ویرگول
ورودثبت نام
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

دلم کمی آبادی میخواهد

مدت‌هاست آلارم «عدم درج قلم گوشی» روی صفحه‌ام جا خوش کرده و من بی‌تفاوت از کنارش می‌گذرم. فقط گاهی وقتی مزاحم کارم می‌شود، جایش را عوض می‌کنم. اما یک‌بار، وقتی ذهنم خالی از فکر بود، چشمم به آن افتاد و جور دیگری نگاهش کردم یا شاید برای اولین بار به نبودنش فکر کردم.

مدتی است این قلم سرجایش نیست و برایم اهمیتی ندارد. یادم هست وقتی گوشی قبلی‌ام از دستم افتاد و ضربه‌ای خورد، روزها ناراحت بودم. همان روز برایش قاب و محافظ خریدم تا مبادا آسیبی بیشتر ببیند. سرانجام هم تنها با همان یک ضربه جایش را به یکی دیگر بخشید.
اما حالا چه؟ چرا برای این گوشی جدید و پیشرفته، بی‌تفاوتم؟ چرا محافظی ندارد، چرا همیشه صفحه‌اش کثیف است، اصلا چرا قلمش سرجایش نیست؟

کمی که عمیق‌تر شدم، دیدم مدت‌هاست چیزی در دنیا برایم ارزش ندارد. هیچ وسیله‌ی فیزیکی، هیچ خانه و ماشینی خوشحالم نمی‌کند. حتی داشتن همان چیزهایی که روزی آرزویشان را داشتم، حالا بی‌معناست. خانه‌ای که زمانی رؤیا بود، امروز حالم از دیوارهایش به هم می‌خورد. چه در من تغییر کرده که جهان این‌چنین از رنگ و رو افتاده؟

گاهی فکر می‌کنم ریشه‌اش در روحیه‌ای است که خوشبختی را در شادی جمعی میخواهد.

وقتی همسایه‌ای نانی برای خوردن ندارد، نان در دهان من هم مزه‌ای ندارد. این همدردی شاید به نظر تظاهر بیاید، اما خودم می‌دانم صادقانه است. نمی‌توانم خوشبخت باشم در سرزمینی که بدبختی از دیوارهایش می‌بارد. نمی‌توانم از خانه و ماشین لذت ببرم وقتی دیگری حسرتش را می‌خورد. دلم پر می‌زند برای دستگیری، اما دست‌هایم خالی است؛ حتی خالی از نان.

بارها به رفتن فکر کرده‌ام، اما کجا روم؟ نمی‌توانم سرزمینم را پشت سر بگذارم. نمی‌توانم به این سان خودخواه باشم. اما از سوی دیگر، اینجا هم دست‌هایم خالی است؛ خالی از هر آنچه بتواند رنگی به زندگی ببخشد. غمگینم که شور جوانی و رؤیای تغییر جهان از دستم رفته. می‌دانم با دست خالی حتی نانی نمی‌توان بر سر سفره آورد، چه برسد به تغییر فرهنگی در جامعه‌ای که ذهن‌ها در گرو نان است.

غمگینم که رسالت عمرم را بر زمین گذاشته‌ام. سال‌ها در پی رسیدن بودم و رسیدم، اما هیچ رضایتی ندارم. نان، دغدغه‌ی اصلی‌ام نبود. من بذر می‌خواستم، فرهنگی که از من بماند. خواستم که روزی کتابی در دست رهگذری باشد، که روزی آبادانی از جنس فرهنگ شکل بگیرد. اما نه شد و نه توانستم بخواهم. خواستن در نهان من دفن شد بی صدا، بی‌قدرت، بی‌ثمر.

من هم با این سرزمین به گل نشستم. نتوانستم خود را رها کنم چه برسد برا یاری دیگری.
باور آخرین مرحله‌ی سوگواری است، و دیر باوری دیگر خصلت من است. سال‌ها نپذیرفتم که ناتوانم. امروز اما قلبم پذیرفته: عمرم جز نان و زمین چیزی به یادگار نخواهد گذاشت. دیگر نه چیزی مرا خوشحال می‌کند و نه حتی غمگین. تنها دلم امید می‌خواهد؛ امیدی از جنس ظهور، نویدی عالم گیر. دلم باور می‌خواهد.

دلم کمی آبادی میخواهد.

ایران منفرهنگخوشبختیتفکر
۲۰
۱۰
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید