ویرگول
ورودثبت نام
مرضیه شمس
مرضیه شمسبوی خاک می‌دهم و دلخوشم به مه یا باران
مرضیه شمس
مرضیه شمس
خواندن ۵ دقیقه·۶ روز پیش

جام جهانیِ بندرعباس

استیلی گل اول را زد. از خوشحالیِ انفجاریِ بقیه، من هم شبیه کانگورو بپربپر کردم. بابا کنترل تلویزیون را به نشانه پیروزی بالا برد. نمی‌دانم چرا دقیقاً در همان روزهایی که جام جهانی چتر جنجالی‌اش را روی خانه ما پهن کرده بود، مامان یک‌هو تصمیم گرفت چند روزی برویم بندرعباس، خانه دایی‌ محمود. شاید چون هوا داشت رو به گرمی می‌رفت و باید آخرین دیدار سالانه‌مان را قبل از اینکه بندر تبدیل به سونا شود، انجام می‌دادیم.

من از بندرعباس تنها سه چیز می‌دانستم: نارگیل، ترشی‌های انبه زن‌دایی و دریایش. نارگیل را از وقتی دایی یک‌بار برایمان سوغات آورد، می‌شناختم؛ گردالی‌های قهوه‌ای و پرزداری که بوی خوبی داشتند. اولین‌بار که دایی آن را گذاشت کف دستم، ترسیدم آن‌ها را بگیرم. تصور می‌کردم از زیر آن خار و خاشاکِ خشن، چندتا پا درمی‌آورد و شروع می‌کند به راه رفتن روی فرش. دایی از قیافه وحشت‌زده‌ام خندید و گفت: «نترس، اینو خودِ میمون‌ها از اون بالا برامون انداختن پایین.» از شوخی‌های لوسش خوشم نمی‌آمد، اما خودش فکر می‌کرد بمبِ بامزگیِ فامیل است.

فراتر از خیالِ نارگیل‌های میمونی، ترشی‌های انبه زن‌دایی و خُنک‌بازی‌های دایی، بندرعباس برای من مقدس‌ترین جای زمین بود؛ چون وسعت دریا را در خودش داشت. جایی که بیشتر از هر چیزی در دنیا می‌توانست خوشحالم کند. از شیراز تا آن‌جا ۹ ساعت راه داشتیم. باید ساعات طولانی به کوه‌های نارنجی‌رنگ، جاده‌های بیابانی و بوته‌های خاری که کنار جاده بودند زل می‌زدم تا بالاخره آن خط آبی از دور پیدا شود. چشمانم دیگر خسته و طاقتم طاق شده بود، اما خبری از دریا میان آن دشت خشک و بی‌آب‌وعلف نبود. برای فرار از بی‌حوصلگی، بهانه گرفتم که باید وسط صندلی عقب بنشینم. به جز سپهر که عاشق چسبیدن به پنجره بود، مجبور بودم با سمانه مقابله کنم و از آن‌جایی که در نهایت مامان با یک تشر همه‌مان را سر جایمان می‌نشاند، قرعه به نفع منِ کوچک‌تر تمام شد.

وقتی ماشین ایستاد، تازه از خواب بیدار شدم. دایی محمود را دیدم که داشت ساک‌ها را از بابا می‌گرفت و به داخل می‌برد. فهمیدم تمام مسیر ورود به شهر و اولین دیدار با دریا را در خواب ناز از دست داده‌ام. بغض گلویم را گرفت. با لحنِ شاکی به مامان گفتم: «اول بریم دریا!» اما مامان گفت: «الان هوا خیلی گرمه، غروب که خنک شد همگی می‌ریم.» خانه دایی با دریا فاصله‌ای نداشت؛ حتی توی حیاط هم بوی دریا را حس می‌کردم؛ بوی نمِ ماسه‌های داغ. آن‌قدر این بو غلیظ و حجیم بود که حس می‌کردم اگر دستم را مشت کنم، می‌توانم تکه‌ای از آن را توی دستم فشار دهم.

غروب که شد، بالاخره به ساحل رفتیم. دریا دقیقاً همان‌قدر دوست‌داشتنی بود که تصور می‌کردم. موهایم که همیشه در هوا ول بود، توی باد به صورتم می‌خورد و می‌رقصید؛ البته شرجیِ هوا هم دست‌به‌کار شده بود و آن‌ها را چسبناک‌تر کرده بود. سپهر آن‌طرف‌تر داشت صدف‌ها را جمع می‌کرد و می‌ریخت توی کیسه. صدها صدفِ بی‌جان و خردشده روی ساحل خاکستری با موج‌های خشن جابه‌جا می‌شدند. من هم داشتم صدف‌ها و گوش‌ماهی‌ها را لمس می‌کردم؛ انگار تکه‌های آن‌ها توی دستم وول می‌خوردند. آفتاب کم‌رمق‌تر می‌شد و قرمزیِ هوا به اعماق آب می‌رسید. سپهر از دور داد زد: «بیا این‌جا پره صدفه!» نگاهش کردم، اما اصلاً حوصله جمع‌کردنِ آن‌ها را نداشتم؛ جیغ موج‌ها درآمده بود و دلم می‌خواست جلوتر بروم.

مامان، بابا، دایی و بقیه، کمی دورتر روی زیراندازی که باد مدام لبه‌هایش را بلند می‌کرد، نشسته بودند و مشغول خوردن هندوانه‌ای بودند که دایی قاچ کرده بود. تمام لباسم خیس آب شده بود. البته انتخابی هم در پوشیدن لباس‌هایم نداشتم؛ تنها لباسی که مامان برای ساحل رفتنِ من گذاشته بود، همان تاپ و شلوارک نخی صورتی‌رنگی بود که پرزهایش درآمده بود. دستانم را بردم سمت دهانم تا شوریِ دریا را حس کنم؛ گرم و سنگین بود. سپهر دیگر نصف کیسه را پر از صدف و شن و ماسه کرده بود.

حالا پاهایم کاملاً توی آب بود و لباسم با موج‌ها جلو و عقب می‌رفت. تاریکی داشت آسمان را می‌بلعید و دریا هر لحظه وحشی‌تر می‌شد. روی ماسه‌ها نشستم. با هر رفت‌وبرگشتِ موج، ماسه‌های زیر پایم خالی می‌شد. از یک جایی به بعد، دیگر این من نبودم که حرکت می‌کردم؛ خودم را کامل سپرده بودم به دست موج‌ها. ناگهان صدای مامان را از پشت سر شنیدم که گفت: «کجا می‌ری؟! برگرد!»

اما انگار دستانم به آب گیر کرده بود. پاهایم دیگر روی زمین نبود و گلویم گرمای آب شور را حس کرد. سرم را بالا آوردم و بلندیِ یک موج جدید را در آسمان دیدم. با پایین آمدن موج، نفسم بند آمد. حباب‌های ریز و درشت موج را با چشمانم می‌دیدم. درست در لحظه‌ای که فکر می‌کردم آب مرا برده، دستان کسی دور کمرم حلقه شد. لباسم از سنگینیِ آب به تنم چسبیده بود و توی بغل دایی محمود جا گرفته بودم. نفس‌نفس می‌زدم. صداها خفیف به گوشم می‌رسید؛ انگار موج‌ها هنوز داشتند توی گوشم آواز می‌خواندند. سرم را برگرداندم سمت موج‌ها و بی‌اختیار خنده‌ام گرفت.

دایی نگاه عصبانی به من انداخت و گفت: «دختر! مگه نمی‌بینی دریا داره هوار می‌کشه؟ الان آب میاد بالا و خطرناکه!» موهایم را از جلوی صورتم کنار زدم و گفتم: «من فقط داشتم آب‌بازی می‌کردم.» دایی سرش را تکان داد و جوابی نداد. مامان که به سمتم دوید، بازوهایم را در دستانش فشرد. دردم گرفته بود. شروع کرد همان حرف‌های دایی را به‌صورت‌های مختلف تکرار کردن. چشمانش از عصبانیت قرمز شده بود. بازی‌کردن من با دریا، برای آن‌ها فرمولی کاملاً تعریف‌نشده باقی ماند.

فردای آن روز باز هم رفتیم دریا؛ ولی شب بود و من داشتم از بالای یک سکو و از دور آن را حس می‌کردم. دریا سرتاپا سیاهی بود. اما موج‌ها که بیشتر می‌شدند، آب‌ها شروع می‌کردند به برق زدن. نورهای کوچک و سفیدِ کشتی‌ها هم از دور پیدا بود. هر از گاهی صدای بوقشان به گوشم می‌رسید. یک چشمم را بستم و با دستانم برای نورها حلقه درست کردم تا از دور تماشایشان کنم.

چند روز بعد به شیراز برگشتیم. روی دیوارِ سر کوچه‌مان، یک کلمه بزرگ با رنگ قرمز نوشته شده بود و یک ضربدر هم رویش کشیده بودند. به‌سختی توانستم آن را ‌بخوانم: «آ ل م ا ن». معنی‌اش را نفهمیدم. شاید یک فحش جدید بود. به خانه که رسیدیم، سپهر اول از همه دوید و تلویزیون را روشن کرد. بابا نگاهی به صفحه انداخت، آهی کشید و گفت: «گمونم بدجور باختیم...»

۳۱
۰
مرضیه شمس
مرضیه شمس
بوی خاک می‌دهم و دلخوشم به مه یا باران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید