سلام بچه ها این فصل رو حتما ببینید
فصل بعدی (فصل چهارم) فصل پایانیه پشماتون میریزه از پایان اگه تونستید حدس بزنید پایانو واقعا نابغه اید
خب بریم که داستان رو شروع کنیم

فصل سوم
در را به ارامی باز کرد
کسی نبود زیر پایش را نگاه کرد جعبه ای بود با احتیاط برش داشت و اوردش داخل خانه اش
جعبه ای سراسر مشکی که روش نوشته بود
«با احتیاط حمل شود»
مطمئن نبود بازش کند یا نه دوباره پیامکی روی گوشیش آمد:«نمیخوای بدونی من کی هستم»
کاراگاه در یک لحظه دنیا را با پوشش سیاه میدید تپش قلب گرفته بود بدنش داغ شده بود ولی بازم مطمئن نبود باز کند یا نه
به ایمیل پاسخ داد:«فکر نکنم بخوام بدونم میشه فقط بگی چرا؟ چرا داری این کارو با من میکنی»
کمی صبر کرد پاسخی دریافت نکرد
خسته و اشفته کت قهوه ایش را به تن کرد و راه افتاد در ادامه به ایمیل قبلی فرد ناشناس نگاهی کرد که گفته بود برای ادامه بازی باید به ادرس زیر بیاد ادرس برایش اشنا نبود برای همین بیخیالش شد دلش میخواست زنگ بزند به پلیس ولی میدانست اگر زنگ بزند چه اتفاقی می افتد در راه به کافه ای رسید
_لطفا یک دونه دبل لطفا
+بله اماده میشه
بار دیگر به فکر افتاد چرا من باید مورد بازیچه قرار بگیرم
صدای پیامک موبایل آن را از فکر در اورد
ایمیل جدید داشت
«خواهی فهمید»
دوباره فکر های زیاد داشتن به سرش هجوم می اوردند که صدای گارسون به خودش آمد
_بفرماید جناب
+ممنون اینم انعامتون
_مرسی اقا
دلش میخواست همه این ها کابوسی باشد
ناگهان به تاریخ نگاهی انداخت
۲۰فوریه
و تازه فهمیده بود فردا سالگرد دخترش است و باید به انجا برود
قهوه اش را تمام میکند و به خانه برمیگردد
و کمی خوابید
وقتی بیدار شد ساعت ۹شب بود و فهمید که بیش از حد خوابیده یک لحظه ذهنش از همچی خالی بود تا وقتی که آن جعبه رو دید
کمی اب خورد و به جعبه نگاهی انداخت
کنجکاوی دیگر امانش نداد در جعبه را باز کرد و
با کلی عکس از دخترش رو به رو شد
نامه ای زیر عکسا بود
«حقیقت تلخ یا دروغ خود ساخته شیرین؟»
پایان فصل سوم
مرسی که تا اینجا خوندید لطفا اگه خوشتون اومده کامنت بزارید و لایک کنید
امیدوارم فصل پایانی یکی از بهریت پایان هایی باشه که تو داستان های جنایی ویرگول میخونید
فعلا