ویرگول
ورودثبت نام
مرضیه شمس
مرضیه شمسبوی خاک می‌دهم و دلخوشم به مه یا باران
مرضیه شمس
مرضیه شمس
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

من غصه می‌خورم، تو‌ کنتاکی

چیزی که می‌خوانید اوست. یعنی منم. در یک دنیای موازی

سی‌وچهارساله است و در شهر لکسینگتون کنتاکی زندگی می‌کند. صبح‌ها معمولا با نور ملایمی که از پشت پرده تیره پنجره اتاقش که به زور خودش را رها می‌کند، بیدار می‌شود، دوش می‌گیرد، یک لیوان قهوه درست می‌کند و کم‌کم برای رفتن به تحریریه آماده می‌شود. او نویسنده‌ بخش فرهنگی و ادبی یک روزنامه است؛ کسی که بیشتر روزش را با کتاب‌ها، هنرمندان و داستان‌ها می‌گذراند.

کارش این است که درباره‌ زندگی هنری شهر بنویسد. گاهی با یک شاعر جوان مصاحبه می‌کند، گاهی درباره‌ نمایشگاه نقاشی تازه‌ای مقاله می‌نویسد، و گاهی هم هنرمندها و کارهایشان را نقد می‌کند. همین باعث شده است که در میان هنرمندان شهر دوستان زیادی پیدا کند. نقاش‌ها، موسیقیدان‌ها، نویسنده‌ها و حتی چند سفال‌گر همه او را می‌شناسند.

آخر هفته‌ها معمولا با همین دوستان وقت می‌گذراند. گاهی به یک کافه‌ کوچک می‌رود که موسیقی زنده دارد، گاهی در خانه یکی از آن‌ها جمع می‌شوند و درباره کتاب‌ها، فیلم‌ها و ایده‌های هنری حرف می‌زنند. جمعشان ساده است اما گرم و صمیمی.

او تقریبا هیچ توجهی به سیاست ندارد. اگر کسی در جمع درباره شهردار یا انتخابات حرف می‌زند، او معمولا شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید:

«راستش حتی نمی‌دونم شهردار کیه.»

برای او دنیا بیشتر از هر چیز با داستان، هنر و آدم‌ها تعریف می‌شود.

اما یکی از چیزهایی که واقعا دوست دارد، غذاهای محلی کنتاکی است. وقتی کارش سبک‌تر می‌شود، به رستوران‌های قدیمی شهر سر می‌زند. غذای مورد علاقه‌اش چند تا چیز مشخص است:

مرغ سوخاری کنتاکی با پوسته‌ ترد و ادویه‌دار، «هات براون» که یک ساندویچ برای صبحانه با سیب‌زمینی رنده شده است، و گاهی هم سوپ لوبیای سفید با نان ذرت تازه.

او حتی گاهی درباره‌ این غذاها هم می‌نویسد؛ نه به شکل جدی، بلکه در اینستاگرام به‌عنوان یک بلاگر، از خاطراتش در کافه‌ها و رستوران‌های محلی می‌گوید.

سه‌شنبه‌ها اما برنامه‌اش کاملا فرق می‌کند. این روز مخصوص خواهرزاده‌ کوچکش است. او را بعد از مدرسه می‌بیند و با هم به بستنی‌فروشی یا پارک می‌روند. گاهی هم به خانه می‌آیند و با هم کوکی می‌پزند یا داستان کوتاهی می‌سازد که خواهرزاده‌اش برایش نقاشی می‌کند.

برای سفر همیشه آماده است. سفرهای کمپینگ تنها با چند نفر از دوستانی که می‌داند با آنها خوش می‌گذرد. عاشق رفتن به مکان‌های جدید و کشف ماجراجویی‌های تازه است.

با این حال زندگی همیشه هم ساده و شاد نیست. بعضی روزها، مخصوصا وقتی مقاله‌ای خوب پیش نمی‌رود یا خبری ناراحت‌کننده از یکی از دوستانش می‌شنود، حالش کمی گرفته می‌شود. در آن روزها معمولا لپ‌تاپ را می‌بندد، برای خودش یک بشقاب غذا درست می‌کند یا در خیابان‌های آرام شهر قدم می‌زند.

چیزی که به او کمک می‌کند حالش بهتر شود، همان چیزهای ساده است: بوی نان ذرت تازه، یک پیام از دوست قدیمی یا خنده‌های خواهرزاده کوچکش در سه‌شنبه‌ها.

اما من در نسخه خودم غصه می‌خورم. برای نداشتن ستون اول هرم مازلو در زندگی‌ام؛ برای پایه‌هایی که از همان ابتدا کج بالا آمده‌اند.

انگار همه‌چیز روی زمینی بنا شده که مطمئن نیستی فردا هنوز زیر پایت خواهد بود یا نه. همین‌‌هاست که آدم را خسته می‌کند.

دنیای موازیغصه
۵۸
۴
مرضیه شمس
مرضیه شمس
بوی خاک می‌دهم و دلخوشم به مه یا باران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید