ویرگول
ورودثبت نام
مرضیه شمس
مرضیه شمسبوی خاک می‌دهم و دلخوشم به مه یا باران
مرضیه شمس
مرضیه شمس
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ ساعت پیش

از نگفتن‌ها

امروز روزِ دورکاری‌ام بود. حملِ بیش از حدِ خودم به تنهایی سخت شده است. مخصوصا که دلهره عجیبی تمام روز همراهم بود. از لحظه‌ای که بیدار شدم می‌خواستم بنویسم. هی بنویسم و بعد به‌گفته روانکاوان، کاغذ را تکه‌پاره کنم. رفتم سراغ کتابخانه که دفتری پیدا کنم که به یک دفترچه برخوردم. دفترچه روزمره‌نویسی‌هایم در روزهای کنکور ارشد بود. آخ که چقدر دور بود و هرچه بیشتر می‌خواندم از خودم دورتر می‌شدم.

حدود ۱۲ سال پیش بود. جهانِ نوشتنم غم داشت. تمام زندگی چند ماهه منتهی به کنکور داشتم درس می‌خواندم و پر از استرس بودم. اگر بر می‌گشتم باز هم همین کار را می‌کردم؟ نمی‌دانم. تند تند ورق می‌زدم. بعضی صفحه‌ها را اصلا دوست نداشتم ببینم. بس که سیاه بود و تیره. چرا نگهش داشته بودم؟ به چه دردم می‌خورد؟ که روزِ دلهره‌آوری مثل امروز آن را پیدا کنم و پَس بیوفتم؟ درش را بستم و گذاشتم جایی تا برایش تصمیم بگیرم که با آن خاطرات تکه‌پاره چکار کنم.

مثل کسی که فرزندش را تازه از دست داده باشد، غمگین بودم و نشستم پای کار. با خودم گفتم قطعا آخرِ روز از سنگینی حسی که دارم خواهم مرد. یک روزهایی در زندگی وجود دارند که دیگر از چیزی ذوق نمی‌کنی. به قول واژه معروف گلی ترقی در داستان‌هایش، دیگر چیزی « کیف‌آور» نخواهد بود. وسوسه‌ای کیف‌آور، تجربه‌ای کیف‌آور، دیداری کیف‌آور و حتی خوابی کیف‌آور.

همه ما قطعا یکبار گالری‌مان، سوشال‌هایمان را زیر و رو کرده‌ایم و خاطراتمان را قلقلک داده‌ایم. امروز همین کار را کردم. رفتم و رفتم، تا اینکه دیدم آن آدمِ توی عکس‌ها را نمی‌شناسم. آن لبخندِ پر از ذوق را خیلی وقت است که ندیده‌ام. آن روزهایی که داشتم در تجربه کردن‌هایم بزرگ می‌شدم. آن خنده‌های راحت را، آن غنج رفتن دلم برای شروع هر کاری را...

بغض کردم برای گم شده‌ای که دیگر خیلی خسته است. دلم برای خودم و خودمان سوخت که چقدر خسته‌ایم و در عین حال باید کوله امید را برای زنده ماندن و ادامه دادن حمل کنیم. چقدر ناعادلانه صدایمان به جایی نرسید. چقدر در این زندگی که قرار بود جوانی کنیم، گردِ پیری رویمان نشست.

آنقدر پیر شده‌ام که نمی‌توانم دیگر برای بازی‌های مورد علاقه‌ام در جام جهانی بیدار بمانم. نمی‌توانم هر خوراکی که دلم می‌خواهد را در هر ساعتی از شبانه‌روز بخورم. سکوتِ خانه، سنگین است. به دست‌هایم نگاه می‌کنم؛ به چند تار موی سفیدِ کنار شقیقه‌ام در آینه. ما کِی این‌طور در سکوت ترک خوردیم؟ کِی یاد گرفتیم که ذوق‌هایمان را زنده‌به‌گور کنیم و به جایش فقط «ادامه بدهیم»؟

جام جهانیکنکور ارشد
۰
۰
مرضیه شمس
مرضیه شمس
بوی خاک می‌دهم و دلخوشم به مه یا باران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید