ای زیباترین ترین گناه، و برترین ثواب! ای ساز هر نای و ای شیرین بخش جانم !
نمیدانی که این دل چقدر بی تو در تکاپوست و خویش را بیگانه کرده و دوست دارد که هر لحظه تو را بیند و جان را در گرو ات گذارد ! ، ،، در روح من آشوبی برپاست و تو را میخواهم! ندیدنت همچو بختک نفس را از من بریده و در قفس خانه دیوانه وار می میرم و زنده میشوم تنها تو صدایم هستی و تو را میخواهم ! عشق در روحم تنها با دیدگانت تجلی میشود و جز تو هیچکس را نمیخواهم! ای اسوه ی عشق و آسمان! تو را بیشتر از جان میخواهم و دوست دارم همچو داروغه روز ها و شب ها دیوانه وار به دنبالت روم و بویی از تو بینم! تا مست از این بو شوم و ساغر شکنم! ای ساقی ! بیا که دل بی تو آزرده و پریشان است و این جام را لبریز از عشق نابت کن ! که تو مَحرم جانم هستی و جز تو کیست که این گونه مرا مست از خویش بِکند ؟؟،، تا یادت مرا سرمست میکند چه حاجت به بوسه ی معشوقی چون شهرزاد؟ باز آ که عطرت هزاران سال است گل های نرگس و بابونه را شرمسار از خویش کرده و ما را بیگانه و دیوانه! گویی که رند و خرابم ! و جز رویت مِی نخواهم و در کویت مست میشوم ! روحت را میبوسم که از گل پاک تر است و وحی به آن دمیده! کعبه تو را به من داد و با تو من به خویش رسیدم! دلم را ببر و یادگاری از خویش به من دِه که جانم رو به پایان است و به آخر جان رسیدم!