
او ساعتها در ایستگاه مترو میماند.
نه برای سوار شدن، نه برای رفتن به جایی؛ بلکه فقط برای
شکار لحظهها.
شکار از آنِ زنی که همیشه در گوشهی قابِ دوربینش
بود. زنی با کت بلندِ خاکستری و موهای مشکیِ پریشان و
رژ گلبهی که هر روز در همان سکوی سرد، منتظر و خیره به
مسیر تونل بود.
زن، هرجا که میرفت او از دور زیر نظرش داشت و بر این
باور بود که ثباتِ لحظات، او را به حقیقتِ قلبش میرساند.
عکسها در موارد مختلف ثبت میشدند؛
گاهی در پارک، در حال قدم زدن،
گاهی در نورِ عصرگاهی، غرقِ در مطالعه
و بعضاً در کافهی همیشگی، مشغول نوشیدنِ قهوه.
وسواسِ او از ثبتِ زیباییهای رندوم و زودگذر به یک شیء
ثابت تبدیل شده بود، آن زن.
او بدون اجازه و بدون کلامی، بیوقفه عکس میگرفت؛
لبخندهای پنهانی، حالت خستگیِ در چهرهاش، نگاههای
نافذش و ... همه در لنزِ دوربینش جای میگرفتند. وی
ناظری خاموش بود، پنهان از چشمِ سوژهاش. انجام این
کار انرژیای به همراه داشت، همانند این بود که انرژیای از
معشوق به عاشق منتقل شود. اما مگر عشق چنین چیزی
بود که بدون ذرهای شناخت رخ دهد؟!
روزها همانند عمرش سپری میشدند و با گذشتِ ثانیهها
این احساسِ وابستگیِ نامرئی عمیقتر میشد.
تا اینکه یک روز، فکری ناگهانی به ذهنش خطور کرد؛ تمام
عکسها را، از نخستین دیدار با آن دخترک دلنشین، مرتب
کند و دیوارِ اتاقش را با آنها بپوشاند.
آغاز کرد به چسباندنشان؛
یکی پس از دیگری، تا آنجا که دیگر هیچ نقطهی سفیدی بر
دیوار باقی نماند.
سکوتِ اتاق، سنگینتر از هر صدایی بود. دیوارِ پوشیده از
عکسِ زن، به محرابِ یک عبادتِ نامقدس میمانست.
او دیگر زن را در دنیای بیرون جستجو نمیکرد؛
چرا که او را در قابها، در هزاران نسخه، محبوس کرده
بود. هر کلیکِ شاتر، هر نورِ فلشی که بر چهرهی زن
میتابید، تلاشی بود برای متقاعد کردنِ خود به واقعیتی
انکارناپذیر..
کمی عقبتر رفت. در تصاویرِ اولیه، زن کاملاً ملموس بود؛
بافتِ لباسهایش، تلالوِ موهایش … همه چیز واقعی و
قابلِ لمس به نظر میرسید. اما هرچه به فریمهای جدیدتر
نزدیک میشد، جزئیات شروع به محو شدن میکردند.
در عکسهای ماههای آخر، زن همچنان سوژه بود، اما
دیگر سایهای نداشت؛ حتی زمانی که زیرِ نورِ شدیدِ
خورشید ایستاده بود.
او سعی میکرد چشمانش را به دیدنِ کلیات وادار کند که
آخرین عکس را دید، همان عکسی که زن در حال
خداحافظی از دوستش در یک منظرهٔ برفی بود.
در آن عکس، زن ایستاده بود. اما با کمی دقت، متوجه
شد که کنارههای بدنِ زن در تضاد با برفِ پشت سرش،
کمی لرزان به نظر میرسند، گویی که با یک پوششِ شفاف
پوشیده شده باشند. سپس او به عکسهای قبلی
بازگشت. در همهٔ عکسهایی که زن در آنها وجود داشت،
این لرزش خفیف_که شبیه به اعوجاج حرارتی هوا بود_ در
تمام اجزای بدنِ زن حضور داشت، در حالی که اشیاءِ در
اطراف او کاملاً ثابت بودند...
ناگهان، سرما از نوک انگشتانش آغاز شد و تا مغزش پیش
رفت. شوکه شده بود.
زن هیچوقت سوژهٔ او نبود؛ زن سوژهٔ دوربین بود و در هیچ
بازتابی دیده نمیشد. زیرا که جسمی وجود نداشت تا
منعکس شود!
آن زن، تنها کمالی بود که خودش قادر به رسیدن به آن
نبوده و با هر شاتر، داشت نسخهای کمیابتر از خودِ
واقعیاش را در قابِ آن دوربین زندانی میکرد.