ویرگول
ورودثبت نام
اتفاق
اتفاق
اتفاق
اتفاق
خواندن ۳ دقیقه·۳ ساعت پیش

داستان جنایی: قاتل مبتدی فصل دوم

سلام دوستان امروز میخوام فصل دوم این داستان اپلود کنم اگه غلط املایی یا اشتباه در متن دیدید حتما بهم بگید تا اصلاح کنم من این داستان مدت جنگ نوشتم و شاید خیلیا خوششون نیاد از سبکش

خیلی خب بریم شروع فصل دوم

فصل دوم

۱۳۹۴ تهران

برگه رو دوباره دید قلبش تند میزد انگاری میخواست قفسه سینه اش را خورد کند

یکم به تصمیمش فکر کرد

پدرم همیشه هم بد نبوده گاهی میتونه مهربون هم باشه ولی کمتر یادم میاد

ذهنم دو به شک شد نمیدونستم باید چیکار کنم همون لحظه صدای داد و بیداد پدرم و بعد گریه مامانمو شنیدم رفتم پیشش

کلی کتک خورده بود با اینکه مادرم در زندگیم همیشه مثل یک شخصیت فرعی بی داستان بود ولی اتیش دلم شعله ور شد

رفت تو اتاقم فکر کردم که چه وسیله هایی باید بیارم یا اصلا درمورد سناریو بعدش که پلیس امد چه بگویم، ذهنم قفل کرده بود

یک بار دیگر از برگه خواند

۱ماه دیگر شب بعد از سال نو

نصفه شب با یک چاقو یک ضربه محکم به قلب پدرم میزنم و سناریو میسازم که یکی اومده خونمون برای دزدی

طلا های خونه رو تو چاه دستشویی می اندازم و میگم دزدیده شده تلوزیون رو میشکونم کل خونه هم نامرتب میکنم مجبورم یک چاقو هم به خودم بزنم ولی کوچک و بهانه میارم تا گفتم زنگ زدم پلیس فرار کرد

برنامه مسخره ای بود ولی حتی اگر اعدامم میشدم باید این کارو میکردم

۱۷سال پیش

اون موقع بچه بودم حواسم نبود و یکم زرد چوبه ریختم رو فرش

یادم نمیره اون لحظه ای که پدرم از خشم گلومو گرفت و تا حد مرگ فشار داد من فقط به چشماش زل زدم، بی حس بودن اخر به زور مامانم جدا شد همون لحظه های بچگی میدونستم قرار نیست روزای خوبی در اینده داشته باشم

چند روز بعدش سر مسئله های مختلف مادرمو میزد منو هم با کمربند کامل کل بدنم رو میزد و هروقت خسته میشد میرفت میخوابید و بعد با یک عضرخواهی سرسری مسئله رو تموم میکرد

حالا هم من یکم چاقو تو قلبش میکنم و بعد معذرت میخوام مشکلی که نداره؟

یک ماه بعد

بعد از این همه مدت صبر بالاخره میتونم کار رو شروع کنم سر میز شام نشستم اخرین شام پدرم بود روبه من کرد و گفت: چرا شامتو نمیخوری گفتم میل ندارم و درجواب میدونستم میخواد چی بگه و دقیقا همونم گفت: میخوای بخور میخوای نخور

یه پوزخند زدم و رفتم تو اتاقم

شب شد همه خوابیده بودند میدونستم پدرمم تا الان کامل خوابه چون مجبور بود صبح بره سرکار زود میخوابید

مادرمم که مهمونی بود ۳ساعت دیگه هم نمیومد اماده شدم چاقویی که از قبل از پول خودش دزدیده بودم و خریده بودم در اوردم مطمئن بودم حسابی تیزه رفتم بالاسرش

چاقو رو بردم بالا عرق سردی روی پیشونیم بست میدونستم میتونه این کار به جا های بدی بکشه ولی مجبور بودم، بخاطر مادرم شایدم خودم

تو همین فکرا بودم دیدم پدرم زل زده بهم

ناگهان پرید و دستمو گرفت خواست بزور چاقو رو بگیره میدونستم اگه داد بزنه به همه نقشم به هم میریزه و همسایه ها میفهمن برای همین تو جنگ با اینکه چاقو رو ندم گفتم بخدا شوخی کردم ولی ول نمیکرد انگار فهمیده بود قضیه جدیه دستمو ول کردم و چاقو افتاد زمین تا بخواد کاری کنه یه مشت محکم زدم تو صورتش و افتاد زمین رفتم بالاسرش ادرنالین خونم رفته بود بالا سرم سیاهی رفت و بعد دیدم چاقو تو قلب پدرمه ناگهان دوباره تمامی فکرای بدش اومد تو ذهنم

چاقو رو در اوردم این بار محکم تر زدم تو قلبش یک بار دیگه و یک بار دیگه و بارها و بارها همین که به خودم اومدم دیدم نزدیک۱۷تا ضربه زدم بعضیاش خورده بود تو صورتش و صورتش کامل خونی و از ریخت افتاده شده بود

ناگهان صدای وا شدن قفل در را شنیدم

مادرم بود و پشت تلفن با حالت طلبکارانه گفت

+خیلی عجیب بود چه زود تموم شد فکر کردم طول بکشه اصلا خوب نبود

باید چیکار میکردم اگه میدید لو میرفتم همچی داشت بهم میریخت

صدایی در ذهنش گفت

+باید اونو بکشی

عجیب بود چند ماهی از این صداها توی سرم نبود و میدونستم تا جواب ندم ول کن نیست گفتم:

-نه خفشو اونو نمیکشم

+چاره دیگه ای نداری اون تا جنازه رو ببینه زنگ میزنه پلیس و همچیو لو میده

-نمیتونم اون مادرمه نمیتونم الکی بکشمش

+خودت میبینی که مجبور میشی بکشیش

پایان فصل دوم

خب به پایان رسیدیم، جدی نمیدونم این همه فاصله برای چیه بازم عضرخواهی میکنم

فعلا

داستانداستان نویسیخشونت خانگی
۰
۰
اتفاق
اتفاق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید