
شاید اگر سایه جنگ اینچنین کشدار نمیشد، اگر شریانهای ارتباطیمان با جهان قطع نمیگشت و من به بغضی سنگی از کلماتِ تلنبار شده در گلو بدل نمیشدم، هرگز این بومِ سفید را در «ویرگول» سیاه نمیکردم؛ پناه بردن به کنجی تازه که بوی خاکخوردهی روزهای وبلاگنویسی را در مشامم زنده میکند.
خوب میدانم که آینهی روزگارِ من، دیگر تصویر سابق را بازتاب نخواهد داد. طلوعهای خاکستریِ صبح، مسیرهای مسخشدهای که تا محل کار میپیمایم، سرگردانی در خیابانهایی که دیگر هیچ ماهوارهای مسیرشان را نمیشناسد، تعارفاتِ توخالیِ «چه خبر» در دیدارها، و اسکلتهای زخمی ساختمانهایی که میبینم؛ هیچکدام دیگر مثل قبل نخواهند شد.
گویی به بختکی از جنس بیداری دچارم؛ حبس شده در کالبدی بیحرکت، با ذهنی که مرزهای خیال و واقعیت را میشکافد. لبانم دوخته است، اما با تمام وجود بیدارم. مثل دوربینی خاموش، جزئیات را میبلعم، حرفهای آدمها را در بایگانی ذهنم ثبت میکنم و به جریانِ تلخِ پیرامونم آگاهم. دیگر در انتظار معجزهی واژگانی چون «نور» و «ایمان» ننشستهام. من به خودم ثابت کردهام که همچون درختی در سرمای استخوانسوز، به این زمستانِ ممتد عادت کردهام و خواهم کرد.
با این وجود، نوشتن ریشهای است که در اعماق وجودم دوانده شده و از من گسستنی نیست. خاطرم هست جایی خواندم چرچیل با آنکه محتاجِ نوشتن نبود، روزانه پنجهزار کلمه خلق میکرد. حالا در جهانی که چرچیلها به تاریخ پیوستهاند، برای من که زیر آوارِ این روزها ماندهام، ننوشتنِ حتی پانصد واژه در روز، چیزی شبیه به تسلیم شدن است؛ یک شرمندگیِ درونی. پس به نامِ کلماتِ باقیمانده؛ آغاز میکنیم.