ویرگول
ورودثبت نام
کلاغ
کلاغ
کلاغ
کلاغ
خواندن ۶ دقیقه·۱۱ روز پیش

ریسک

سلام، امیدوارم خوب باشید.

ساعت هشت و شانزده دقیقه صبحه، قرار بود ساعت 9 امتحان بدیم، سایت رو نگاه کردم و دیدم که بدون اطلاع رسانی بازهم ساعت رو عوض کردن، الان افتاده ساعت 2 ظهر، من نمیدونم چی باید بگم دیگه، از عمد میان اینطوری اذیت میکنند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب بیاید حداقل توی اون کانال مزخرفی که همه جاهم درست کردید و یکی یدونه ازش هست بنویسید که میخواید چیکار کنید، هیچی اعلام نمیکنید، همینطور هم امتحان هارو عقب جلو میکنید، براتون هم مهم نیست دانشجو میخواد چیکار کنه، اساتیدی هم که دارید درست درمون تدریس نمیکنند، تازه بعدشم میایم یکم پیشتون شکایت میکنیم ناراحت میشید، نکنه حس میکنید خدایی چیزی هستید که هرکار دلتون میخواد میکنید ؟؟؟؟
نخیر، همه ما از دم آدم های معمولی هستیم، پشت میز دفاتر دانشگاه نشستید و حس میکنید الان همه چیز یه دانشجو توی دستای شماست، برای گرفتن شهریه و این چیزا پنل های پیامکی درست کار میکنه و همیشه هم در دسترس هستید ولی وقتی میرسیم به چیزای دیگه کلا جواب سر بالا میدید به حرف های ما.

با استاد جماعت هم که نمیشه حرف زد اصلا، حس میکنه نخبه ای چیزیه، حس میکنه از همه چیز این جهان خبر داره، حس میکنه اومده بهترین دانشگاه جهان داره تدریس میکنه، باهاشون دو کلمه حرف میزنی، میگی من متوجه نشدم چی داری توضیح میدی، یجوری برداشت میکنه انگار نشستی توی تخم چشم هاش نگاه میکنی و داری بهش فحاشی میکنی، بعدشم یه جزوه 100 صفحه ای با فونت سایز 2 برات ارسال میکنه که یک صفحه اش رو بخوای بخونی دمار از روزگارت در میاد، کاش مطالب خوب و مهمی هم بهت میدادن، اونطوری دلم نمیسوخت اصلا، اگرهم مطالب مهمی رو گفته باشند، اون رو درست تدریس نمیکنند و لقمه رو دور سر که چه عرض کنم، اصلا پرت میکنند لقمه رو یجای دیگه، کار از تاب دادن دور سر میگذره اصلا.

برای مثال آدم وقتی بخواد به یکی درسی مثل پایگاه داده رو درس بده، باید بیاد از پایه درس بده که اکثرا متوجه باشند، الان یکی مثل من که خودم کمی اطلاعات دارم و راجب درسی که میخواد بهم بده و کار کردم حتی، تا بخش کم یا کوچیکی رو متوجه میشم و میدونم داره راجب چه چیز هایی حرف میزنه، ولی بین ما بچه هایی بودن توی کلاس که رشته هاشون ریاضی، تجربی و انسانی بود و هیچ پیش زمینه ای نداشتن از درس های کامپیوتری، بعد استاد میاد برای اینا از وسط کار درس میده، یکیشون میگفت اینایی که میگی چی هست اصلا ؟ موجودیت چیه ؟ فیلد چیه ؟ ال چیه ؟ بل چیه ؟ جیمبل چیه ؟، استاد هم جوابش رو داد برو خودت مطالعه کن، وظیفه من نیست به تو اینارو بگم...

الان خب وظیفه تو چیه ؟؟؟؟؟؟؟ تویی که اسم سنگین استاد رو روی خودت میزاری و میکشی دنبال خودت، وظیفت چیه ؟؟؟؟؟ کاری جز تدریس کردن داری ؟؟؟؟ اگر داری چرا اومدی دانشگاه تدریس کنی ؟؟؟؟

هرچند بماند که بعضی از اساتید هم هستند که انگار فرشته هستند، این دسته از اساتید بسیار کمیاب و خاصن، باید قدر اونارو دونست که اجازه دیوونه شدن کامل به دانشجو رو نمیدن...

از دیروز صبح هرچقدر سعی کردم درس بخونم نتونستم، یعنی کلا امتحان های این ترم رو هرکاری کردم نتونستم بخونم، احتمال میدم خیلی هاش رو افتاده باشم یا بیوفتم کلا...

نمیدونم چی باید بگم، به هرچیز نگاه میکنم ترکیده و از بین رفته، از نمره ها بگیر تا موجودی کارت بانکی و حتی ساعات خواب، اعصاب و طرز فکر...
آدمی هستم که وقتی امید توی من کم بشه، همه چیز زندگیم رو تحت تاثیر قرار میده، وقتی امیدی نداشته باشم هیچکاری رو نمیتونم درست انجام بدم، دست خودمم نیست، صرفا چون نمیتونم چشم اندازی داشته باشم این رفتار ازم سر میزنه، البته فکر نمیکنم فقط من اینطوری باشم، جوری که دیدم چندتایی هم شبیه من بودن، شاید هم نیستند و منم که همه چیز رو سخت میگیرم...

چندوقت پیش ها با یه دوستی صحبت میکردم که چطوری انقدر میتونی خوشحال باشی ؟
جواباش برام هم جالب بود و هم مسخره، توی کت من یکی نمیرفت جواب هاش، میگفت باید چشم هات رو فقط روی هدفی که داری متمرکز کنی و بری جلو، به هیچ چیز دیگه ای هم اهمیت ندی، گفتم خب چطوری اینکار رو انجام بدم من ؟، من بلد نیستم یادم بده.

همینطوری که کنار همدیگه نشسته بودیم بهش خیره شده بودم و منتظر جواب بودم.
میگفت که خیلی سادس، هرکسی هرچی میگه رو باور نکن.
جواب دادم خب وقتی دارم میبینم یه چیزی رو، چطور باور نکنم ؟؟؟؟
گفت مشکل تو همینه، خیلی همه چیز رو حس میکنی، باید یادبگیری بیخیال همه چیز بشی و فقط روی خودت تمرکز کنی...


بازم درک نمیکردم حرف هاش رو، چیز سختی ازش نخواستم، فقط خواستم من رو قانع کنه، اما اون بیشتر سعی داشت یجور فریب ذهنی رو توی من زیاد کنه، جوری که خودم رو گول بزنم و فریب بدم که آره من اوکیم و همه چیز عالیه، این در صورتی پیش میاد که اتفاقا همه چیز ترکیده باشه و از بین رفته باشه، که اینطوری تو مجبور باشی خودت رو گول بزنی که همه چیز عالیه، در غیر اینصورت، اگر همه چیز یا حداقلش بگیم چیزای کمی خوب بود، تو مجبور نبودی خودت رو فریب بدی که همه چیز عالیه...
از امید الکی هم بدم میاد، مثلا یکی هی به خودش یه امید بی سر و ته میده که آره ممکنه وضعیت من خوب بشه یا هرچیز دیگه ای، خب این امید اگر به جایی نرسه اون آدم فرسوده و ده برابر از قبل ناامید تر میشه، بخاطر همینه از این چیزا زیاد خوشم نمیاد، بیشتر بخوام بگم از توهم زدن خوشم نمیاد، با اینکه خیلی جاها میتونه کمک حال آدم باشه ولی خب بازم یه توهمه، نهایت خیلی خوب باشه در سال میتونه 1 الی 2 ماه حال تورو خوب کنه، با 10 یا 11 ماه باقی مونده میخوای چیکار کنی ؟

حرف من این نیست که آدم ها بیخیال تلاش و همه چیز زندگیشون بشن، برعکس من خیلی برای تلاش و کسی که تلاش میکنه احترام قائلم، بنظرم باید برای اون آدم و اراده‌اش ایستاده دست زد، حرف من اینه اگر تلاش میکنی، برای یه چیز مشخص برو جلو، یچی که بدونی میشه، حتی با اینکه ریسک داره، مثلا ریسکش هم در حد 70 یا 80 درصد هم باشه اوکیه، ولی نه اینکه 100 یا 99 درصدی باشه اون ریسک.
ریسک اینجا فقط یه اصطلاح بود، من منظورم تمام جنبه هایی از زندگی هستش که شما خودتون توی زندگیتون دارید، آدم برای رسیدن به هرچیزی باید همه جوانب رو درنظر بگیره نه فقط ریسک.

حرف هایی که میزد مثل کتاب های انگیزشی و زردی بود که خونده بودم و گذاشتمشون توی دسته بندی کتاب هایی که نباید به هیچکسی معرفی کنم، یکی از نمونه هاشم کتاب اثرمرکب بود، که یه جمله خیلی شاهکار و مزخرف داشت که میگفت : وقتی خسته شدی باید بیشترین فشار رو به خودت بیاری.
با خودم میگفتم شاید یکی نتونه، شاید یکی ظرفیت نداشته باشه، داری برای همه یه نسخه عجیب غریب میپیچی، هر انسانی دنیای خودش رو داره...
بگذریم، نمیخوام زیاد درباره این موضوع بنویسم که هزار خط میشه...

سرتون رو درد آوردم، امیدوارم لذت برده باشید.
کلاغ

دلنوشته
۲
۰
کلاغ
کلاغ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید