به فصل اخر این داستان خوش اومدین
فصل چهارم (فصل پایانی)

کاراگاه با دلشوره و ترس عکس هارو ورق میزد
اولین روز مدرسه _سفر به شمال و چند عکس دیگر
میخواست از آن عکس ها نتیجه گیری کند ولی انگار مغزش نمیخواست کل جعبه رو بهم ریخت
فهمید در جایی یک فلش مموری مخفی شده
انگار کسی که آن را مخفی کرده بود نمیخواست که پیدا شود ولی طوری قایمش نکرده بود که اصلا پیدا نشود
لپ تاپش را باز کرد فلش مموری رو به لپ تاپ زد ویدیویی در آن ویدیو رو پلی کرد و دخترش را دید ناگهان احساس کرد ضربان قلبش از ۱۰۰۰ رد شد بدنش داغ شده بود صورتش به رنگ سرخ درآمده بود ویدیو را استوپ کرد نمیدانست میخواهد ببیند یا نه
کمی اب خورد و با خود صحبت کرد خودش را قانع کرد که ببیند
دوباره فیلم را پلی میکند
_بابا بابا چرا دست و پامو بستی تروخدا من که کاری نکردم بابا تروخدا
باورش نمیشد چه میبیند ناگهان مرد فیلم با صدایی اشنا گفت
+تو کاری نکردی؟ تو مادربزرگتو رو کشتی یادت رفته؟
_بابا من کاری نکردم تروخدا دارم اذیت میشم
+خفه شو احمق یادت نیست اون روز زیادی با عروسکت بلند بلند حرف میزدی مامان بزرگ عروسکو از دستت گرفت و، تو هلش دادی پایین
_بابا قسم میخورم ناخواسته بود فقط عروسکم رو میخواستم نمیخواستم از پله ها پرت شه قسم میخورم
+قسم تو مادر منو زنده نمیکنه ولی میخوام ببخشمت میخوایم باهام بازی کنیم خب بلند شو برو تو حیاط بلند شو.
دخترک بلند شد و مرد تو فیلم به سمت دوربین آمد و آن را خاموش کرد
ناگهان همه چیز معلوم شد
خوب میدانست بعد از فیلم چه اتفاقی
ذهنش به گذشته میرود
_خب دخترم این تفنگو بگیر نترس تفنگ اسباب بازیه
+بابا، بابا این خیلی سنگینه
_اشکال نداره یکم سعی کن میتونی بگیرش
میخوایم بازی پلیس خوب پلیس بد رو بازی کنیم تو الان پلیس خوبی و من پلیس بد تفنگو بگیر و به من شلیک کن
+بابا من میترسم
_خفه شه عوضی کاری که میگم رو بکن
کاراگاه خوب میدانست که تفنگ را عوضی دست دخترک داده دخترک شلیک کرد و گلوله سریع جان خود دختر را گرفت
ناگهان صدایی تو ذهنش آمد
_فکر نکنم لازم باشه دیگه ایمیل خیالی بهت بدم
+عوضی کثافت تو یه ادم دورغ گویی من اون کارو نکردم تو، تو یه روانی هستی که یه لنز
_لنز؟ واقعا هنوز نفهمیدی لنز دیگه چه اشغالیه همه اینا خیالیه احمق تمام قضایا خیالیه
از پلیس بگیر تا اون مرد
+.......
_خودت خوب میدونی این قضایا برای چیه
من خود تو هستم، بعد اون قضیه نتونستی با خودت کنار بیای و همه این چرت و پرت هارو از خودت در آوردی
کاراگاه؟ دختر تورو یک قاتل کشته یا خود تو؟
تو حتی بعد از اون قضیه استعفا دادی از شغل کاراگاهی ، احمق فقط میخواستی از قضیه فرار کنی
کاراگاه از خونه بیرون زد سوار ماشینش نمیدانست به کجا میرود یا شاید نمیخواست بداند
به خونه ای میرسد صدای تو ذهنش میگوید
فکر میکنی اتفاقی به این خونه رسیدی
بیا تو، بیا تو ببین کجا بچه تو کشتی
بعد قتل دخترت خونه رو گذاشتی متروکه بمونه
کاراگاه بدون توجه به صدا به در نگاه میکند
انگاری با نگاه خودش باز میشد
وارد میشود همه اتفاقا مثل یک فیلم که رو حالت تند بود برایش میگذشت
به اتاقی رسید اتاق دخترش
عروسک دخترش را در دست گرفت نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد و اشک هایش به ارامی از چشم هایش می آمدند و روی گونه اش می رختند، وارد حیاط شد دخترش را آنجا دید
_بابا ببخشید که مامان بزرگو کشتم واقعا نمیخواستم این کارو کنم
کاراگاه به زانو در می آید اشک هایش بیشتر میشد
دخترک نزدیک پدر شد
پدر، اشکالی ندارد تو باید خودتو ببخشی
کاراگاه به سمت اتاق خودش رفت اتاقی که گاهس مال او بود تفنگی که باهاش دخترش را کشت برداشت
و سر خود نشانه رفت
و با چشم های خیس گفت
ببخشید دخترم
و شلیک کرد
اما اتفاقی نیافتد
صدای تو ذهنش گفت فکر کردی اینا واقعیه؟
ناگهان انگاری از خواب بیدار میشه
خودش را با روپوش سفید میبینه
کل بدنش درد میکنه
دکتر چند لحظه بعد وارد اتاق میشه
تو بالاخره بیدار شدی بعد ۱۵سال بالاخره
کاراگاه گفت: چی؟ چی میگی من، الان باید مرده باشم
دکتر گفت: بیست سال پیش تو خودتو به مرکز روانی معرفی کردی و به قتل دخترت اعتراف کردی
بعد پنج سال انقدر احساس عذاب وجدان داشتی که خودتو از پنجره انداختی پایین
شانس اوردی طبقه زیاد نبود و افتادی رو ماشین
سرت ضربه بدی خورد چند تا استخوان هات پودر شدن و تا الان تو کما بودی
کاراگاه چشم هایش را بست
دخترش را دید
داشت تاب بازی میکرد و میخندید
_بابا بیا هلم بده
مهدی بالاخره لبخند ارومی زد
ولی این بار لبخندی از جنس واقعیت
پایان
اگه خوشتون اومد حتما ایده بدید و کامنت بزارید و لایک کنید برای داستان های دیگه💚
پایان