سلام دوستان کل داستان هفتده صدم ثانیه رو (از سیزن اول تا همین قسمتی که دیروز گذاشتم) گفتم براتون یکجا بزارم

کاراگاه مهدی صبح روزی باید به قرار ملاقاتی میرفت صبح زود بلند شد چای خورد سریع لباس پوشید و سوار اسانسور شد در همین حین اسانسور در طبقه ای ایستاد و درش باز نشد کاراگاه که کمی ترسیده بود سعی کرد درو باز کنه ولی نتونست کمی بعد دود سبز رنگی شروع به پخش شدن کاراگاه که دیگه وحشت کرده بود سعی کرد جلوی دهانش رو بگیره ولی خیلی دیر شده بود
نمیدونست چه قدر گذشته تو خونش بهوش اومد چشماش درد میکرد و سرش انگاری سنگین بود
و همون لحظه گوشیش زنگ خورد
_سلام کاراگاه حالت خوبه
+تو تو چه غلطی باهام کردی
_میدونستی سرعت پلک زدن هر انسان در لحظه ۱۷صدم ثانیه است
+اگه یک کلمه دیگه چرت و پرت بگی قطع میکنم
_وایسا عجله نکن بیرون رو نگاه کن اون اقاه رو میبینی؟ لباس قهوه ای که داره روزنامه میخونه
کاراگاه بیرون رو نگاه میکنه
+اره میبینم چه طور
_بببین من تو چشمت یه لنزی گذاشتم از الان به بعد هر پلک مساویه یک تیر به یک فرد گناهکاره
_چی چرت و پرت میگی
ناگهان کاراگاه پلک میزنه و صدای شلیک کل کوچه رو میگیره پیرمرد تیر خورده بود
اون کسی پشت خط گفت خب خب بریم برای نفر بعدی
فردا دوباره زنگ میزنم
پایان پارت اول
هنوز ساعت ۱۰نشده بود
کاراگاه با عصبانیت تلفن رو محکم به میز پرت میکند سریع به سمت گوشیش میرود و یک ایمیل را میبیند
_سلام به بازی لنز عدالت خوش اومدی
قوانین لنز
1_هر روز یک بار فعال میشود
2_اگر تصمیم به خارج کردنش بگیری منفجر میشود
قوانین بازی
1_حقی نداری به پلیس چیزی بگی وگرنه هرکسی که تو را میشناسد میمیرد
2_به هیچ عنوان به کسی درموردش چیزی نمیگی
خب تا روز بعد فعلا
کاراگاه خشمگین به گوشی اش نگاه میکنه دلش میخواست همه اش یک شوخی مسخره باشد ولی صدای اژیر پلیس و تیر چند لحظه قبل نمیذاشت این فکر را کند
احساس میکرد بوی خون پیرمرد را احساس میکند با اینکه امکان نداشت
فکر میکرد دیوانه شده سریع به بیرون پنجره نگاه میکند و پلیس هارو میبیندنوار زردی را میبینه و مردم را که دور نوار زرد جمع شدن
ناگهان چشمش سیاهی میره و بیهوش میشه
درحالت بیهوشی تصویر دخترش را میبینه که باعث مرگش خودش بوده است در یک جریان پرونده جنایی قاتل به دیدن کاراگاه اومده بود و دست پاهاش رو بسته بود و نقابی بر صورت خودش گذاشته بود و گفت اگر همین فردا از این ماجرا کناره گیری نکنی بچه ات و رو میکشیم و ماده بیهوشی به کاراگاه زد و آن را بیهوش کرد
صبح روز بعد کاراگاه فکر کرد همش یک تهدید الکی بود ولی الان که نگاه میکنه کاش که این طور بود
کاراگاه با صدای زنگ در از جای میپرد
از چشمی در نگاه میکند و ترس کل وجودش را میگیرد دو افسر پلیس جلوی درش بودند
عرق سردی رو پیشونیش نقش بست
دستش میلرزید و به زور در را باز کرد
_سلام کاراگاه
+ س س سلام
_حالتون خوبه؟ عرق کردید و
کاراگاه وسط حرف پلیس میپرسه و میگه
+بله بله یکم از صدای گلوله ترسیدم
_خب طبیعی هم هست ما چند تا سوال از شما داریم
ایا شما پیرمرد را میشناسید یا ایا به کسی مظنون هستید؟
+نه میشناختمش نه به کسی مظنون
_بسیار خب کاراگاه اگه سوالی دیگه ای داشتیم دوباره برمیگیردم
کاراگاه سریع در را بست
استرسش صد ها برابر شد
ناگهان از گوشیش ایمیل دیگری دریافت کرد
از همون شماره اشنا که میگفت برای راند دوم بازیمون به ادرس زیر بیا
کاراگاه واقعا نمیدانست باید چه کند قبلش ایمیلی به همکارش که قرار داشتند میزند و عضر خواهی میکند که نتوانسته بیاد
کمی اب میخورد و ناگهان دوباره صدای زنگ در به صدا در میاد
دوباره ایمیلی را دریافت میکند
در را باز کن
پایان پارت دوم
فصل سوم
در را به ارامی باز کرد
کسی نبود زیر پایش را نگاه کرد جعبه ای بود با احتیاط برش داشت و اوردش داخل خانه اش
جعبه ای سراسر مشکی که روش نوشته بود
«با احتیاط حمل شود»
مطمئن نبود بازش کند یا نه دوباره پیامکی روی گوشیش آمد:«نمیخوای بدونی من کی هستم»
کاراگاه در یک لحظه دنیا را با پوشش سیاه میدید تپش قلب گرفته بود بدنش داغ شده بود ولی بازم مطمئن نبود باز کند یا نه
به ایمیل پاسخ داد:«فکر نکنم بخوام بدونم میشه فقط بگی چرا؟ چرا داری این کارو با من میکنی»
کمی صبر کرد پاسخی دریافت نکرد
خسته و اشفته کت قهوه ایش را به تن کرد و راه افتاد در ادامه به ایمیل قبلی فرد ناشناس نگاهی کرد که گفته بود برای ادامه بازی باید به ادرس زیر بیاد ادرس برایش اشنا نبود برای همین بیخیالش شد دلش میخواست زنگ بزند به پلیس ولی میدانست اگر زنگ بزند چه اتفاقی می افتد در راه به کافه ای رسید
_لطفا یک دونه دبل لطفا
+بله اماده میشه
بار دیگر به فکر افتاد چرا من باید مورد بازیچه قرار بگیرم
صدای پیامک موبایل آن را از فکر در اورد
ایمیل جدید داشت
«خواهی فهمید»
دوباره فکر های زیاد داشتن به سرش هجوم می اوردند که صدای گارسون به خودش آمد
_بفرماید جناب
+ممنون اینم انعامتون
_مرسی اقا
دلش میخواست همه این ها کابوسی باشد
ناگهان به تاریخ نگاهی انداخت
۲۰فوریه
و تازه فهمیده بود فردا سالگرد دخترش است و باید به انجا برود
قهوه اش را تمام میکند و به خانه برمیگردد
و کمی خوابید
وقتی بیدار شد ساعت ۹شب بود و فهمید که بیش از حد خوابیده یک لحظه ذهنش از همچی خالی بود تا وقتی که آن جعبه رو دید
کمی اب خورد و به جعبه نگاهی انداخت
کنجکاوی دیگر امانش نداد در جعبه را باز کرد و
با کلی عکس از دخترش رو به رو شد
ایمیلی به گوشیش آمد
«کنجاوی هزینه دارد کاراگاه مهدی»
پایان فصل سوم
فصل چهارم (فصل پایانی)
کاراگاه با دلشوره و ترس عکس هارو ورق میزد
اولین روز مدرسه _سفر به شمال و چند عکس دیگر
میخواست از آن عکس ها نتیجه گیری کند ولی انگار مغزش نمیخواست کل جعبه رو بهم ریخت
فهمید در جایی یک فلش مموری مخفی شده
انگار کسی که آن را مخفی کرده بود نمیخواست که پیدا شود ولی طوری قایمش نکرده بود که اصلا پیدا نشود
لپ تاپش را باز کرد فلش مموری رو به لپ تاپ زد ویدیویی در آن ویدیو رو پلی کرد و دخترش را دید ناگهان احساس کرد ضربان قلبش از ۱۰۰۰ رد شد بدنش داغ شده بود صورتش به رنگ سرخ درآمده بود ویدیو را استوپ کرد نمیدانست میخواهد ببیند یا نه
کمی اب خورد و با خود صحبت کرد خودش را قانع کرد که ببیند
دوباره فیلم را پلی میکند
_بابا بابا چرا دست و پامو بستی تروخدا من که کاری نکردم بابا تروخدا
باورش نمیشد چه میبیند ناگهان مرد فیلم با صدایی اشنا گفت
+تو کاری نکردی؟ تو مادربزرگتو رو کشتی یادت رفته؟
_بابا من کاری نکردم تروخدا دارم اذیت میشم
+خفه شو احمق یادت نیست اون روز زیادی با عروسکت بلند بلند حرف میزدی مامان بزرگ عروسکو از دستت گرفت و، تو هلش دادی پایین
_بابا قسم میخورم ناخواسته بود فقط عروسکم رو میخواستم نمیخواستم از پله ها پرت شه قسم میخورم
+قسم تو مادر منو زنده نمیکنه ولی میخوام ببخشمت میخوایم باهام بازی کنیم خب بلند شو برو تو حیاط بلند شو.
دخترک بلند شد و مرد تو فیلم به سمت دوربین آمد و آن را خاموش کرد
ناگهان همه چیز معلوم شد
خوب میدانست بعد از فیلم چه اتفاقی
ذهنش به گذشته میرود
_خب دخترم این تفنگو بگیر نترس تفنگ اسباب بازیه
+بابا، بابا این خیلی سنگینه
_اشکال نداره یکم سعی کن میتونی بگیرش
میخوایم بازی پلیس خوب پلیس بد رو بازی کنیم تو الان پلیس خوبی و من پلیس بد تفنگو بگیر و به من شلیک کن
+بابا من میترسم
_خفه شه عوضی کاری که میگم رو بکن
کاراگاه خوب میدانست که تفنگ را عوضی دست دخترک داده دخترک شلیک کرد و گلوله سریع جان خود دختر را گرفت
ناگهان صدایی تو ذهنش آمد
_فکر نکنم لازم باشه دیگه ایمیل خیالی بهت بدم
+عوضی کثافت تو یه ادم دورغ گویی من اون کارو نکردم تو، تو یه روانی هستی که یه لنز
_لنز؟ واقعا هنوز نفهمیدی لنز دیگه چه اشغالیه همه اینا خیالیه احمق تمام قضایا خیالیه
از پلیس بگیر تا اون مرد
+.......
_خودت خوب میدونی این قضایا برای چیه
من خود تو هستم، بعد اون قضیه نتونستی با خودت کنار بیای و همه این چرت و پرت هارو از خودت در آوردی
کاراگاه؟ دختر تورو یک قاتل کشته یا خود تو؟
تو حتی بعد از اون قضیه استعفا دادی از شغل کاراگاهی ، احمق فقط میخواستی از قضیه فرار کنی
کاراگاه از خونه بیرون زد سوار ماشینش نمیدانست به کجا میرود یا شاید نمیخواست بداند
به خونه ای میرسد صدای تو ذهنش میگوید
فکر میکنی اتفاقی به این خونه رسیدی
بیا تو، بیا تو ببین کجا بچه تو کشتی
بعد قتل دخترت خونه رو گذاشتی متروکه بمونه
کاراگاه بدون توجه به صدا به در نگاه میکند
انگاری با نگاه خودش باز میشد
وارد میشود همه اتفاقا مثل یک فیلم که رو حالت تند بود برایش میگذشت
به اتاقی رسید اتاق دخترش
عروسک دخترش را در دست گرفت نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد و اشک هایش به ارامی از چشم هایش می آمدند و روی گونه اش می رختند، وارد حیاط شد دخترش را آنجا دید
_بابا ببخشید که مامان بزرگو کشتم واقعا نمیخواستم این کارو کنم
کاراگاه به زانو در می آید اشک هایش بیشتر میشد
دخترک نزدیک پدر شد
پدر، اشکالی ندارد تو باید خودتو ببخشی
کاراگاه به سمت اتاق خودش رفت اتاقی که گاهس مال او بود تفنگی که باهاش دخترش را کشت برداشت
و سر خود نشانه رفت
و با چشم های خیس گفت
ببخشید دخترم
و شلیک کرد
اما اتفاقی نیافتد
صدای تو ذهنش گفت فکر کردی اینا واقعیه؟
ناگهان انگاری از خواب بیدار میشه
خودش را با روپوش سفید میبینه
کل بدنش درد میکنه
دکتر چند لحظه بعد وارد اتاق میشه
تو بالاخره بیدار شدی بعد ۱۵سال بالاخره
کاراگاه گفت: چی؟ چی میگی من، الان باید مرده باشم
دکتر گفت: بیست سال پیش تو خودتو به مرکز روانی معرفی کردی و به قتل دخترت اعتراف کردی
بعد پنج سال انقدر احساس عذاب وجدان داشتی که خودتو از پنجره انداختی پایین
شانس اوردی طبقه زیاد نبود و افتادی رو ماشین
سرت ضربه بدی خورد چند تا استخوان هات پودر شدن و تا الان تو کما بودی
کاراگاه چشم هایش را بست
دخترش را دید
داشت تاب بازی میکرد و میخندید
_بابا بیا هلم بده
مهدی بالاخره لبخند ارومی زد
ولی این بار لبخندی از جنس واقعیت
پایان
بعد
کاراگاه خسته تر از همیشه به اینه به خود نگاه میکند میخواهد چیزی بگوید اما صدای تو ذهنش زودتر شروع میکند
«خب خب مثل اینکه دکترا میگن به پیشرفت رسیدی البته اگه دروغ نمیگفتی من رو نمیشنوی شاید درمورد این حرف تردید میکردن»
صدای قدم پا می آمد دکتر سجاد در را باز کرد
سلام مهدی امروز حالت چه طور خب دیگه امروز روز مرخصیته
+اقای دکتر میشه یچی ازتون بپرسم
من تو کل این مدت سکوت کردم وقتی اومدم اینجا بهتون چی گفتم
_قبلا هم بهتون گفتم گفتید من دخترم را کشتم من، من مقصر قتلش هستم ولی وقتی پلیس ها رفتن به خونتون جسدی پیدا نشد ماهم فکر کردیم شما به احتمال زیاد بیماری روانی دارید
دختر شما گم شده بود خودتون روز قبلش این رو به پلیس گفتید و ماهم فکر کردیم بخاطر از دست دادن دخترتون فشار زیادی روتون هست
و این حرف رو زدید البته ما مطمئن نبودیم اون مرده یا نه ولی....
حرفش را قطع میکنم، باشه دکتر کی میتونم برم
_حدود نیم ساعته دیگه
+باشه ممنون
صدای تو ذهنش گفت
خودت خوب میدونی اون رو کشتی ولی جسدش رو کجا گذاشتی
_نمیدونم
+باید برگردی و جسدش رو پیدا کنی همین جوری که نمیشه
_صبر کن بزار برگردم مطمئنم میتونم پیداش کنم
ناگهان دوباره در باز شد زنی را دید موهای بلوطی قدی بلند و چکمه هایی خیس از بارون
+سلام کاراگاه مهدی میتونم کمی باهاتون حرف بزنم
اولین بار بود که کسی به ملاقاتش اومده تعجب کرد
_شما؟
+من خبرنگار هستم اومدم چندتا سوال پرسیدم
صدای ذهن کاراگاه گفت اگه ردش کنی همه تورا به چشم یک روانی درست نشده میبینن
_اوه بله حتما بفرمایید
+به نظرتون هنوزم بعضی از چیز ها هست که شاید ذهنتون نخواد شما بدونید
_عضر خواهی میکنم شما این قضایای رو از کجا میدونید
+پلیس همه چیز رو نشر کرده
_امکان نداره ذهن من دوباره چیزی رو ازم قایم کرده باشه من سه سال اینجا بودم و کامل کامل خوب شدم
+چرا هیچوقت جسد یا خود دختر گمشدتون پیدا نشد؟
_به نظرتون من باید جواب این سوال لطفا بروید من الان اصلا نمیتوانم جواب سوال ها احمقانه رو بدم
+باشه پس من شمارمو میزارم روی میز اگه چیزی فکر کردی که میتونی بگی بهم زنگ بزن
صدای تو ذهن کاراگاه گفت: اون میخواد یچی از زبونت بکشه بیرون
۲ساعت بعد
بالاخره خونه خودم
راحت توش نشستم و
صدای تو ذهنش جمله رو تکمیل میکند و باید بروی دنبال جسد دخترت
انگاری که فراموش کرده بود مثل فشنگ از جای خود میپرد
به سمت خانه مادر بزرگ میرود دوباره خاطرات جلوی چشمانش میگذرد خوب میدانست انجا یک اتاق مخفی در کتابخانه اش دارد ولی فراموش کرده بود که چه طور وارد شود حدس میزد که جسد دخترش را همان جا گذاشته
در همین راه نگاه های مردم را روی خود حس میکند انگاری که باری بیست کیلویی رویش افتاده
به خانه میرسد کلید را می اندازد و وارد میشود گاهی به این خیال میرسد شاید حتی لازم نبود کلید می انداخت یک هل کوچک لازم بود تا در کهنه و قدیمی باز شود
وقتی وارد کتابخانه شد نمیدانست باید چه کند
به جست جو در کتابخانه شد همه جارو گشت اما هیچ اثری نبود اخر سر با عصبانیت مشتی بر کتابخانه زد و کتابخانه کمی بیش از حد از جای خود تکان خورد به زیر کتابخانه نگاهی میکند در مخفی زیر کتاب خونه
صدای تو سرش گفت: یعنی یک پلیس اگر شونه اش به کتابخانه میخورد تمام ماجرا لو میرفت احمق
کاراگاه بی اعتنا وارد آن کتابخانه شد
جسدی را دید ولی جسد دخترش را
جسدی زن مو بلوند را دید که میشناختش
سیزن دوم فصل دوم
جسد را کمی شناخت از همان پشت هم میشد فهمید کیست ولی ذهنش انگار داشت خودش را گول میزد
صدای تو ذهنش گفت
«بس کن خودت رو گول نزن خودت خوب میدونی کیه»
صورتش را پس میزند و بله حالا کاملا مطمئن میشود او مادرش است
ولی نمیفهمد مادرش 15سال پیش مرده بود
در اثر یک سانحه ماشین
ناگهان مکثی میکند
من که تو این مدت تو کما بودم چه طور این خاطره رو یادمه؟
امکان نداره که همچین اتفاقی افتاده باشه
یعنی باز هم دارم خودم را گول میزنم
ولی...
صدای تو ذهنش گفت:«ولی نداره الان باید ببینی چه طور مادرتو کشتی، کِی کشتی و چرا پلیس تا حالا از مادرت سوالی نکرده بود»
نمیدانست چه طور بفهمد
حس عجیبی داشت خیلی دوست داشت داخل فیلمی بود به نظرش آمد که اگه الان داخل فیلم یا کتابی بود باید در سرش فلش بکی میخورد و خاطره رو باز یاد می آورد
ازکتابخانه بیرون می آید
به خونه اش نگاه میکند
نمیداند ایا دوست دارد دیگر اینجا زندگی کند یا نه
البته منظورش خانه نبود بلکه این دنیا بود
به پشت بوم میرسه با خود میگوید
_کی اصلا دلش برای من تنگ میشه ها؟ من یک ادم دیوونه هستم دخترمو کشتم حالا جسد مادرم هم میبینم
هر قدم که نزدیک میشد قلبش تند تر میزد
وارد شد
بدون معطلی رفت به سمت لبه پشت بوم
او میدانست اگر هنوز داخل فیلم یا کتابی میبود الان وقتش میرسد منتظر خاطره ای بود که در ذهنش بیاید ولی هیچ چیزی نمیشنود
منتظر صدای تو سرش میماند و او هم ساکت هست
خوب میداند جرعت ندارد خود را پایین بکشد
دنبال کوچک ترین دلیلی میگردد که خود را پایین ننداز، چیزی پیدا نمیکرد نا امید دوباره به خانه برگشت یک چیزی روی دیوار خونش دید
عجیب بود که قبلا ندیده بود آن را
«اگر میخواهی حقیقت را بفهمی باید بهای سنگینی بپردازی ولی برای تو، حقیقت معنایی ندارد»
داشت در ذهنش نامه را تحلیل میکرد که نامه در دستش غیب شد
کم کم کل خونه داشت ناپدید میشد
صدای جیغ اشنایی به گوشش رسید
جیغ هم سلولی تیمارستانش و ناگهان صدای دکتر سجاد را هم میشنود
_لعنتی چرا این بیدار شد
+دکتر نمیدونم داره چه اتفاقی می افته
خب به پایان رسیدیم قسمت های بعدی هرچه سریع تر اپلود میشن فقط یکم تاخیر میخوره قسمت بعد
اگه میشد خیلی دوست داشتم کل داستان رو ریمیک کنم
چون احساس میکنم بعضی جاها باگ داشت
ولی فعلا برنامه ای براش ندارم
فعلا💚
پایان سیزن دوم فصل دوم