ویرگول
ورودثبت نام
الهه گلکار
الهه گلکارمن الهه گلکار عاشق ریاضی و ادبیات و نوشتن و خواندن رمان و مقالات هستم آرزویم این است که روزی مرزبندی ذهنی بین انسانها برداشته شود و همه علاوه بر عشق ملی وفرهنگ وباورشون عاشق هم و دوستار هم باشیم
الهه گلکار
الهه گلکار
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

روزهای جنگ

چند روز است که در باغ هستیم نزدیک چهارشنبه سوری است. دائم به آسمان چشم در راهیم. هر صدایی می‌آید با خودت می‌گویی اگر در این‌جا بمبی فرود بیاید و امروز و این لحظه آخرین لحظه‌ی زندگی باشد چه؟

شاید یکی از دلایلی که از مرگ می‌ترسم خوب زندگی نکردم است.

می‌دانم که برای آرزوهایم نجنگیدم . بیشتر برایشان دعا کردم و یا یرای نداشتنشون عزاداری. حالا در این نقطه هستم که هر لحظه در خواب بیداری صبح یا شب ممکن بود خانه‌ام روی سرم آوار شود.

زندگی عادی مردم در میان دود و بمب و صدا
زندگی عادی مردم در میان دود و بمب و صدا

اینترنت قطع است و احساس می‌کنی وسط یک جزیره‌ای که گاهن با تلفن فقط می‌تونی روزی چند بار از همه بپرسی خوبید؟ و معلوم است که هیچ‌کس خوب نیست و همه سعی در قوی بودن دارند و دادن جواب‌های فرمالیته.

خواهرانم در ویلای خانواده شوهر یکی در تبریز و دیگری در شمال . جاری‌هاشون با هم نمی‌سازند و خواهرشوهرها از زیر کار در می‌روند و کار را گردن عروس‌ها می‌اندازند. مادرشوهر متلک می‌گوید به غذایی که شفته شده و گویا جاری هم پوزخندی.

خانه‌ای در ویرانی
خانه‌ای در ویرانی

بچه‌های من هم خسته شدند. شاد قطع است معلم دائم ما مادرها را متهم به کم‌کار کردن با بچه‌ها می‌کند . حسین تکلیفش را نمی‌نویسد. . وسایل کاردستی برای آن یکی ندارم. مهدی غر میزنه به معلمش بگو وسط جنگ کاردستی چجوری تهیه کنم? و من با صدای مهیب بمبی که از نزدیک می‌آید جیغ می‌کشم و گریه می‌کنم و بچه را دعوا می‌کنم که غذا را روی زمین ریخته‌ بعد از اتاق بیرون میرم و گوشه باغ گریه می‌کنم.

دو روز به عید به تهران می‌آییم. امیر را دکتر می‌بریم و بانک می‌رویم. بعد برای بچه‌ها یک دیگ ماکارانی درست میکنم و به آرایشگاه می‌روم خیابان‌ها عجیبند انگار هر لحظه قرار است اتفاقی از زمین یا آسمان یا جایی بر سرت نازل شود.

یک سکوت عجیب که در دلش پر از سر و صدا و آشوب است. قیافه‌ها به آدمی می‌ماند که بعد از یک کتک اساسی می‌خواهد صورتش را شاد و بیخیال نشان دهد.چشمها سوسو می‌زند هر صدایی سرها را به‌سوی آسمان حرکت می‌دهد.

آزادی میان دود و صدا
آزادی میان دود و صدا

ساعت‌ها در آرایشگاه می‌مانم بیشتر برای اینکه با بوی رنگ و اکسیدان و تق تق قیچی و بوی استون و رنگ‌های شاد لاک و صورتهای اصلاح‌شده، بندی بسازم برای نگه‌داشتن زندگی که از دستم سُر خورده بود در مدار پوچی، و نگه‌اش دارم در مدار روزمرگی‌.

شوهرم نگفته بود زود بیا. وقتی گفتم می‌خواهم بروم خرید و آرایشگاه . گفت آرایشگاه در جنگ؟ گفتم موهای سفیدم ناخن‌های بیرنگم صورت اصلاح نشده‌ام در آینه، بیشتر از بمب دارند منفجرم می‌کنند. زندگی از دستم رفته.شاید پنجره‌ای به زیبایی حتی در ظاهر کمک کننده راهم باشد.

شیرینی می‌خرم و گل و وسایل هفت‌سین را می‌چینم و سال نو را تحویل می‌گیرم.سالی که با صدای جنگنده در آسمان تحویل ما داده شد خدا کند با سلامت تحویلش دهیم.

دوباره بعد از چند روز عید و بازدید از پدر و مادر خودم و همسر به باغ رفتیم. در مراجعت دوباره، بچه‌ها بهانه‌گیرتر شده بودند دائم می‌گفتند بیرون برویم و البته هر رفت و برگشتی کلی هزینه بر گردن ما می‌گذاشت.

روزهای آخر همه وقت صدا می‌آمد چه صبح چه موقع پیاده‌روی چه وقتی که ظهر بود و برنج دم می‌گذاشتم و یا شب بود و برای بچه‌ها قصه می‌گفتم.

گاهن نزدیک صبح بمب سنگرشکنی زده میشد با صدای مهیبش. چنان که انگار پشت در خرسی به در می‌کوبد و درِ فلزی اتاق, پشت ضربان خرس بوم بوم تکان می‌خورد و زمین از زیر پاهایمان فرشش را بیرون می‌کشید و لوستر و شیشه‌ها تق‌تق صدا می‌دادند.

من از ترس بچه‌ها را زیر لحاف می‌بردم تا سنگر بگیریم. صورت‌هایمان سفیدگون چشم‌ها پرش‌دار و بدن‌ها لرزان.

هر کدام در آغوش دیگری .
هر کدام در آغوش دیگری .

جنگ تموم شد روزی که آتش بس شد همه به هم تبریک گفتیم گویا ما کاره‌ای بودیم و حالا به نتیجه رسیده‌ بودیم.

خانواده از مقاومت من در باغ به شوخی یاد می‌کردند و من از مقاومت آنها در ویلای شمال.

ولی همه می‌دونستند وقتی برای فرار به بهشت هم بروی روزهایت همه مقاومت می‌شوند.

خانواده شوهرپدر مادرجنگ
۰
۰
الهه گلکار
الهه گلکار
من الهه گلکار عاشق ریاضی و ادبیات و نوشتن و خواندن رمان و مقالات هستم آرزویم این است که روزی مرزبندی ذهنی بین انسانها برداشته شود و همه علاوه بر عشق ملی وفرهنگ وباورشون عاشق هم و دوستار هم باشیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید