صبح که از خواب بیدار میشویم، مشکلات و روتین های روزانه زودتر از ما بیدار شدند و خیره به چشمانت مینگرند
دوست داری ایکاش، بی حیایی و قساوت یک قاتل را داشتی و خون تکتکشان را میمکیدی!
ولی کور خواندی، مشکلات و روتینها از تو خیلی قسی القلب تر هستند و چنان گردنت را فشار میدهند ،که تو را به دستوپا زدن میاندازند، تا خیلی مطیع و بردهوار از صبح به ترو خشک کردنشون بپردازی

به خودت میآیی و میبینی در حال له شدنی؛ خونین و زخمی و نالان خودت را به اولین آشنا میرسانی تا کمکی بگیری، اما غافلی که دیگران از تو زخمیترند و تازه وقتی تو را بیدفاع و ضعیف میبینند ،آنها هم مثل زامبیها بیشتر زخمیات میکنند و تو را برای نجات خودشان، استثمار میکنند

نمیدانی، چه کنی؛ نجاتدهنده در کدام گوری است وقتی به نظر همهی دنیا علیه تو جبهه گرفته و کمر به هلاکتت بسته اند!
به دنبال نعشه کردن خود و لحظهای دور شدن از بار آدمها و روتین ها و مشکلاتی که گویا وصل به پرونده زندگیت شدهاند به هر چیزی تن میدهی
از دود و دم تا دوستیهای غیر اخلاقی و سکس و موسیقیهایی که تو خارجترین نت آنها هستی!

ولی وقتی به خودت میآیی ،میبینی با شیب تندتری به ته دره هلاکت پیش میروی
در اینجاست ،که احساس میکنی سفر زندگیات به پایان نزدیک است و یا گاهی، خودت دوست داری تمامش کنی!

در این تندباد یک دفعه دستی دراز میشود و ستارهی شانس و اقبالت را در مشت تو میگذارد و میرود
وقتی از دل تندباد ،به گوشهای پرت میشوی، خسته و خاکآلود یاد ستارهات میافتی

مشتت را باز میکنی چشمانت از حدقه در می آید بله ! نجاتدهنده قلمی را در مشت تو گذاشته است
اما من هیچ چیزی بلد نیستم !
من بلد نیستم، بنویسم؛ این جملهای است که سرت را به دوران میاندازد ولی با خودت میگویی شاید حکمتی در کار است

ساعتهاست که ،کاغذی سفیدی به تو چشم دوخته ،سفیدیاش چشمت را میزند
گویا کاغذ نیز دوست دارد از سفیدی و خالی بودن، نجات یابد و هویت نوشتهای که رویش نوشته میشود را ،بگیرد

قلم را در دست میگیرم و شروع میکنم؛ هنوز چند خط ننوشته بودم که احساس میکنم، قلم اختیار دست من را از کف گرفته و وارد وادی هایی از درونم شده و چنان در حال تونل زدن به روحم است ،که من را شگفت زده میکند
و مثل یک جراح ،بی هیچ ملاحظهای روحم را زیر قلم تیز خود واکاوی میکند و من از شناخت و کشف خودم در هر لحظه در شگفت هستم
اکنون اگر هم قلم بخواهد مرا ترک کند، نمیگذارم
من میخواهم بنویسم، تا نجات پیدا کنم؛ نجات دهنده، نمرده است
نجاتدهندهی من ،قلمم است و راه نجاتم ،نوشتن است

من مینویسم و هر کلمه چون پرندهای میخواهد راه خود را پیدا کند و در آسمان خودش به پرواز درآید.
سوار بر قلم به سرزمین خشک ناخودآگاه میروم تحقیرها و ناامیدیها و سرگشتگیهای چون دمل چرکی بر ضمیر روحم مجال نفس را از روحم گرفته است
قلمم به حرکت میآید از آنها حرف میزند در آغوششان میگیرد و حکایتشان میکند بعد میبینی عفونتهای خشک میشوند و صحت و سکون و آرامش مییابی.
سالهاست که من نجات یافتهام.تو چطور?