ویرگول
ورودثبت نام
الهه گلکار
الهه گلکارمن الهه گلکار عاشق ریاضی و ادبیات و نوشتن و خواندن رمان و مقالات هستم آرزویم این است که روزی مرزبندی ذهنی بین انسانها برداشته شود و همه علاوه بر عشق ملی وفرهنگ وباورشون عاشق هم و دوستار هم باشیم
الهه گلکار
الهه گلکار
خواندن ۵ دقیقه·۱ روز پیش

پاییز فصل آخر سال است(۲)

دوستانم سلام

راستش خودم آن‌قدر از کتاب پاییز فصل آخر است خوشم آمد که دلم نیامد به یک نوشته اکتفا کنم و تصمیم گرفتم بیشتر برایتان بنویسم.

کتاب "پاییز فصل آخر است "کتاب ارزشمند خانم نسیم مرعشی و از انتشارات چشمه است که تا سال ۱۴۰۰ به بیش از ۵۴ چاپ رسیده است.

در این پارت قصد دارم فصل پاییز را از زبان سه شخصیت داستان تحریر کنم.

پاییز

لیلا

گفتم مهمان دارم و دلم شیرین شد. صدبار سر هر خریدی گفتم :"مهمان دارم لطفن پرتقال مجلسی‌تر، لطفن شیرینی تازه‌تر." بعد از دوماه کار، حقوق گرفته بودم و خانم خانه‌ی خودم بودم دلم مهمانی می‌خواست .مهمانی‌دادن انتهای زنانگی است دلم زنانگی خواست پس از این‌ همه مدت .

صدای خرد شدن کاسه‌ آمد. داد زدم :" تو می‌خواهی من با تو نیایم. حتی یک‌بار شد بپرسی می‌آیی یا نه؟ تصمیمت را که تنهایی گرفتی حالا می‌پرسی می‌آیی یا نه؟"

خرده‌های کاسه شکسته را جمع کردی گفتی:" آرام باش لیلی، من که بدون تو نمی‌توانم زندگی کنم، هنوز هم که چیزی نشده کلی وقت هست برای درخواست فرستادن."

منشی آزمایشگاه به اندازه‌ی یک عمر گشت تا جواب را پیدا کرد. نگاهی به کاغذ و نگاهی به من کرد گفت:" منفی است " یک‌باره خالی شدم. هوای سالن تمام شد و تنهایی به دلم چنگ انداخت. چهار ماه بود که فشار خانه‌ی خالی، تنم را خورده بود و چیزی از آن باقی نگذاشته بود و حالا، فشار تن خالی، از درون، ته مانده‌ی چیزی را که از من باقی مانده بود می‌خورد.بچه نبود, نبود و امید به تنها نبودن، به بزرگ کردن پسری که اسمش فرهاد است با تو محو می‌شود .

از دالان‌ها گذشتم و مثل خواب‌گردها آمدم بیرون. خیلی دور بودی آن‌روز‌. توی این دنیا نفس نمی‌کشیدی. کسی که از او طلاق گرفتم تو نبودی. یک مرد مرده بود.

نمی‌دانم کی به آغوش پدر رسیدم. دلم تنگ شده بود که از مطب برگردد و بنشاند مرا روی پاهایش و بگوید:" زندگی خوب می‌چرخد؟ خوب می‌چرخد؟"

تکه دوم

شبانه

"عقب‌افتادگی" این کلمه در هول یخ زد و خشک شد و تا همیشه ماند. دکتر گفت باید از سر ماهان عکس بگیریم. جنگ بود و گرم و هیچ بیمارستانی از ماهان عکس نمی‌گرفت. ماهان مات و با چشم‌های بی‌نگاه روی صندلی جلو تو بغل مامان ولو می‌شد. بابا می‌دوید و به خانمی که پشت اتاقک شیشه‌ایی بود التماس می‌کرد و هیچ‌کس حواس‌اش به من نبود که سوزی را بغل کرده بودم و تندتند دنبالشان می‌دویدم.مامام‌گفت:" اگر تقصیر شبانه باشد تو عکس معلومه".

مامان بلندتر گریه می‌کند. بغضم را قورت می‌دهم و می‌روم سمت اتاق. ماهان هنوز بی‌اشک و بی‌صدا گریه می‌کند. نگاهش می‌کنم قدم تا شانه‌اش هم نمی‌رسد. مردهای قد بلند نباید گریه کنند . هیچ‌وقت. حتی اگر عقب افتاده باشند یا هر کوفت دیگری. مردهای قد بلند که گریه می‌کنند، دنیا سست می‌شود به تار مویی بند می‌شود و هر انگشتی می‌تواند آن را روی خودش آوار کند.

روجا می‌گوید چرا مثل آدم جوابشان را نمی‌دهی؟ " سرم را پایین می‌اندازم. می‌ترسم از جواب دادن. میترسم عقد کنیم و از فرداش، مامانش هیولا شود و با چنگک و شنلی سیاه بیاید پیش ما بماند و هیچ‌وقت هم نرود و ارسلان هم هر روز کتکم بزند و نگذارد ماهان را ببینم و ماهان آواره کوچه‌ها شود و بمیرد از تنهایی و گشنگی.

مامان می‌گوید:" اگر داداشت را دوست نداشته‌باشی باد او را با خود می‌برد." ترسیدم‌ همیشه ترسیده‌ام از این‌که هر کس را دوست نداشتم باد بیاید و اورا ببرد . انگار دوست داشتن سنگ می‌شود به پای آدم‌ها و سنگین‌اشان می‌کند و نمی‌گذارد تکان بخورند.

ما دخترهای ناقص‌الخلقه‌ای هستیم شبانه. از زندگی مادرهایمان درآمده‌ایم و به زندگی دخترهایمان نرسیده‌ایم.قلب‌امان مال گذشته است و مغزمان مال آینده و هر کدام آن‌قدر ما را از دو طرف می‌کشند تا دو تکه می‌شویم.

تکه سوم

روجا

باید نامه‌ی تجدید نظر را بنویسم. چرا این نامه را ننوشتم؟ ساعت کی دوونیم شد؟ همین الان ده بود. کدوم احمقی گفته زمان خطی است؟ دروغ گفته. زمان معادله‌ی چند مجهولی است. اگر نامه‌ای ننوشته‌ مانده باشد یا کاری نکرده، دو ساعتت میشه دو ثانیه. اما اگر منتظر باشی مثلن منتظر جواب یک کارمند احمق در سفارت، دو ماه دویست سال می‌گذرد. روزها جانت را می‌گیرند. هی پیر و پیرتر می‌شوی در آینه. و روزهایت شب نمی‌شوند.

بی‌شرف‌ها مرا سوار یک تاب بزرگ کرده‌اند و هر روز از این سر دنیا هل می‌دهند به آن سر دنیا.نه اینجا هستم نه آنجا. توی هوا بوده‌ام در این‌ دو ماه. مانده‌ام توی هوا. توی آسمان. توی آسمان بودن سخته. نمی‌فهمند بی‌شرف‌ها.

نمی‌دانم این چیزی را شدن را کِی چه کسی انداخته تو دهان ما؟ از کِی فکر کردیم باید کسی بشویم یا کاری کنیم. این همه آدم دارند نباتی زندگی می‌کنند بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند.مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت:" طوری زندگی کن که بعد از تو آدم‌ها تو را یادشان بیاید."

چی از بابا به من رسید غیر از چشمانش و این حرف؟ نبود ببیند این حرفش زندگی من را خراب کرده. خودش کسی نشد چرا من باید کسی می‌شدم؟

غریب می‌‌شوم در فرانسه. هر چه‌قدر لباس شیک هم بپوشم و فرانسه را غلیظ حرف بزنم فرقی نمی‌کند. مثل یک دکمه بنفش روی کت قهوه‌ای بی ربط هستم. بی‌ربط می‌شوم در خیابان‌های تولوز. نمی‌آیند به من. باید همه‌چیز را از اول بسازم . زندگی‌ام از صفر کنتور می‌اندازد . بی هیچ خاطره‌ای.

میثاق پشت تلفن می‌گوید روجا کجایی؟ نامه‌ی تجدید‌نظر را فرستادی؟

می‌خواهم بگویم خانه‌ی شما. نمی‌توانم. گلویم تیر می‌کشد. در کمد را باز می‌کنم کمد پر از عکس میثاق است.میثاق در روز اول دانشگاه .میثاق در جشنواره موسیقی . میثاق در لباس دامادی . این‌همه میثاق اینجا چه می‌کنند؟ میثاق پشت گوشی داد می‌زند کجایی؟ خانه‌ی شما. روبه‌روی هزارتا از عکس‌هایت.

گلویم تیر می‌کشد. دهانم تلخ می‌شود. درد تا چشم‌هایم بالا می‌آید. دماغم می‌لرزد. دیگر تمام شد. نفسم را رها می‌کنم. داغی‌اش صورتم را داغ می‌کند. قطره‌های مایعی گرم از لای پلک‌های فشرده‌ام راه باز می‌کند. سُر می‌خورد و می‌آید پایین.تا زیر گلو.

۳
۱
الهه گلکار
الهه گلکار
من الهه گلکار عاشق ریاضی و ادبیات و نوشتن و خواندن رمان و مقالات هستم آرزویم این است که روزی مرزبندی ذهنی بین انسانها برداشته شود و همه علاوه بر عشق ملی وفرهنگ وباورشون عاشق هم و دوستار هم باشیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید