ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده
نویسندهیه نفر ک به طور معمول غیر معموللللله
نویسنده
نویسنده
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

گذار از خیابون شایهان

موقع بیرون اومدم تازه حواسم به این موضوع اومد که زباله‌گرد غیبش زده! از سمت چپ شروع به حرکت توی پیاده‌رو کردم چند قدمی جلو رفتم که فهمیدم دارم مسیر رو برعکس به جای نزدیک شدن دور می‌شم. ولی گفتم حالا که چی. بذار یکم از این هوای خوب لذت ببرم.

یه شب هزار شب نمیشه. هم از این لحاظ که قرار نیست این کار بشه عادت همیشگیم. هم اینکه فرصت این چیزا رو نباید از خودم بگیرم حداقل الان که پیش اومده!

قدم هام سرعت متوسطی داشت از جلوی هر کوچه که رد می‌شدم به اون دور دستاش هم سرک می‌کشیدم. اکثراً چیزی نبود. یه گربه، چند تا کارتن. کیسه زباله. لباس آویزون روی بند آپارتمان. چراغ های نیمه روشن. درختچه‌های کوچیک که به کوچه روح می‌دادن.

از کوچه پنجم که رد می‌شدم برام جالب بود که زمینش به جای آسفالت، سنگ‌فرشه. می‌دونستم این وقت شب و تنهایی توی کوچه خطرناک‌تره ولی بازم با خودم گفتم که هر تجربه‌ای یه سری عواقب با خودش داره که باید بپذیریش. وارد کوچه شدم و روی سنگ‌فرشا قدم زدم. بافت راحتی زیر پام حس نمی‌شد اما متفاوت از همیشه بود. روزهای دیگه اصلا از هایپرمارکت اون ور تر نمی‌رفتم.

تنها استفاده من از این طرف خیابون اومدن برای خرید بود. اصلا به خاطر همین برای این بخش خیابون به بعد. اسم گذاشته بودم خیابون شایهان

بیشتر گشت و گذارهای من توی شهر از اون طرف خیابون بود نه این سمت. برای همین همه‌چیز برام تازگی داشت.

برام عجیب بود که چرا دوستم یا هیچ‌کسی بهم زنگ نمی‌زنه. با اینکه یکم نگران بودم از این هم خوشحال بودم که قرار نیست باهاش حرف بزنم و غرهاشو سر من خالی کنه یا چیزی بگه که این لحظه رو از دست بدم. با خودم گفتم اگه تا یک ساعت دیگه بهم زنگ نزد، خودم بهش زنگ می‌زنم. خیلی سرخوش بودم حس می‌کردم دمای هوا تو بهترین درجه ممکنه و من با این نسیم خنک یکی هستم. کیسه توی دست راستم رو با دست چپم عوض کردم چون دستم خسته شده بود. به یه تقاطع وسط کوجه رسیدم که نور یه ماشین هم از اون سمت معلوم بود. سرعتمو کم کردم و منتظر بودم که بیاد و داشتم حدس می زدم که از یه سمت شاید کنار من شاید هم مسیر خودش یا مسیر مستقیم من عبور کنه و رد شه.

از ترس آرزو می‌کردم که نخواد به طرف من بپیچه.

این وقت شب فکر نمی‌کنم خبری از بوق زدن برای هشدار باشه؛ چون بیشترین خطر می‌تونست صدای ناسزا گفتن یکی از همسایه‌های بی‌اعصاب از پنجره باشه.

هرچی سرعتمو آروم کردم فایده نداشت. فهمیدم که ماشینی قرار نیست رد بشه. اون ماشین پارک کرده بود!

شب
۰
۰
نویسنده
نویسنده
یه نفر ک به طور معمول غیر معموللللله
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید