
سه سالی هست که توی ویرگولم، اکانت قبلیم رو پارسال پاک کردم و یه مدتی اکانت نساختم، چندوقتی هست با اسم کلاغ اومدم، دیدم خیلی بهتر میتونه باشه، هرچی بود نتونستم از اینجا دل بکنم و برم، هنوز بعضی از دوستان قدیمی ویرگولی رو میبینم، پست هاشون رو میخونم و خوشحال میشم که هنوز مینویسند...
اوایل نمینوشتم، فقط نگاه میکردم و با ذوق نوشته های دوستان ویرگولی رو میخوندم و کامنت میذاشتم، پست های کسب و کار، ایده پردازی و خاطرات دوستان به همراه دلنوشته هاشون توی فیلد ویرگولم بود، بعد از 6 یا 7 ماهی شروع به نوشتم کردم خودمم...
نوشتن، واژه غریبی شده برام، یادم میاد هرروز داخل ویرگول پست میذاشتم، از خاطرات روزانه، کاری، باشگاه رفتنهام و داستان هام مینوشتم،به اون وقت ها که فکر میکنم میبینم چقدر امید داشتم، چقدر روحیه داشتم، چقدر انگیزه داشتم، چقدر انرژی داشتم و چقدر سرزنده تر بودم...
از زمانی که دیگه ننوشتم کوهی از فکرها و عذاب هارو با خودم حمل میکنم، نوشتن تنها راه فرار من از این دنیا بود، تنها راه فرار من از فکر کردن بود...
شب ها بعد از اینکه مغازه رو میبندم و منتظر اسنپ هستم، میشینم روی جدول های خیابون و کبریت روشن میکنم، همش کبریت روشن میکنم و نگاه به سوختن کبریت میکنم، کار هر شبم شده، نمیدونم چرا اینکار رو انجام میدم، شعله آتیش کوچیکش رو دوست دارم، وقتی خاموش میشه یکی دیگه روشن میکنم و این روند همینطور ادامه پیدا میکنه تا اسنپ برسه...
توی سرمه دوباره مثل قبل شروع به نوشتن کنم، هرچند همه چیزم ریخته بهم، کل برنامه ها و هرچی داشتم ریخته بهم...