
ساعت 3 شبه، خوابم نمیبره، یک ماهی هست اینطورم، نمیتونم بخوابم، بیدار بشم، بخندم و هرچیز...
همیشه برای آینده برنامه ریزی میکردم، الان فقط میگم امروز رو شب کنم، اگر هم بمیرم مهم نیست، شاید همه اینطور شدن، شایدم فقط منم که همه چیز روم زیادی تاثیر میذاره، بالاخره هرچی که هست نمیدونم کدومه، خستگی وحشتناکی دارم، هیچ جوری خوب نمیشم، هرکاری میکنم خوب نمیشم، بدتر هم میشم...
این زندگی زیادی سنگین بود، خیییلی سنگین تر از توان ماها بود، از وقتی یادم میاد همش حرص و غم داشتم، روز های کم و قشنگی توی ذهنم هست که دوست داشتم زمان همونجا وایمیستاد و حرکت نمیکرد...
چشمام و سرم درد میکنه، این زندگی ای نبود که میخواستم، زندگی ای نبود که میخواستیم، کاش میشد ده سالی بخوابم، بلند شم ببینم همه چیز خوبه و ادما خوشحالن...
به ده سال خواب نیاز دارم...
کلاغ