ویرگول
ورودثبت نام
کلاغ
کلاغ
کلاغ
کلاغ
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

کارت بانکی

دیروز انتخاب واحد تکمیلی بود، مزخرف تر از برنامه های دانشگاه توی عمرم ندیدم و نخواهم دید، حالم رو از درس خوندن بهم زدن، هم با کنکورشون، هم با دانشگاهشون، هم با استاد هاشون و همه چیزشون، فقط بلدن از آدم پول بگیرن، موقع پول گرفتن همه چیز کار میکنه و هیچ محدودیتی نیست، اما موقعی که باید به ما خدمات بدن یا استاد میمیره یا محدودیت ها افزایش پیدا میکنه، یا هزارتا کوفت و زهرمار دیگه، حالم رو بهم میزنید از همه چیز آدمای چندش آور...

زنگ میزنی جواب نمیدن، پیام میدی پرت و پلا میگن، کلا مشکل دارن انگاری، لعنت به خودتون و دانشگاهتون که فقط بلدید از ما پول الکی بگیرید...

امروز یه خانمی با پسرش اومدن مغازه، پسرش بهش میخورد کلاس هفتم یا هشتم باشه، کاش نمیومدن، معلوم بود از این مادر و پسر های سختی کشیده بودن، از اینایی که پدر خانواده عذابشون میده، قضاوت بی جا نمیکنم، ولی خیلی اوقات سریع متوجه میشم هر آدمی چطور خانواده ای داره، حرکاتشون بیانگر رفتارهایی که باهاشون شده هست...

توی چشم های پسره ترس و خجالت و همه چیز میدیدم، همه چیز دیدم جز یکم حس بچگی، مادر هم ازش معلوم بود که فقط میخواد پسرش رو خوشحال کنه، مادره دیگه و فقط فکر بچشه...
شلوار رو پسر پوشید، مادر میگفت قیمت رو لطف میکنید ؟ وقتی قیمت رو گفتم مادر گفت یکمی هم تخفیف بهمون بدید، گفتم صاحب مغازه فقط پنجاه تومان دست من رو برای تخفیف باز گذاشته، گفت نمیشه بیشتر باهامون راه بیاید ؟، گفتم متاسفم، نمیتونم.
گفت اوکیه خب، شلوار رو بزارید میبرمش.
به چشم های مادر نگاه کردم، با چشم هاش داشت بهم میگفت دستم تنگه، نمیتونم زیاد پول خرج کنم، لبخند تلخی هم داشت، تو یک ثانیه هزاربار به خودم لعنت دادم...
کارت رو بهم داد، خیلی کمتر کشیدم براش، رسید رو با شلوار دادم بهش، یه نگاه یه رسید کرد، یه نگاه به من کرد، گفت اشتباه کشیدید، گفتم اشتباه نکشیدم، امیدوارم آقا پسرتون به شادی از لباس استفاده کنه، کلی تشکر کرد و رفت...

دوست نداشتم از یجای دیگه کم بیاره، شاید رفتند از مغازه بیرون پسرش دوتا مغازه اونطرف تر خوراکی خواست بخره و مادرش نداشت...
توی چندثانیه هزار بار مردم و زنده شدم، متنفرم از این وضعیت، هم میخواستم از ناراحتی بزنم زیر گریه و هم میخواستم از عصبانیت وسط مغازه داد بزنم...

دلم میخواد شب موقع خواب، چشم هام رو ببندم، آروم بخوابم و دیگه بلند نشم، بمیرم و همه چیز تموم بشه، من زندگی رو دوست دارم، اما نه اینطوری که هرروز غم و ناراحتی یکیو ببینم، من زندگیو دوست دارم، اما نه جوری که یه پدر با لباس کهنه بیاد توی مغازه و فقط بتونه برای بچه اش لباس بخره و بره، من زندگیو دوست دارم ولی نه جوری که هرشب میشینم با راننده اسنپ ها صحبت میکنم، همشون بگن واقعا نمیتونیم برای زن و بچه هامون پول ببریم خونه، من زندگیو دوست دارم اما نمیخوام ببینم خیلی از بچه ها نمیتونند با سر کار رفتن هم شهریه دانشگاهشون رو جور کنند...

من زندگیو بدون شرمندگی آدما دوست دارم، من زندگیو با دیدن خنده آدما دوست دارم، من زندگیو با دیدن پدر و مادر های شاد دوست دارم، با دیدن اینکه کاسب خوشحاله از اینکه امروز حداقل شش تا جنس تونسته بفروشه، دلم میخواد ببینم بچه ها از دانشگاه و مدرسه رفتنشون خوشحالن...

حالا با اتفاقات بد زندگی یجوری آدم دست و پنجه نرم میکنه، اما این همه غم خیلی سنگینی میکنه روی آدم...

کاش میتونستم بخوابم و صبح از خواب بیدارنشم، برم یه سیاره دیگه، یه دنیای دیگه، جایی که نهایت حرص خوردن آدم ها این باشه که امسال عید لباسی که میخوان بخرن چه رنگی باشه...

کلاغ

دلنوشته
۷
۱
کلاغ
کلاغ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید