درود، امیدوارم خوب باشید.
داشتم از سرکار برمیگشتم، مثل همیشه وصل شده بودم به ضبط ماشین و آهنگام رو گذاشته بودم...
کیک و شمع گوش میدادم، چندباری زدمش از اول، چندباری زدمش از اول و بازهم زدمش از اول...
تقریبا هفتاد درصد راه رو داشتم یه آهنگ گوش میدادم، یه چشمم به جاده، یه چشمم به کیلومتر، هوش و حواسمم همه جا...
موبایل زنگ میخوره...
+ سلام، کجایی شازده ؟...
- سلام عزیزم، دارم میام، شاید 10 دقیقه دیگه خونه باشم...
+ سر راهت یدونه ماست بخر، یه بسته سویا هم بگیر...
- چشم، امر دیگه ای ؟...
+ بزار فکر کنم ببینم چیز دیگه ای میخوام یا نه...
- باشه منتظرم...
+ یدونه پفک بزرگ هم بخر...
- روی چشمام، دیگه ؟...
+ مراقب خودت باش، حواست باشه...
- چشم عزیزم، فعلا...
+ خداحافظ...
رفتم توی مغازه دوستم، خیلی وقت بود ندیده بودمش، یعنی بهتره بگم خیلی وقت بود نرفته بودم توی مغازش، مثل همیشه رفتار کرد، یه لبخند از بین ریش های بلند و بورش اومد بیرون و دندون های یکی درمیون صاف و کجش پیدا میشه، سرش هم همیشه یکم میده بالا و نگاه بهت میکنه، اولین حرفی که بهت میزنه :
+ سلام داداش...
- سلام ....... حالت چطوره ؟
+ قربونت برم، چه عجب، ما شمارو زیارت کردیم، از اینطرفا، راه گم کردی...
- نه دادا راه گم نکردم، همش پاساژم، خیلی کم میام اینطرف دیگه...
+ میدونم، از پدرت سراغت رو میگیرم، میگه بیشتر روز رو خونه نیستی...
- آره، با اجازت برم یکم وسیله بردارم برام حساب کنی...
+ بفرما ....... مغازه خودته...
- با اجازه...
اومدم نشستم توی ماشین، رفتم و رسیدم خونه...
افتادم توی یه روتین، خواب، درس، کار، خواب، درس و بازهم کار، دلم یکمی تنوع میخواد، یجورایی یه تنوع کوچولو، نمیدونم، شایدم فقط به یکم استراحت نیاز دارم، بدجور خسته شدم، شایدم فقط به یه حواس پرتی عمیق نیاز دارم، چیزی که آخر شبا منو از این دنیا پرت کنه بیرون، دو هفته ای هست تقریبا ساده ترین چیز ها روی مخم میره، واکنشی نشون نمیدم، یعنی همه سعیم اینه واکنشی نشون ندم، یه دو جایی از دستم در رفت، اما بقیه رو تونستم کنترل کنم...
هرچی که هست، فعلا همه چیز تکراری شده، اینترنتی که حق هممونه، موقعی که وصل بود، یکمی زبان میخوندم و ویدیو های آموزشی زیاد میدیدم راجب همه چیز، از تعمیر کولر بگیر و برو تا ساخت پترن لباس، برام مهم نبود چی بود و چی نبود، فقط میدیدم که سر در بیارم هرچیزی چطور درست میشه و کار میکنه، این وسطا هم از تاریخ و اینطور چیزا میخوندم...
روتین زندگی...
چی بگم والا، چی میشه گفت راجبش...
هرزگاهی که نشستم توی مغازه، دختر کوچولوی مغازه اونطرفی با چشم های قهوه ای و موهای متوسط میاد داخل، میشینه از همه چیز باهام صحبت کردن، از دوست هاش میگه، از باباجونش میگه، از مهدکودکشون میگه با چیزای دیگه...
کل فشار این روتین مزخرف رو این خانم کوچولو برای چند دقیقه از بین میبره...
بعضی اوقات عصبیه، بعضی اوقات هم میاد ناراحته، هی میگم چی شده خانم کوچولو ؟
چیزی نمیگه زیاد، به زور از زیر زبونش میکشم بیرون ببینم چی شده...
خیره بهش میشینم، میشینه رو به روم کلی حرف زدن، بعد یهو میگه حالا نوبت توئه، من کلی حرف زدم، منم یذره باهاش حرف میزنم و توپ رو دوباره پاس میدم به خودش که حرف بزنه بازم و من فقط گوش بدم...
دوستام و بقیه به کلاغ تشبیهم کردن، این یکی اومد گفت ......، خندم میگیره، میگم آخه چیه من شبیه ...... ئه ؟
میگه هستی، خیلی هم هستی...
وسط حرف زدنش یهویی بلند میشه میگه خدافظ ....... مواظب خودت باش و میره با دوستاش بازی کردن، توی راهروی پاساژ میدوان دنبال همدیگه و بازی میکنند، صحنه قشنگیه، بازیه بچه ها، بدون دوز و کلک، بدون چشم بد بهم داشتن، نهایت اتفاق اینه اون یکی اسباب بازی اون یکی رو بخواد، یا مثلا بخورن زمین و دستشون زخم بشه...
بدون هیچ درک و فهمی از وضعیت الان، پر از خنده و شادی...
میتونستم همین امشب فرار میکردم، فرار میکردم و میرفتم یه جای دور، جایی که هیچکس دستش بهم نرسه، شاید یک هفته، دو هفته یا شایدم برای همیشه، شمارم رو عوض میکردم پیدام نکنند، همه چیز رو، شاید حتی اسمم روهم عوض میکردم...
نمیدونم...
دوست دار شما
کلاغ