
آقای میم گفت: «باید سعی کنی از این وضعیت، قهرمان بیرون بیای و کسی که باهاش زندگی میکنی رو هم نجات بدی.»
با خودم گفتم من؟ من که همیشه از خودم خشمگین و ناراحتم؟ چطور میتوانم پیراهنِ رخوت و خمودی را از تنم بیرون کنم و حتی یک نفر دیگر را هم نجات دهم؟
اما حالا یک نفر این هشدار را به من داده است و حداقل به آن فکر میکنم. دوست داشتم بدانم چند ماه دیگر در چه وضعیتی خواهیم بود. بلاتکلیفیِ این روزها ترس زیادی در دلم میاندازد.
صبحها بهسختی خودم را از تخت پایین میکشم تا بروم سر کار. اگر همکارهایی که دوستشان دارم نبودند، شاید توان یک لحظه ماندن در این شرکت را نداشتم؛ عینها، سینها، میمها و اگر بخواهم از آنها نام ببرم، به اندازه تمام حروف الفبا ردیف خواهم کرد. علاوهبر این، عِرقی به کاری دارم که در این شرکت استارت زدم و در حال ساختن آن هستم و با چنگ و دندان در برابر ناملایمات نگهش داشتهام.
امروز داشتیم گالریِ گوشی و عکسهایی را که با هم داشتیم، بالا و پایین میکردیم. ناگهان یکی از همکارهایم عکس مرا دید و گفت: «باورم نمیشه که این تویی!» یک سال از آن عکس گذشته بود. دقت بیشتری به عکس کردم. درست میگفت. عوض شده بودم. آنچه در این یک سال از من مانده بود، با اویی که در عکس بود فرق داشت. چه بر سرم گذشته بود؟
حالا در برابر آقای میم که پرسید چه خبر و من ناامیدانه پاسخش را دادم، صحبتمان کش آمد؛ تا جایی که گفت باید طاقت بیاوریم و در این روزها قهرمان شویم.
و بعد «عین» عزیزم که همیشه حرفهای قشنگی از دریچه نگاهش به قضایا تحویلم میدهد، آرامم میکند؛ دریچهای که هیچوقت در ذهن منفیام فضایی برای پرداختن به آن ندادهام. از اینکه آدمهایی را کنارم دارم که روحهای زیبا دارند، خوشحالم. آدمهایی که اصیلاند و ما همدیگر را پیدا کردهایم.
شب که به خانه برمیگردم، حس غریبی دارم. از امیدهایی میگویم که در طول روز جمع کردهام؛ از اینکه باید رها کنیم، بیشتر به خودمان برسیم و در این منجلاب نمانیم. حرف میزنیم و حرف میزنیم.
شاید قرار است قهرمان این خانه من باشم؛ نه یک قهرمان بزرگ، فقط کسی که نگذارد همهچیز در این روزهای پرالتهاب فرو بریزد.