
چطور میشود با کسی نشست و چای نوشید وقتی هیچ کتابی نخوانده، تاریخ نمیداند، از فلسفه بیزار است و هنر را در حد چند آهنگ ساسی مانکن میشناسد و او را «هنرمند» خطاب میکند؟
چطور میشود همصحبت شد با کسی که شعر نمیداند، اهل کاشان باشد و با سهراب غریبه باشد؛ حافظ را تنها برای دکور خانه بخواهد و شب یلدا صرفا برای چند عکس اپلود شده در صفحات مجازی سراغی از او بگیرد؟
چطور میشود حرف زد با کسی که شوق خواندن شعرهای شهریار را تجربه نکرده باشد؛ لبریز از آینده نباشد؛ اشتیاقی به دانستن گذشته و فهمیدن اینکه جهان چگونه در حرکت است نداشته باشد؟
چگونه میشود همصحبتم باشی وقتی سیاست را نمیدانی، تئاتر نمیدانی، سینما نمیدانی؛ وقتی سریال خوب ندیدهای، بیلی وایلدر و هیچکاک را حتی نمیشناسی؛ تولستوی و آن نگاه عمیقش به زندگی را درک نکرده باشی؟
چه همصحبت کسلکنندهای خواهی بود وقتی هرگز خطر را تجربه نکردهای، قدری بالاتر از سرعت مجاز نرفتهای و آن حس عجیب سبقت گرفتن از ماشین لوکس کناری با ماشین معمولی خودت را نچشیده باشی. اصلاً مگر خاطرهای برای گفتن داری وقتی هیچ تجربهای که نفس را در سینه حبس کند پشت سر نگذاشتهای؟ اصلا چطور میشود با کسی از هیجان گفت که حتی یکبار هم به شهربازی نرفته باشد؟ فیلم ترسناک ندیده باشد و هیچ وقت صحنه ی در زندگی ندیده باشد که نفس را بخواهد در سینه حبس کند.
چطور میشود در این دنیا بود و جهان را فقط از پشت روزمرگی نگاه کرد؟
چطور میشود تمام روز فقط به پول فکر کرد و هیچوقت به فکر پر کردن ظرف وجودی خودت نباشی—با هر آنچه میتواند تو را رشد بدهد یا حتی کمی تغییر دهد: هنر، فلسفه، عرفان، شعر، موسیقی، کتاب، سینما، و هر چیزی که حرفی برای گفتن دارد؟
چگونه میتوان عمری را گذراند و با اندیشهها غریبه ماند؟
مگر میشود آدرنالین بالا را تجربه نکرد، لبریز از هیجان یک سقوط نشد؛ مگر میشود روزهای تکراری را دوست داشت و لذت برد؟
این آدمها برایم عجیباند.
و من، برای این آدمها عجیبتر و دیوانهتر.
خشمگینم—نه برای خودم؛ برای تویی که زندگی را از پس هیچ ندیدهای.
نه حتی از پس یک سریال معمولی، نه یک کتاب عاشقانه زرد، نه حتی یک قبض جریمه پلیس، نه حتی یک اشتباه زیبا نه حتی از پس اندیشه ی غلط.
تو فقط زندهای؛ زندگی نکردهای. زندگی کردن جور دیگری ست. نگاه میخواهد، نگاه ی که کمی عمق داشته باشد به جریان ها. عشق میخواهد عشقی که بتوان نثار دیدن یک گل کرد یا به یک کبوتر ارزانی داشت عشقی که از پس نیاز نیایید از پس زیبایی و درک بیایید. دانش میخواهد، کمی شناخت میخواهد، شناخت از خود شناخت از موسیقی شناخت از جهان. زندگی را باید آموخت.
افسوس بر این عمرِ خالی از همهچیز.
