ویرگول
ورودثبت نام
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

ثبت یک طغیان

جهانی در پی خورده نانی و نانی که خوراک قعر دریاهاست. جهان بی‌رحمان بی عدل است.

در عجبم که چگونه میتوانی در این کوچه و پس‌کوچه‌های خاک گرفته از معرفت و نیم نگاهی که به انسان به شکل انسان بنگرد به دنبال جرعه ی معرفت و عدل میگردی؟ پی عدلی که حتی از آسمان هم بر زمین نمی‌بارد؟ 

روزگار بر ویرانه‌های قلب‌های خالی از هر آنچه رنگ و بوی انسانیت دارد ساخته خواهد شد. و چه دیوارهای زشت و کریهی از این روزگار به جا خواهد ماند. و امان از نقش و نگارهایی که بر این دیوارها خواهند زد تا زشتی و پلیدی را برای چشم‌هایشان قدری هموار کنند.


زن گرفتار بی‌عدالتی. مرد گرفتار فریاد.

دارها یکی پس از دیگری بر دیوارهای شهر سر به فلک کشیده‌اند و در انتظار  سری که صاحب اندیشه و طغیان باشد رهسپار گورش سازند.

جرم‌هایی نخ‌نما، قرون وسطایی که چشم‌ها از خواندنش گرد می‌شود و عقل از درکش عاجز. و باقی؟ موجوداتی مطیع. گرفتار در زن و زندگی، در خاطره‌سازی با عشق و آغوش و دیگر هیچ.

زندگی، اگر هزار بار هم تکرار شود، چنین خواهد بود. چرا که ما نسلی چنینیم. نسلی که فریاد را یاد گرفته‌ایم در گلو خفه نگاه داریم، مبادا فردا سرمان بالای دار همسایه باشد. یاد گرفته‌ایم هیچ نخواهیم، چرا که هر داشته‌ایمان، خواسته‌ی فردای دیگری شد. فردایی که چون بیاید، غم دل با او بگوییم. و چه سود؟ فردا هم تابه‌ای داغ است از روغن سوخته‌ی غمی دیگر که مجالی برای گفتن باقی نمی‌گذارد.


چه خیالی؟
شاید تنها زیستن لحظه، چاره‌ی این درد باشد. آزاد باش، چون پرنده‌ای که هیچ درختی را مقصود استراحت خود نمی‌بیند. جوانی کن و از صدای آواز زنی تنها، در خیابانی رو به بن‌بست، حداقل بهره‌ای ببر. او می‌رود برای خاموشی، ولی تو می‌روی برای زندگی. 

درد از کجاست؟ درد از اندیشه است. اندیشه‌ای که سال‌ها در مغز مردان و زنان جا خوش کرده. چگونه می‌توان آوار شد بر سر باورهای غلطی که دست قدرت یاری‌شان می‌دهد؟ دستی که هر خط و خاشاکی را که به سویش دراز شود، از بیخ و بن قطع می‌کند.


اما زن...

 نماد زندگی است. زندگی در گرو زنی است که رقصیدن بلد باشد، فریاد زدن بلد باشد، خواستن بلد باشد. زنی که برای حقوق خود دنبال وکیلی مردگونه نمی‌گردد. زنی که زیستن را با دستان خود می‌سازد. زنی که سیلی محکمی بر تاریخ مردسالار خواهد زد. هر چه می‌خواهی نامش بگذار؛ برهنگی، خوی وحشی، یا هر چیز دیگر. من اسمش را می‌گذارم: طغیان. طغیانی از پس تاریخ. طغیانی بر اجبار نخ‌نمای روسری‌ای که رنگ و رو رفته و پوسیده، و دین و دنیا را در تار و پودش به بند کشیده.

چه بسیار فریادها از سرکوب‌های سطحی که به عمق نفوذ کرده‌اند.دیگر فرصت جنگیدن با یک زن رو به پایان است. بهتر است از پستوی تاریخ به باغی پر درخت و تنیده در نسیم بهاری بیایید و کمی نفسی تازه کنید در هوای تازه ی  که یک زن به شما ارزانی می دارد.

زنجنگیدن
۱۷
۱۰
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید