دیروز سرم درد گرفت. از کنکوری بودن خسته شدم دلم میخواست میرفتم میدویدم اونقدر میدویدم که دیگه چیزی نفهمم. یا یه کیسه بوکس جلوم بود اونقدر بهش ضربه میزدم دستم درد بگیره. بعضی وقتام دلم میخواد یه شمشیر بخرم و تند و تند همه کتابای درسی و کتاب تستای رو پاره کنم. بعضی وقتام دلم میخواد برم پینگ پونگ بازی کنم و با تک و تاپ زدن تمام خشممو خالی کنم.
عوضش چشامو می بندم و همه اینا رو تصور میکنم، یا دراز نشست میرم، یا مثل دیروز بالش رو زیر مشتام له میکنم، بعدم ادامه میدم. زندگی چیز عجیبیه نه؟ کنکوری بودن عجیب تره.
بعضی وقتام هم زندگی قشنگه. عاشقِ طلوع و غروبم و گرگ و میش هوا. یا ابرا. یا وقتایی که یهو میبینی چقدر خوب داری پیش میری و میزنی رو شونه خودت میگی دمت گرم.
شما چه خبر؟
