مامان بودن هر روز سخت تر و سخت تر میشه.
یادمه ته دلم دوست داشتم فرزندم در کانادا دنیا بیاد، تا وقتی که بزرگ شد و گفت چرا من رو دنیا آوردی بزنم تو گوشش و بگم برو هرجا میخوای مجبورت نکردن اینجا بمونی.
حتی دوران بارداری با یک مرکز مهاجرت تحصیلی برای مهاجرت در بارداری و دنیا آوردن بچه در کشور دیگه مشاوره کردم.
به هر حال بر خلاف میل باطنیام از زمان دبستان تا کنون، هیچ وقت آدم رفتن و گذاشتن نبودم...
دیروز از دخترم تشکر کردم که دنیا اومد و زندگی ما رو زیبا و پرمعنا کرد و بعدش با اینکه متوجه نشد ازش عذرخواهی کردم که دعا کردم از اون دنیا بیاد پیش ما و اینجا و در این زمان به دنیا اومد.