در تنم. بعد تندتند میزد، ترسیدم در خواب سکته کنم و آنقدر نفس نفس بزنم تا سیاه شوم و بمیرم.
یادت هست که میثاق به من میگفت لیلی؟ قلبم هزاربار در ساعت میتپد. فرق است میان اینکه در ذهنم تکرار شوی یا اینکه به زبانم بیایی. به زبانم که میآیی واقعی میشوی موج میشوی در هوا و دیگران هم میبینند.
از بالای کتاب میگفت:" لیلی یعنی تجلی معشوق در چشم عاشق یعنی خلوص عشق فارق از معشوق لیلی قدح است و عشق شراب . باید قدح را در دست گرفت و مست شد با شراب."
باید ادای آدمهای خوشبخت را در بیاورم. تنها کاری که مطمئنم خوب بلدم. من بابا ماهان. بین ما فقط ماهان است که انگار همیشه خوشحال است. مثلا آن بار که بابا ما را میبرد مسافرت خانگی و ماهان تمام راه بالا میآورد. و یا وقتی که به گروه سرود ماهان دعوت شدیم و هیچی نفهمیدیم و الکی خندیدیم و دست زدیم و ادای خانوادهی خوشبخت را درآوردیم.
مامان داد زد :"از صبح تا شب تو ادارهی خراب شده چپیدهای و نمیبینی بچه راه نمیره بابا گفت:" چون مریضه "مامان گفت:" مریض نیست کودن است."
"شبانه فکر کردی ماهان چیزی یاد میگیرد نقاش میشود ؟ او کودن است. "بس کن مادر کی این کینهات نسبت به ماهان کم میشود کی میفهمی بدبختیهات به ماهان ربطی ندارد."

چراغهای شهر یکییکی روشن میشود هر گوشه یک چراغ مثل یک ستاره و یک ساعت بعد، یک آسمان دیگر روی زمین ساخته میشود. چراغ اول را لابد پیرزنی روشن کرده که خوب نمیبیند و میخواهد شمارهی دخترش را بگیرد و بگوید قرص صورتی برای صبح بوده یا شب.اصلا قرصها بهانهاش است تا صدای دخترش را بشنود.
از دیشب با خودم قرار گذاشتم امروز فکر کردن به چیزهای بد ممنوع .
ده بار به خودم گفتم تنها ماندن مادر تقصیر تو نیست . تقصیر تو نیست که بابا مرده.و مادر از تنهایی میترسد.
نباید غصه بخورم. باید قدر زندگیام را بدانم. باید به زندگیام در فرانسه فکر کنم. به پنج سال دیگر که دكترايم را گرفتم.به پذیرش. به کمک هزینه دانشگاه.
مادر از صبح نگاهم نمیکند. گفته بودم مگه به خاطر من نیامدی تهران من که رفتم فرانسه تو برگرد رشت. گفت کسی را ندارم کس من تو و برادرتی.
دوست نداشتم درس خواندن را. ولی فکر دانشگاه لعنتی ولم نمیکرد. چیزی تو دلم بود مثل حسودی. نه که حسود باشم. اما انگار مسابقه داشتم با خودم.انگار سراب است آرزوهایم . هنوز نرسیده دلم یک چیز دیگر میخواهد. باید از ایران میرفتم راه برگشتی نبود.
