یه روز بود که بابام موقعی اومد خونه بهم گفت بسه دیگه ا کی میخوای بخوری و بخوابی جمع کن خودتو ۲۰ سالت شده میخوای یه کاری بکنی همش میخوای بشینی برو بیرون سر کار منم گفتم رفتم نیست کار نیست اعصاب خوردی از خونه زدم بیرون رفتم بیرون شهر با یه پاکت سیگار هی نشستم و کشیدم خ نخ بود که روی لبام روشن میشد دیگه ساعت ۳ شب بود یگارمم داشت تموم میشد برگشتم خونه بعدش ساعت ۸ صبح با زدن بیرون هوا بیرون خیلی سرد بود موتورو روشن کردم و رفتم گفتم من باید یه کاری بکنم یهو تو سرم خورد که دفترچه رو پست کنم و برم سربازی بعد از سه چهار روز طول کشیدم کارامو انجام دادم و اعزامی ۱/ ۱۰ /۴۰۲ به خدمت اتوبوس سوار شدیم و به سمت کرمان حرکت کرد اون موقع که حرکت کردیم بعد از ظهر بود ساعت ۴ و ساعت ۵ صبح رسیدیم به کرمان یه حال و هوای خیلی بدی بود خسته ما رو بردن و وسایلامونو ریختن بیرون تو اون سرما بشینید روی زمین رکی میومد یه چیزی بهمون میگفت میگفتم موتورهای جدید اومدن ما هم اول خدمتمون بود اولین روزی بود که رفتیم آموزشی بعد از یک یکی دو ساعت صبحونه رو آوردن و ما لوبیا رو خوردیم جات خالی خیلی چسبید بعدش لباسامونو بهمون دادن و ۱۳۰ نفر رفتیم تو یک آسایشگاه بزرگ ون روز اول هر کی رو میدیدم یکی غش کرد بردنش بهداری کی میگفت حالم خرابه یکی میگفت کاشکی نمیومدم خدمت از اینجور حرفا ننم تنها شسته بودم یه گوشهای واسه خودم فکر میکردم بعد فردا شد و ما رو به خط کردن و گفتن هر کسی یک صف یه سرگروه داره یه محل نظافتی به ما دادن و گفتن برید جارو کنید میگذشت روز هوا سرد بود ما هم لحظه شماری میکردیم که آموزشی تموم بشه از همه شهرها بودن با اخلاقهای جورواجور یکی خیلی خوب بود باز بد بود همه جور آدم بود و رفیق پیدا کردن تو این همه آدم برای من سخت بود به اخلاقها به همدیگه نمیخورد عضی وقتام دعوا میشد روزهام گذشت ما رو هر روز به ما میگفتند بدو ایستمون میدادن رژه بریم اگه رژه رو خراب میکردیم سینه خیز پاک میرفتیم برای یه غذا خوردن باید تو صف بهمون میگفتم غذام کمه و ما اون غذا رو ا دو تا نون میخوردیم که سیر بشیم بعد میدیدیم باز اضافه قط میخواستم ما رو مسخره کنم روزای سختی بود وقتی از ادگان میومدیم بیرون و مرخصی ساعتی میگرفتیم انگار آزاد شدیم اولین کاری که میکردیم سوپر مارکت که یه بسته سیگار بخرم بکشم آروم بشم رفتیم دور میزدیم و تا به دم پادگان میرسیدیم از میگفتیم شروع شد بدبختی یکی از بچهها بود کنارم بهم گفت تموم میشه لوی زمانو که نمیتونم نگه دارم ساعت سه و نیم شب رای نماز بیدارمون میکردند تختا رو اید آنکارد میکردیم میرفتیم سر محل نظافتی بعد میرفتیم که نماز بخونیم بعد که میومدیم صبحونه رو میخوردیم از باید میرفتیم برای رژه یک ساعت و نیم تو اون سرما با اسلحه باد رژه بریم عد که رژه خراب میشد فرمانده دهن ما رو سرویس میکرد به کل سختی زیاد کشیدیم ولی کل خاطرمون این بود بخش اول از خدمت آموزشی شهید باهنر کرمان.
