ساعت سه و نیمه، اتوبوس الان راه میوفته و تا 15 دقیقه دیگه میرسه به ایستگاهی که من هستم...
منم نشستم پشت لپ تاپ و نگاه به پست های ویرگول میکنم و قهوه تلخ سر میکشم...
چقدر جدیدا قهوه مود شده، همه قهوه خور شدن، یادم میاد هیچکس قهوه نمیخورد و همه چای میخوردن، البته، اونا فقط آشناهای من بودن...
به برنامه امتحانای دانشگاهم سر زدم، دل و دماغ درس خوندن ندارم، راستش دل و دماغ بیدار شدن از خواب هم ندارم دیگه، حتی نمیخوام برم سرکار، حس میکنم همه اینا دوییدن الکیه، انگار روی یه تردمیل دارم با سرعت زیاد حرکت میکنم و خودم رو خسته میکنم و جلوی من یه تلوزیون بزرگ هست که رویاهام رو نشون میده...
هرچند دیگه رویایی هم نمونده...
این زندگیای نبود که انتظارش رو داشتم، چندوقتیه که فهمیدم هیچی اونطوری که میخوای پیش نمیره، هیچی، واقعا هیچی...
منتظر یه نور امید توی زندگیمم، نگاه میکنم ببینم این نور کی وارد زندگیه من میشه...
کلاغ