ویرگول
ورودثبت نام
کلاغ
کلاغ
کلاغ
کلاغ
خواندن ۳ دقیقه·۶ روز پیش

تدریس

ساعت 1:39 دقیقه ظهر شده. سر کلاس نشستم. قهوه کنار دست چپم. گوشی هم کنار قهوه. دستبند و ساعتم بالای میز. باطری موس کامپیوتر از سه تا خونه دوتای دیگه داره. فکر میکنم همین ساعت‌هاس که تموم بشه یهویی. معمولا روی سه خونه میمونه خیلی و یهویی دو میشه و یهویی خالی میشه.
قهوم رو آروم آروم میخورم. طول میدم خوردن قهوه رو. از تلخی لذت میبرم. نمیدونم چرا از تلخی خوشم میاد. فکر میکنم ده باری اشاره کردم به این مورد توی نوشته هام.
استاد داره راجب ویروسی که سیستمش گرفته صحبت میکنه. هرکاری میکنم جز اینکه سر کلاس باشم. میرم تلگرام. دو صفحه کتاب میخونم. میرم ویکی پدیا. میرم گالری. میرم دو خط کد مینویسم و هرجای دیگه ای جز تبی که توی گوگل کروم کلاس رو نشون میده.
باطری موس یکی دیگه هم کم شد. یدونه خونه. خیره شدم بهش و تموم شد.
بزار بزنمش شارژ...
صبح رفته بودم جایی و بازهم از اون تیپ آدمایی که خودشون رو برتر میبینند دیدم. با من حرف نمیزد و داشت با یکی دیگه حرف میزد. طرف مقابل جواب درست حسابی‌ای بهش نمیداد و اون یکی فکر میکرد میتونه هرچی میخواد بگه. اگه با من حرف میزد بهش میفهموندم جایگاهش کجاست و کجا باید چطور رفتار کنه.
شاید نمیفهمید با رفتار من. اتفاقا اگر میخواست بفهمه تا الان فهمیده بود. بهش میخورد چهل و خورده‌ای سالش باشه اما انگار هم سن و سال بچه‌اش بود که دستش رو گرفته بود.
بچه‌ی چهل و خورده‌ای ساله.
پدیده خیلی جالبیه. همه جا هم میبینم. اتفاقا بچه هفتاد ساله هم دیدم این که چیزی نیست.
میدونم تو هم دیدی. فقط من ندیدم. دوست داری باهاشون چیکار کنی ؟
من ایده های زیادی دارم برای این آدم‌ها اما اینجا جاش نیست که بگم برات.
یاد کی افتادی ؟
خودم یاد چندنفر افتادم که تقریبا هرروز میبینمشون.
نگاه به پسرش کردم. لبخند زدم بهش. خنده بزرگی اومد روی لب های پسرش. قشنگ میخندید. دندون هاش منظم نبود. لب هاش یکمی کوچیک بود اما به فرم گرد صورتش میومد. پوستش یکمی تیره بود. بیینی متوسطی هم داشت. ابرو و موهای مشکی پسر بچه رو خوشگل تر میکرد. شلوارک و تکپوش کرمی پوشیده بود با کفش های سفید. وقتی خندید گونه هاش برآمده شد یکمی. چشم هاش میگفت من بچه‌ام. چشم هاش به لبخندش میومد. بعدش سرش رو چندثانیه انداخت پایین و وقتی سرش رو آورد بالا صورتش رو از من برگردوند. زبونش رو آورده بود بین دندون هاش. از کنار معلوم بود. شاید سی ثانیه بعد لبخندش محو شد و حالت عادی‌ای نشست روی صورتش.
نگاه به عزیز خودم کردم. به اون هم لبخند زدم. اونم خنده قشنگی که داشت رو به من هدیه کرد. فدای خنده‌ات. خیره شده بودیم بهم. آروم گفت :
((چیه چی شده ؟.))
گفتم :
((هیچی. همینطوری نگاهت کردم.))
گفت :
((باشه.))
جفت چشم هام رو سریع به نشونه چشمک بهم زدم و اونم همین کارو کرد. نگاهش رو ازم برگردوند. من هنوز نگاه میکردم.
خنده های عزیزام اومد تو ذهنم. صداشون. فرم لب هاشون چینش دندون هاشون.
با خودم میگفتم لبخند بزنید. دوباره لبخند بزنید و این لحظه هارو شیرین کنید. شماها میتونید لحظه هارو شیرین کنید.
صدای آهنگ بانو هایده توی سرم پخش میشه.
((وای که تموم نمیشه، لج بازی هات زمونه...))
زمونه.
کلی حرف میشه راجبش زد. فکر کنم باید برم سر کلاس دیگه. شروع کرده جدی داره تدریس میکنه و میره جلو.

دوست دار شما

کلاغ

دلنوشته
۰
۰
کلاغ
کلاغ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید