هنوزم باورم نمیشه یه سری از دوستان داخل ویرگول پست درباره توسعه کسب و کار و وبسایت و اینطور مسائل منتشر میکنند، انگار توی یه دنیای جدا از ما زندگی و سیر میکنند...
وضعیت اینترنت که تعریفی نداره، نمیخوام فاز ناامیدی بدم، بیشتر حرصم گرفته از وضعیت موجود، کل زندگی من داخل تلگرام بود، هرچیزی که نیاز داشتم اونجا بود، از یادداشت هایی که برای برنامه نویسیم بود تا جزوه های دانشگاهم و کارها و پست هایی که باید برای مغازه ای که داخلش کار میکنم منتشر میکردم، حتی کتاب های زبان خارجهای که میخونمم اونجا بود، کل زندگیم مختل شده، نمیشه هم کاری انجام بدم، به یکسری از آدم های به ظاهر دوست میسپارم که اگه تونستن حداقل یه جزوه بهم برسونن که امتحان هارو نیوفتم و بتونم مطالعه کنم، ولی نمیدونم این انسانیت و چیزای خوبی که همه ازش تعریف میکنند کجا رفته و کی قراره برگرده ؟؟؟؟
یکی نیست بهشون بگه خب مثلا الان تو توی این امتحان پاس بشی جایی رو بهت میدن که جزوه برای کسی نمیفرستی ؟؟؟؟
واقعا لجم میگیره، خییییلی لجم میگیره، الان مثلا خیلی بچه زرنگی ؟؟ الان حس میکنی خدایی که یه جزوه داری ؟ الان یه جزوه داری، تقریبا نصف بیشتر کلاس رو به بازی گرفتی، وای به وقتی که یه مقامی بهت برسه و بخوای شکم بقیه رو سیر کنی و نون بدی دست مردم، اونوقت میخوای چیکار کنی ؟...
اینترنت چیزی نیست که بشه از مردم گرفتش، حق آدما هست، آدما باهاش کار میکنند، زندگی میکنند، پیشرفت میکنند و کلا همه چیز اینترنته، اصلا الان عصر اینترنته، خنده داره، هیچوقت فکر نمیکردم دلم برای نوتیف های دولینگو تنگ بشه، یا مثلا چرت و پرت گفتن های chat gpt، وضعیت واقعا خنده داره، خیلی هم خنده داره...
دیگه چندروزیه هرکسی هرچی بهم میگه واقعا خندم میگیره بهش، میخواد امید بده خندم میگیره، غر میزنه خندم میگیره، حتی جدی و عادی هم باهام صحبت میکنه خندم میگیره بهش، خیلی خودم رو کنترل میکنم که نخندم ولی واقعا نمیتونم...
میدونی چی جالب بود ؟
بزار برات بگم
دو روز پیش یه آقایی اومد داخل مغازه و داشت کلی من رو نصیحت میکرد که برم برای خودم کسب و کار راه بندازم و پیشرفت شاهکار و سریع خودم رو از همین سن و همین روز شروع کنم و برای کسی داخل مغازه کار نکنم و پولش بره کلا توی جیب خودم.
یه نگاهی بهش انداختم، با جدیت پرسیدم برای یه دانشجو که پول نداره و هرچی حقوق میگیره صرفا برای رفت و آمدش به دانشگاه و سر کار از بین میره و میخواد برای خودش مغازه بزنه چه پیشنهادی داری و کلا از کجا شروع کنه ؟
گفت بنظرم باید کار کنی، گفتم خب من الان دارم اینجا چیکار میکنم بنظرت ؟ وایسادم تو این مغازه دارم میرقصم ؟ یا خوابیدم اینجا ؟
یکمی مکث کرد و گفت شما جوونا همینطورید، فقط بلدید شکایت کنید از وضعیت موجود
بهش گفتم خب مرد حسابی، دارم بهت میگم من الان چیکار کنم وقتی پولم به هیچی نمیرسه و یه کار دانشجویی دارم ؟، من اصلا شکایت نکردم، فقط ازت سوال پرسیدم، تو حتی جواب هم نمیتونی بدی به سوال من، بعد وایسادی این وسط داری به من میگی برم کار و کاسبی راه بندازم ؟، اونم با هیچی، بهش گفتم فکر کن همون حرف هایی که به من زدی رو من با 52 سال سن به تو میگفتم، چیکار میکردی ؟؟؟؟
چیز دیگه ای نگفت، فقط گفت لباس من رو بده من برم، نمیشه با شما بچه پررو ها یک کلمه صحبت کرد حتی، امیدوارم دیگه هرگز نبینمت، منم بهش گفتم منم واقعا امیدوارم دیگه هرگز آدمی مثل تورو نبینم توی زندگیم.
جالبه، هرچی رو نمیخوام هی بدتر میشه، همون شب وقتی داشتم با اسنپ برمیگشتم خونه راننده اسنپ هم داشت همین حرف هارو بهم میزد، اونم میگفت برو یه ماشین برای خودت بخر که دیگه نخوای اسنپ بگیری و مثل یه علاف وایسی که یه راننده بیاد سوارت کنه، گفتم ماشین فعلا یکمی گرونه، در توانم نیست که بتونم بخرم.
دیدم شروع کرد از خاطراتش گفتن، با خودم گفتم عجب غلطی کردم به این گفتم نمیتونم ماشین بخرم، باید بهش میگفتم اصلا دلم میخواد با اسنپ برم اینور اونور، ولی هرچند اینم میگفتم بازم کلی چرت و پرت میگفت...
میگفت از 11 سالگی کار کردم و 13 سالگیم موتور خریدم، بعدشم پونزده سالگیم موتورم رو فروختم و با پس اندازم ماشین خریدم برای خودم، یه پیکان عروسک سفید، بعدشم خانواده تشکیل دادم و پسرمم مثل خودم بود، مثل یه شیر بلندشد رفت سر کار و اونم همینطور زندگیش رو چرخوند ( خیلی به پسرش افتخار میکرد )، میگفت که شازدهاش توی 20 سالگیش یه پژو خریده، گفتم پژو رو چند خرید ؟
گفت نزدیکای 12 تومان بود و با کلی چک و چونه براش با 11 و 600 اوکیش کردیم.
گفتم چقدر حقوق میگرفت ؟
گفت فکر کنم یه 4 تومانی میگرفت.
بهش گفتم خب چطور خرید ؟
گفت 8 میلیون پس انداز کرد و بقیش هم من کمکش کردم.
گفتم الان چقدر حقوق میگیره ؟
گفت نمیدونم، ولی 18 یا 20 تومانی میگیره، چون توی یه شرکت کار میکنه.
بهش گفتم پس الان بخواد همون پژو رو بخره نمیتونه، چون الان کم کم یه 700 تومانی هست، وام هم بخواد بگیره از کل زندگی عقب میوفته.
با یه حالت تو چه میفهمی بچه بهم نگاه کرد و گفت مهم اینه جنمی که داشت از تو بیشتر بوده و کار کرده، خندم گرفته بود، گفتم منم سر کار بودم خب، میگفت تو کار نکنی سنگین تره برات، کار شما امروزی ها کار نیست، هدر دادن وقته، با یه لبخند کج نگاه به راننده کردم و چیزی نگفتم بهش...
از 15 دقیقه باقی مونده سفر توی سکوت و آرامش لذت بردم و نگاهم به جاده و مغازه ها بود، ولی خب چه کنم که نزدیک 4 دقیقش به بطالت رفت...
هعی، دیگه نمیدونم چی باید بگم، واقعا نمیدونم...
کلاغ