از بیرون برگشتم. کفری بودم هنوزم. رسیدم توی پارکینگ. نگاه به ساعت روی مانیتور ماشین کردم. ساعت ۱۱:۱۸ دقیقه شب بود. حتی دلم نمیخواد ماشین رو خاموش کنم و برم بالا. سرم رو تکیه دادم به صندلی ماشین. میگفتم برم داخل خونه یا نه ؟. از پارکینگ برم دوباره بیرون و برم همون جای خلوت همیشگی یا نه؟. صدای نوتیف اومد. نخواستم پیام رو باز کنم. لابد بازم کلی حرف بارم میشد. با خودم گفتم اگه بازهم حرف های همیشگی باشه میرم بیرون و تا صبح نمیام. پیام رو بازش کردم.
((عزیز درارو قفل کن))
فکر میکرد هنوز اونجام.
چندثانیه موندم روی گوشی و پیام.
توی اون چندثانیه اندازه چنددقیقه فکر از توی سرم رد شد.
جواب دادم.
سرم رو دوباره تکیه دادم به صندلی ماشین.
دستم رو گذاشتم روی سوئیچ و ماشین رو خاموش کردم. قفل در ها باز شد.
ذهنم خالی شد.
نفس عمیق کشیدم. فوت کردم. یه فوت طولانی. تا جایی که رفته رفته نفسم تموم شد.
در حد دو دقیقه همونطور که سرم به صندلی بود چشم هام رو بستم.
انگار اون موقع هیچی نبود.
چشم هام رو باز کردم. فقط صدای نفس هام رو میشنیدم. سرم رو از صندلی بلند کردم و یه نگاه به گردنبندم کردم. پلاک گردنبند و خود اون آروم بالا و پایین میرفتن. سرم رو بازهم چسبوندم به صندلی.
پیام رو باز کردم دوباره. دیدم جوابی اومده. هیچی نگفتم. پیام اول که اومده بود رو دوباره خوندم.
چهار کلمه.
در رو باز کردم. پیاده شدم. توی آسانسور که رفتم خیره شده بودم به چهرم. به چشمام. به ابروهام. عینکم. لب هام. گوش هام. مژه هام. اخم ریزی که داشتم. ریش هام. بینیم. گونه هام. پیشونیم. موهام. یک قدم رفتم عقب که تا لگنم توی آینه پیدا باشه. نگاه به تیشرتم کردم. پایینش چروک داشت. چروک لباس عصبیم میکنه. اما الان دیگه مهم نبود.
((طبقه ..... خوش آمدید))
رفتم جلوی در خونه. بند کفشام رو باز کردم. کلید انداختم توی در و رفتم داخل...
دوست دار شما
کلاغ