ویرگول
ورودثبت نام
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

دل تنگ زندگی

دلم می‌خواهد از دلتنگی بنویسم؛

از دلتنگی برای زندگی کردن.

از این‌که دیگر هیچ روزی را نمی‌توانم شبیه روزهایی که روزی در آن‌ها زندگی می‌کردم، سپری کنم.

از این بلاتکلیفیِ سنگینی که در آن غرق شده‌ایم و نمی‌دانم تا کِی قرار است ادامه پیدا کند.

از این‌که تمام تصورم از خودمان،

از هویتمان،

از خواسته‌هایمان،

از کنش‌های سیاسی و اجتماعی‌مان،

دیگر شبیه گذشته نیست.

هیچ‌چیز شبیه قبل نیست.

هیچ‌چیز.

دیگر هیچ‌چیز ما را نمی‌ترساند؛

نه از آن رو که شجاع شده‌ایم،

نه…

فقط بیش از اندازه ناامید شده‌ایم.

ناامید از ادامه دادن،

ناامید از روزهای روشن،

ناامید از رسیدنِ روزهای بهتر.

هر روزی که گمان می‌کردیم پایانِ ماجراست،

خودش تبدیل شد به حسرتِ فردا.

و لعنت به این فرداها…

که هر کدامشان وقتی از راه می‌رسند،

بوی باروت و مرگ و خفقانشان

از دیروز سنگین‌تر و کثیف‌تر است.

دلم تنگ شده

برای غیبت‌های بی‌اهمیت،

برای حرفِ نگاهِ پسر فلانی به دختر فلانی،

برای قصه‌های خاله اقدس

و وا مصیبت‌هایی که باید کنار سبزی پاک کردن می‌شنیدی.

دلم برای هرزگردی‌های اینستاگرامی تنگ شده،

برای ویدیوهای زرد و مسخره‌ی بلاگرهای ایرانی،

برای همان پسرهای زن‌نما که روزی سوژه‌ی شوخی و خنده بودند.

دلم حتی برای گرانی‌های پارسال تنگ شده.

برای پلن چیدن‌های شب عید

که هیچ‌وقت هم عملی نمی‌شدند،

برای افسردگی‌های الکی،

برای لش‌تایم‌ها،

برای روزهایی که پر بودم از کار و دغدغه‌های معمولیِ زندگی.

دلم برای شبیه آدم زندگی کردن تنگ شده.

و چه ترکیب مزخرفی‌ست

دلتنگی


و ناامیدی.

زندگی
۲۰
۲
فرشته بهزاد
فرشته بهزاد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید