درود امیدوارم خوب باشید.
ننوشتم چندوقتیه، دلم تنگ شده بود بنویسم، بین این همه چیز، نوشتن هم به دلم چنگ میزنه، دائم منو میکشونه سمت خودش، مثل چیزای دیگه.
زمان خیلی سریع میگذره، جوری که اصلا متوجه گذر زمان نمیشم، انگار سوار یه اسب مشکی شده و همینطور داره با سرعت حرکت میکنه.
امروز یکشنبهاس، با این سرعت قول میدم وقتی خوابیدم و بیدار شدم جمعه شده باشه و وقتی دوباره خوابیدم و بیدار شدم پنجشنبه شده باشه.
گذر زمان اذیتم میکنه، نگذشتنش هم اذیت میکنه، بعضی شب ها میشینم و همینطور نگاه به اعداد بالای روی گوشی میکنم، شصت ثانیه اندازه شصت دقیقه میگذره و من انگار با هر شصت ثانیه هشتاد سال پیرتر میشم.
با این حساب الان باید سه هزارسالی عمر کرده باشم.
کاش توانایی این رو داشتم بعضی چیزهارو از ذهنم پاک کنم، انگار هیچوقت نبوده و اتفاق نیوفتاده و الان هم نیست، با بعضی چیزا نمیتونم کنار بیام.
از آدم های جسور و پر دل و جرات خوشم میاد. این آدم هارو میبینم حس میکنم خودمم خیلی قویم. حس میکنم منم میتونم. حس میکنم آره منم توانایی دارم.
از خیلی چیز های مختلف خوشم میاد. یه چیزی که دوست دارم شاید دقیقا مخالف همه چیز هایی باشه که دارم یا میخوام داشته باشم. اما اون چیز باید برای من باشه.
از بچگی همینطور بودم چیزی رو که دوست داشتم باید برای من میبود. به هر قیمتی. برام مهم نبود چی میشد. من باید چیزی که دوست داشتم رو بدست میاوردم. با هیچکس شریک نمیشدم چیزی که دوست داشتم رو. هروقت هرکسی میخواست وسیله ای که برای من بود رو بگیره دستش عصبی میشدم و وسیله رو به اون نمیدادم. اگرهم وسیله رو برمیداشت دعوا میکردم باهاش. چون اون برای من بود نه کسی دیگه. هنوزم همون عادت رو دارم. همیشه هم دست میزارم روی چیزهایی که طلا هستند. عاشق طلام...
دوست دار شما
کلاغ